قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۴۲

ادامه.2

دیگه با اجازتون یه ساعتو نیمم باز تو ترافیک بودیم تا من برسم به منزلمون! یعنی حیف این قرار ما که همش به ترافیکو استرس گذشت😓 البته که خب تو ترافیک ور دل هم بودیمو حرف زدیم ولی یه چندبار داشتیم تصادف میکردیم دیگه سعی کردم زیاد صحبت نکنم😂😂 بعد که رسیدم خونه با اینکه خیلی استرس کشیده بودم ولی حالم خوب بود..کلی انرژی گرفته بودم...اومدم نشستم با دوستام صحبت کردم اونا هم کلییییی انرژی منفی دادن بهم و راجع به هادسون(!) بدی گفتن و تمام حس خوبم نابود شد...😤 

قبلا به این نتیجه رسیده بودم که مشکلاتی که با هادسون دارمو نباید به دوستام بگم چون بهش دامن میزنن. .حالا از دیشب به این نتیجه رسیدم که خوشی هامم نباید بهشون بگم چون نابود میکنن حس آدمو...یعنی نمیدونم چطور بدون اینکه اصلا جزییاتو بدونن چطوری همه چیو میبرن زیر سوال...خلاصه که از من به شما نصیحت با دوستاتون درد دل نکنید تا جایی که میتونید...من که هیچ وقت سودی نبردم از اینکار😢

۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۳۲

ادامه..

ماشین هم برده بود کارواش یعنی برق میزد از تمیزی...داخل ماشینم اسپری خوشبویی زده بود...که درو وا میکردی میدیدی فضا  عطر آگینه😂 خلاصه گفتم کجا بریم کجا نریم که تصمیم گرفتیم بریم جای همیشگی! کلا یه پارکی هست که ما همیشهههههه میریم اونجا...از اولین بار که همو دیدیم تا الان روزای ملاقات همش اونجاییم😒 این سری هم گفتیم خب ماشین که هس اینجا هم که نزدیکه بریم همینجا...اقا شاید باورتون نشه ولی از ساعت 4 تا 6 فقط تو ترافیک بودیم و از این حجم از ترافیک در شگفت بودیم:( بعد با یه بدبختی رسیدیم به یه خیابونی که نزدیکه پارکه بود..گفتم همینجاها پارک کن پیاده بریم..وگرنه صب میرسیم...دیگه همینکارم کردیم و پیاده رفتیم...یعنی وقتایی که ماشین نداشتیم بخدا راحت تر بودیم😓 بعد من نشستم حساب کردم که بریم پارک و من بخوام با این حجم از ترافیک برگردم خونه رسما 9 شب خونم😨 دیگه استرس گرفته بوووودم فشارم افتاده بود...دستام یخ...هی هادسون میگف چته چرا انقد یخ کردی..گفتم بدو فقط تند راه برو😂 بعد من یه کافه میشناختم تو پارکه قرار بود بریم اونجا...ولی متاسفانه مسیرو اشتباه گفتم و رفتیم یه سر دیگه پارک😓 یعنی میخواستیم برگردیم باز کلی طول میکشید...هوا هم سررررد...دیگه تو مسیر یه کافه دیدیم گفتم بیا بمونیم همینجا یه چی بخوریم برگردیم زودی..خلاصه یکم خرت و پرت خوردیم وگفتیم دوباره بریم در دامن ترافیک تا من زودتر برسم خونه😭.

۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۱۸

20 ام شیرین

از اخرین باری که هادسونو دیده بودم یه 40 روزی میگذشت...وقتی مدت ندیدن طولانی میشه دعواها و قهرامونم زیاد میشه..هفته پیش سر یه قضیه مسخره انقد از دستش عصبانی بودم که کم مونده بود شبیخون بزنم به قسمت گالریم و حتی عکساشم پاک کنم ( هر وقت به این مرحله میرسم یعنی خیلی دیگه از دستش عصبانی ام)😂😂 تازه کلی هم حرف های نیش دار بهش زدم قشنگ شستمش پهنش کردم رو بند!!😒😓 البته ناگفته نماند که تغییرات هورمونی هم در این حجم از عصبانیتم دخیل بود...خلاصه دیگه زنگ زد گفت اون حرفا چی بود بهم زدی؟ گفتم حقت بود با منم بحث نکن😂 بعدم سکوت کرذم فهمید خیلی شاکی ام دیگه فرکانس رو به منت کشی تغییر داد تا از خر شیطون اومدم پایین!!! بعدم گفت چند روز دیگه ماشین میاد دستمو میام که همو ببینیم...خلاصههههه دیروز برای کارش پاشد اومد شهر بنده...منم که باید تا ساعت 4 سر کار میموندم..بعد  ساعت 3 زنگ زده پاشو بیا پایین دم در شرکت من دارم میام😓 حالا مدیر منم سختگیرررر..گفتم عمرا اگه بیام ..میشینی تو ماشین درد فراق میکشی تا من تایم کاریم تموم شه..اون گفت حرف نباشه..زنگ زدم میای پایین!! ( مردسالاری تا کجا😂).. منم گفتم برو باااااو گوشیو قطع کردم ( یه فمنیست عمرا زیربار مردسالاری بره!)😂 بعد یه رب بعد از پنجره دیدم که بعله تشریف اوردن و منتظر بودم زنگ بزنه بره رو مخم که خداروشکر اینکارو نکرد....منم کم کم پاشدم کارامو جمعو جور کردمو تایم اداری که تموم بدو بدو رفتم پایین...

۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۷

وداع با عطر!

نمیدونم این اواخر عطر قیمت کردین یا نه...هفته پیش رفتم یه عطر مردونه قیمت کردم، قیمتش 400 تومن بود!! تا ماه پیش که این قیمتو نمیدونستم خب قصد داشتم برای تولد هادسون اینو بخرم..الان دارم فک میکنم مگه همون تبریک ساده تولد چشه ها؟😂😂😂 

تولدشم هم نزدیک عیده خب آدم خودش کلی خرج و مخارج داره به هر حال!!!

عطر مورد علاقه خودمم به قیمت 600 و خورده ای رسیده که عملا به خاطر این وضع قیمت باید از لیست عطرهای مورد علاقم خط بخوره!! 


۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۶:۴۲

دروغ یاب!

اگه قرار بود یه قدرت ماورایی بهم بدن دوست داشتم این قدرتو بهم بدن که بتونم بفهمم کی داره راس میگه و کی داره دروغ میگه...:/

شایدم میدونم کی داره دروغ میگه ولی نمیخوام باور کنم؟

۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۷

Need u here next to me

امروز با تموم وجود دوست داشتم از توی ویدیوکال بکشمش بیرون و کنار خودم داشته باشمش😩😭 یه چند ثانیه که بهم خیره شده بودیم کم کم داشت بغضم میترکید...لعنت به فاصله ها..به مشغله ها و...ناگفته نماند که این اولین تجربه ویدیوکال بود و وقتی بعد این همه وقت دیدمش اونم با تصویر عالی هم داشتم از ذوق میمردم هم از اینکه ازش دورم داشتم دق میکردم..همم ازش خجالت میکشیدم!!( بله من هنوزم خجالت میکشم ازش بعد دو سال😓😂).. مخصوصا وقتی با لبخند بهم خیره میشد و نگام میکرد و حرفای رمانتیک میزد😅 

همیشه وقتی میبینمش عوض اینکه دلتنگیم رفع بشه بدتر غصه ام میشه..وتازه میفهمم چقددددر دلم برا ش تنگ بوده و حالیم نبوده😫 خلاصه که امیدوارم این هفته بیاد یه سری به شهر بارونیمون بزنه و منو از این دلتنگی نجات بده😭😭

جا داره که یکمم سرزنشش کنم چون دیگه انقد رفتم توی مود دلتنگی نتونستم درس بخونم..حالا باید سه نصفه شب پاشم درس بخونم😓 آقای هادسون..بیا و پاسخگو باش😒



۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۱:۲۹

تنها شنبه قشنگ سال!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۷ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۵

احوالات این روزا

باورم نمیشه اخرین پستم 30 شهریور بوده😓😓 این روزا به حدی سرم. شلوغه که احساس میکنم همه چی روی دور تنده..انقد اتفاقات افتاده که نمیدونم از کجا بگم...ولی خب تا جایی که بتونم یه چکیده ای از همش میگم...مهمترین اتفاق امروز این بود که بعد مدت ها تونستم افتاب 9 صبحو تو خونمون رویت کنم!! چون یه ماهی هست که وقتی هوا تاریکه میرم بیرون و وقتی هوا تاریکه میام خونه:( به زحمت تایم پیدا میکنم با دوستام حرف بزنم، برم بیرون، یا با خانواده برم سفر...یعنی کلا زندگی الانم تو سه بعد خلاصه شده که هر روز این الگو تکرار میشه: کار، درس، موسیقی😒 ناگفته نماند که همین هندل کردن سه بعد به طور همزمان باعث شده کاملا سرویس بشم و امید دارم لا اقل بخش درسیش زودتر تموم شه یه نفسی بکشم...

اهایه بعد چهارمی هم هست به نام هادسون...خدا بخواد دیگه خیلی وقته دعوا نکردیم..اصلا بالکل مود دعوام از بین رفته ..شایدم انقد سرم شلوغه تایمی برای دعوا نمیمونه..به هر حال هر چی باعثش شده راضیم😂 

این اواخر با اینکه منو هادسون حرفی از ازدواج نزدیم هیچ وقت، ولی مدام داریم سر کارهای خونه، تقسیم وظایف، بچه، تربیت بچه، مسایل مالی مشترک بحث میکنیم😓 یعنی همین امروز چهل دیقه فقط داشتیم چونه میزدیم کی ظرف بشوره که جارو بزنه😓 بعد که گوشیو قطع کردم تازه یادم اومده که ما فقط دوستیم و هنوز تا رفتن سر خونه زندگی فاصله زیادی داریم..ولی بحثش که پیش میاد خیلی جدی تا پای جون راجع بهش حرف میزنیم😂 

بعد هیچ بنی بشری هم نمیدونه ایشون با بنده دوست هستن !!! حتی دوستاش😒 خدا شاهده هفته پیش که زنگیدم بهش و پیش دوستش بود در حد مقامات ریاست جمهوری باهام حرف زد! یعنی الفاظ خیلی ثقیلی استفاده میکرد که خندم گرفت گفتم گویا نمیتونی بحرفی و خودم خدافظی کردم..خلاصه که نمیدونم چه اصراریه از الان که هیچ خبری نیس هی راجع بع زندگی متاهلی بحرفیم...مخصوصا با این همه مشغله ای که جفتمون داریم تخمین میزنم حتی اگه قصد ازدواجم داشته باشیم، سه سال دیگه شاید زمان مناسبی باشه!!! تو این سه سال سعی میکنم  توجیه بشه که حداقل نصف کارای خونه رو انجام بده😂😂 چون یکم دید سنتی داره باید روش کار بشه! تازه بهش هم گفتم دیدت خیلی سنتیه بهش برخورد 😂😂😂 والا..خو بابای من که مرد قدیمه همچین افکاری نداره که هادسون داره😓 اونم بهم گفت تو خیلی فمینیستی😂😂 ولی ممکنه این اختلافات هم مث دعواهامون که یهو فروکش کرد، کمتر شه...کلا مرور زمان و شناخت بیشتر خیلی موثره..  


۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۶

Confused

والا من تا امروز فک میکردم باید خودمو اصلاح کنم که انقد به جون هادسون غر نزنم...ولی امروز متوجه شدم کاملا به غرهام عادت کرده و یه روز غر نزنم فک میگنه بهش توجه نکردم😂😂😂 خب مستحضرید که وقتایی که هادسون میره شهرشون ما همیشه دعوامون میشه!! چون نمیتونه پیام بده و منم هی میرم رو مخش و غر میزنم و قهر میکنمو از این لوس بازیا..این سری که برای محرم داشت میرفت شهرشون، من نشستم کلی با خودم صحبت کردم که این سه چهار روزو کلا بیخیالش شو و انتظار هیچ پیام و زنگو چیزی نداشته باش..و اجازه بده در ارامش پیش خانوادش باشه..خلاصه خودمو کاملا قانع کردم و کلی هم برنامه های درسی برای خودم ریختم که اصن وقت فک کردن بهش رو نداشته باشم..و کاملا هم موفق بودم...از طرفی هم کلی به خودم افتخار میکردم که چقدر بالغانه رفتار کردمو عجب دختری هستمو فلان..بعد در جواب این همه تلاش های من ایشون اومده با من دعوا کرده که چرا عین خیالت نیست که من نیستم😓😓😓 بعدم قهر کرده رفته...😂😂 یعنی پشیمونم که بالغانه رفتار کردم اقا...الان فرصت قهر و ناز کردن افتاد دست اون..همیشه مال من بود خو😂 ولی نتیجه گرفتم که همون رویه قبلیمو ادامه بدم..فک کنم اپریل لوسو ترجیح میده😂😂

از اون طرف هر روز مادر گرامی حال هادسونو ازم میپرسه بعد سر هم زدن شله زرد که میشه میگم برام دعا کن..برای ازدواج..خوشبختی و ایندم.. میگه باشه ولی برای ازدواجت اسم هادسونو نمیگم یکی دیگه رو میگم😓 منم گفتم نه غلط کردم دعا نکن اصن..خیلی ممنون😒

از درس و کار هم بخوام بگم که تا خرخره کتاب و مطلب باید بخونم..تا دوماه دیگه وضعم همینه..بعدش یکم درس هام سبک میشه..برای همین سعی میکنم فقط بخونم و غر نزنم..اگه شما هم مثل هادسون قرار بعدا بیاید بگید چرا غر نمیزنی بگید تا سر شما هم یه دل سیر غر بزنم😂

۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۰

یه حاضری بزنمو برم😀

حجم اتفاقات این مدت خیلی زیاده...فقط اهم اخبار رو میگم😂😂اونم تیتروار...

سفر طولانی مشهد، ارامش عجیب بعد سفر، قهر مجدد با هادسون!، آشتی مجدد، پیشرفت در زمینه کاری، پسرفت در موسیقی، انجام یک کار ناتمام رو مخ، استارت نزدن درس...

آها..یه چیز غم انگیز هم اینکه یه زوجی رو.میشناختم که خیلییییی عاشق هم بودن...یعنی مخصوصا پسرهههه یه جووور عجیبی عاشق بود..حالا فهمیدم جدا شدن..باورم نمیشه😓 واقعا از ادمای عاشق انتظار ندارم اینطور دیدگاهمو نسبت به عشق خدشه دار کنن😒 چه وضعشه خب:/