قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۹

حاجت روایی فوری!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۲

استراحت طوری

به جبران بی خوابی های چند روز گذشته جاتون خالی ده ساعت یه پشت خوابیدم امروز! بقیه روز هم باز در رختخواب بودم..الانم همچنان در رختخواب در حال ادامه استراحتم!!😂😂😂 بستنی یخی هم دارم میخورم..خیلی هم خوش میگذره که بیکارمو دارم استراحت میکنم...امتحان بعدی 20 روز دیگس..ولی خب اونم سخته و تا حالا نخوندم..از فردا سعی میکنم کم کم شروع کنم..

در راستای امتحان افتضاح دیروز، یکی از دوستان استادو دیده..استاد هم کلی دادوهوار کرده سر اون بدبخت که این چه وضع امتحان دادنه😓😓 یعنی یه جورایی گفته همتون افتادین و نیازی به تصحیح ورقه ها نیست😖😲

جا داره خدمت ایشون عرض کنم خب استاد! اگه از همون 130 تا سوالی که داده بودی میدادی ما 20 میشدیم! وقتی میری کلا از یه جا دیگه سوال طرح میکنی چه انتظاری داری اخه!! والا مردم چه توقعاتی دارن😂

من اگه بیفتم، اولین افتادن زندگیمه! ولی ناراحت نمیشم چون همه تلاشمو کرده بودم...ترجیح هم میدم کلا این درسو برم با یه استاد دیگه بگذرونم چون خیلی سر این درس و استادش استرس کشیدمو دیگه توان تکرارشو ندارم:/

۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۳

تلخ و شیرین امروز

امتحانو دادم..افتضاح..فقط امیدم ب اینه که نمره قبولی بیارم😓 

هادسون رو دیدم..خوشتیپ خان!! موقع نوشتن سوال اول دیدمش و کل تایمی که داشتم سوالو جواب میدادم فقط داشتم بهش فک میکردم!! و حواسم نبود چی مینویسم...ایشالا که درست نوشته باشم..برگمم زود دادم که ب وصال یار برسم زودتر..اصن عامل نمره کم من همین ایشونه!!یه مقدار صحبت کردیم باهمو بیشتر صحبت ها هم غیبت اساتید بود! هر دو هم دیشب نخوابیده بودیم و ی خط در میون در حال خمیازه بودیم😓

در حال حاضر انقد خوابم میاد که خوابم نمیبره.  ایضا انقد خوابم میاد که حال ندارم برم ناهار بخورم و در نهایت انقد گشنمه که بازم حال ندارم برم ناهار بخورم..تلفیق بی خوابی و گشنگی چیز جالبی نیست:/


۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۴۶

در مسیر..

هم اکنون در حال عزیمت ب سمت جلسه امتحان! 

میزان خواب شب گذشته: یک ساعت!

احساس درونی فعلی: هیجانات مبهم!

قابلیت دوره کردن  جزوه در مسیر: عمرااا..جزوه میببنم جیغ میزنم:/

تقاضای عاجزانه: دعا جهت قبولی با نمره قابل قبول و آبرو دار:))

۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۵

در انتظاردوشنبه!

الان مشخصه که هنوز یه دور نخوندم یا نیاز هست که اعتراف کنم؟😁😁 کلا نمیدونم چرا استرس ندارم و خیلی ملایم و تفریحی درس میخونم...ولی از این مدل درس خوندن بیشتر لذت میبرم..چون با ارامش میخونمو استراحت لازم هم بینش انجام میدم:) البته نا گفته نماند که شب زنده داری زیاد دارم چون طول روز با سرعت کم میخونم....

صبح دوشنبه امتحانه..و من فقط ب لحظه فارغ شدن از این امتحان فک میکنم..در حد یه بار ده کیلویی احساس میکنم رو دوشمه و اون روز امیدوارم این بار از دوشم برداشته شه!!

از دانشجوهای ترم پیش که امار میگرفتیم فهمیدیم اکثرا این درس رو افتادن..یعنی در حد دو سه نفر فقط قبول شذن:/ اینه که باید علاوه بر خر زدن ب چنتا نذر و نیاز هم متوسل بشم که به سلامت ازاین درس خلاص شم:/

با توجه ب حضور هادسون در اون روز یه قسمت مغزم هم ب این قضیه میپردازه که چی بپوشم؟ چی بگم بهش؟ اصن بهش سلام کنم یا کلا محل نذارم؟😁 بعد اگه جلو دوستام خفتم کنه به دوستام چی بگم؟ خلاصه که نصف مغزم درگیر مطالب درسیه نصفش هم درگیر مطالب شخصی!

دو هفته هم هست که دعوا نکردیم با هم😂 رکورد زدیم یعنی..علتش هم اینه که وقت نداریم با هم حرف بزنیم زیاد😓 در حد سلام خوبی زنده ای خدافظ😐😐

خلاصه که همین دیگه...زنگ تفریحمم تموم شد..برم پای درس😛


۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۶

انبوه کار!

یک عدد اپریل هستم با دست درد ناشی از پاکنویس کردن حجم انبوهی جزوه!! واقعا نادم و پشیمونم که جزوه هامو از اول سال ننوشتم و الان چند روز ب امتحان باید بشینم به جزوه نویسی بلکه بتونم مطالبو بخونم:/ قول میدم قول میدم ترم بعد جزوه هامو مرتب بنویسم دیگه😁😁 پنج تا فصل مونده..هشتا رو نوشتم..از اون طرف هنوز خوندن این 13 فصل مونده..اصن یه وضعی..دیگه از فردا باید خوندن هم شروع کنم انشاالله:/ یعنی این امتحانو قبول شم باید سجده شکر ب جا بیارم..بس که حجیمه:/ استاد هم فرمودن سوال تحلیلی میدم حفظ نکنید:/ ولی ما همه ب این نتیجه رسیدیم که فرصت تحلیلی خوندن نیس و باید حفظ کنیم😂  

این وسط حالا استاد موسیقی ما هم گیر داده که ماه دیگه میخوام بفرستمتون فلان جا اجرا کنید..و انتظار هم داره تو امتحانا من هی بشینم ساز بزنم:/ 

همچنین این وسط روز امتحان هادسون هم میخواد تشریف بیاره دانشگاه..اینم خودش یه استرس مضاعفه برام😁 یعنی فقط دارم دعا میکنم نبینمش...یا بعد امتحان ببینمش یا اصن نمیدونم کلا وقت نشه ببینیم همو..من واقعا در مود امتحانم الان..تو جو ملاقات نیستم😓

خب دیگه غر زدن بسه..برم سر کارام...ایشالا همه چی ب خیر میگذره😝

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۵

یاد گذشته

وبلاگ یکی از بچه ها رومیخونم و یاد خودم و روزای سختم میفتم..روزایی که انقد غصه خوردمو لاغر شدم که هنوزم که هنوزه نتونستم بعد شیش ماه اون وزن های از دست رفته رو برگردونم..که حتی هادسون وقتی عکسای قبلم رو دید گفت چیشد که انقد لاغر شدی و من چنتا دروغ گفتم...البته دروغ نگفتم..به همه میگم از فشار زندگیه و همه فک میکنن من چه فشاری میتونم پشت سر گذاشته باشم؟ مامانم هم فک میکنه از قصد رژیم گرفتم که لاغر شم..دیگه نمیدونه من اتوماتیک غذا از گلوم پایین نمیرفت:/ 

خب سپنامبر هیچ وقت فراموش نمیشه...یعنی فک نکنم کسی تا حالا عشق اولشو فراموش کرده باشه!! چون اصولا عشق اول خیلی هیجان انگیز و پر تب و تابه و جذابیت زیادی داره..گاهی حتی دلم برای اون هیجان روزای اول تنگ میشه..ولی خب دیگه اون برهه از زمان رو باید مث یه عکس یادگاری بذارم گوشه ذهنم..نه هنوز دوسش داشته باشم و نه ازش متنفر باشم...که دقیقا هم الان در همین وضعیتم..

نمیدونم روزی میرسه که ادمی رو اندازه سپتامبر دوس داشته باشم یا نه؟ یه ذره فک کنم محال باشه ولی ایرادی نداره..دوست داشتن های ملایم رو الان دیگه بیشتر میپسندم تا اون عشق های آتشین..


۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۴۸

Changing method

آهنگ خارجی فرستاده...جمله اولش اینه: 

میدونی چه حسی ب ادم دست میده  وقتی عاشق کسی باشی که عجله داره تو رو از زندگیش پرت کنه بیرون!😓😓😓

بعد میگه این منظورش تویی😒😞😓 

بعد دیدم راست میگه😂😂😂😂 اخرین تلاشم برای پرت کردنش همین امروز صبح بود😑 یکم ناراحت شدم..دلمم سوخت براش..فک کنم همونقدری که تا الان من از دستش ناراحت شدم اونم حرص خورده!! دوست دارم یکم مهربون تر باشم کلا...یعنی تا الان که قهر و دعوا نتیجه بخش نبوده حالا با متد مهربانی پیش بریم ببینیم چی میشه:/

پ.ن بعد اتفاقای امروز میترسم دیگه سوار مترو شم برم دانشگاه😓


۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۶

درس عبرت ایندگان!

بخشی از مکالمات منو هادسون:

من: تو چرا به من توجه نمیکنی؟

اون: چون تو ب من توجه نمیکنی.

من: چرا رفتارت با من اینجوریه؟

اون: چون تو هم با من مهربون نیستی😓

من: چرا زنگ نمیزنی؟

اون: تا حالا یه بار هم ب من زنگ نزدی!

و الی اخر....


اپریل و هادسون هستیم دو ساله از تهران!

پ.ن مثل اپریل و هادسون نباشید😂😂

۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۵

فصل بعد زندگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید