قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷

دوستای قدیمی'!

آقا ما امروز نشستیم با دوستمون درد دل کردیم..بعد همشم در رابطه با هادسون بود..فقط نمیدونم چرا دوستم به جا اینکه طرف منو بگیره طرف اونو گرفت و چنتا فحش هم نثار من کرد! والا قدیما دوستا طرف ادم بودن😂😂 الان زمونه برعکس شده..طرفتو که نمیگیرن هیچ تازه میگن خاک هم بر سرت😓😓 خلاصه که بعد درد دل معلوم شد همه تقصیرا گردن منه! ادم خوبه داستانم هادسونه این وسط😑 

هیچی دیگه..نتیجه این درد دل این شد که یکم با اوشون مهربون تر باشم:/ یه ذره هم بیشتر درکش کنم:/ 

ولی دفعه دیگه میرم با اون یکی دوستم درد دل میکنم که طرف منو بگیره ...والا..چه معنی داره😂

۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۵

نصایح شبانه!

+آفت همه رابطه ها لجبازی و غروره!

+به یکی از دوستام چندماه پیش گفتم این ره که تو میروی به ترکستان است..الان به حرفم رسیده!

+ قول گرفتم که به حرفم گوش بده هر چند میدونم باز یه گندی میزنه😂😂

+ یادبگیریم اگه میخوایم به کسی مشاوره ای نصیحتی چیزی بگیم بیشتر در جهت ایجاد صلح و آشتی بین افراد باشه نه جدایی و از هم گسیختگی!

+ یاد بگیریم اگه کسیو دوس داریم به این کار نداشته باشیم که نظر فلان دوستمون راجع به اون طرف چیه!! لزوما کسی که مورد علاقه ماست ممکنه مورد علاقه دوستانمون نباشه که اهمیتی نداره!! همونطور که من سیب زمینی رو با کچاپ دوس دارم و دوستم نه!! و این باعث نمیشه من کچاپو بذارم کنار😂😂

+ یادبگیریم به حرمت دوست داشتن هم، کوتاه بیایمو برای با هم بودن تلاش کنیم! هم نوعی خودسازی صورت میگیره هم لا اقل در جهت حفظ،هم تلاش کردین و بعد حسرت ب دل نمیمونین!

+ این موارد فوق باید قابل توجه خودمم قرار بگیره!!

+ مخصوصا مورد اول!!

+ عرض دیگه ای نیست!

+ با هم مهربون باشید..


۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۸

ناز نازی پسر

یه چیزی رو امشب کشف کردم در مورد هادسون! اونم اینه که خیلی دوس داره وقتی بحث میکنیم و نظری میده راجع به چیزی من با نظرش موافقت کنم...منم که اصلا از این اشخاصا نیستم که عین گوسفند هرچی گفت سرم رو به نشونه تایید تکون بدم😓 و نظر مخالفمو با قوت هر چه تمام تر نشون میدم و میگم من مخالفم:/ بعد بهم میگه تو خیلی لجبازی و احترام بزرگترت هم نگه نمیداری😂😂😂 کلا یه اشکال بزرگ بودن طرف مقابل اینه که هی انتظار داره تو محض احترام کوتاه بیای..ولی من بی احترامی بهش نکردم فقط گفتم حرفتو قبول ندارم و یه جور دیگه فک میکنم😒😒 نظر هر کسی هم محترمه برای خودش!! غیر از اینه؟ تا حالا خیلی پیش اومده که کلا نظراتمون متفاوت بوده هیشکسم کوتاه نیومده!! ولی همینکه میتونیم با وجود اختلاف عقاید هم رو تحمل کنیم خیلی شاهکار کردیم😂 ولی امشب سه تا حرکت کردم که خورد تو ذوقش...بعد تابلو هم میخوره تو ذوقش..با این سن و سال عین بچه های دو ساله میشه😂 کلی مخفیانه میخندم بهش😂 ولی خب سعی میکنم فردا بیشتر از دلش درارم:) 


۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۸

خوشبختانه یا متاسفانه

متاسفانه یا خوشبختانه هر وقت با کسی رابطه احساسی پیدا میکنم اتفاقات مربوط به اینده نزدیک بینمون رو میبینم:/ نمونش خواب دیشب و اتفاق الان😓😓😓 فک میکردم این قابلیت خواب بینی رو از دست دادم ولی گویا هنوز هست!!  اسیر شدیم بخدا...😩😩

۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۱

اثبات بی علاقگی

والا من که خودم چیزی حس نمیکنم بعد مادر محترم میفرمایند تو اپریل قبل نیستی!!😨😓 عوض شدی!!منم گفتم جااااان؟

گفت نیستی دیگه.. همش تو فکر هادسونی معلومه بهش علاقمند شدی! ( البته اینو گفت که منو وادار به اعتراف کنه مثلا وگرنه من تمام مدت هی دارم میگم من از هادسون خوشم نمیاد...علاقه ای بهش ندارم..تازه اینحوری میگم وضعم اینه😂😂)

حالا من این مدت همش فکر امتحان بودم خدا شاهده😂 علاقمندی هم حالا هست ولی عاشقی و اینا نه در اون حد که براش بمیرم:/ ولی نمیدونم چرا مادر ما فک میکنه حالا چون ما چهارتا سلام احوال پرسی میکنیم هر شب پس من در دامش افتادمو خلاصه مجنون و شیداوار دوسش دارم😓😓

خلاصه نشستم یه ساعت برا مادر روضه خوندم که مادر من، نگران نباش...من ضربه نمیخورم...علاقمم متناسبه..( البته مجبور شدم بگم علاقه ندارم😂)....اونم هیچ قول و قراری نداده که منو امیدوار کنه و بعد همه چی بهم بخوره و من ضربه بخورم..بعد همچنین نشستم از مزایای همین قول ندادن براش گفتم..گفتم قول بده بعد نشه بهتره یا فعلا بدون قول ادامه بدیم تا ببینیم چی پیش میاد؟ و لا اقل این احتمالو بدیم که ممکنه نشه..و همه چی تموم شه..خلاصه سرتونو درد نیارم ...سعی کردم به مادر ارامش لازمو بدم که نگران نشه.. 

بعد اومدم تو اتاق نشستم به فکر کردن و تحلیل خودمو احساساتم..

بعد خداروشکر کردم بابت از دست دادن سپتامبر و حتی ضربه خوردنو درد کشیدنو همه اون قضایا...که باعث شد کلا همه چیز در من عوض شه و ادم قوی و شجاع تری بشم..شاید مسخره به نظر برسه ولی از اینکه از اون قضیه جون سالم به در بردمو تونستم بذارمش کنار باعث میشه حس خوبی بهم دست بده یه جور حس،قدرت😊 چون همیشه در برابر عشقی که بهش داشتم یه بدبخت به تمام معنا بودم و از این مساله حتی رنج هم میبردم!! ولی الان که در عین دوست داشتن یه نفر، عزت نفسم هم حفظ میشه مسلما حالم بهتره و احساس ضعف و ناتوانی نمیکنم..واقعا اینکه عزت نفس ادم در یه رابطه حفظ بشه چیز مهمیه..اینکه تحقیر نشی..به ابراز احساساتت پورخند نزنن.. مسخرت نکنن..پاسخ متقابل بدن..درک کنن ابراز احساساتو...خیلییییی مهمه...و واقعااقعا دردناکه که تو به یه نفر ابراز احساسات کنی و اون بهت بگه مرسی یا یه همچین چیزایی😫

خب فک کنم دیگه زیاد رفتم بالا منبر😂 بیام پایین برم سر وقت کار و زندگیم😊



۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۱

قول الکی!

دیشب تا 4 نیم صبح بیدار موندم و درس خوندم..بعدش هم خوابیدم پنج ساعتی و بعد هم عازم امتحان شدم...شکر خدا امتحان معقول و مناسبی بود و تا جایی که میتونستم نوشتم.. دیگه بقیش دست من نیس و به میزان بخشندگی استاد برمیگرده😅😅 ببینیم چه نمره ای رو صلاح میدونه برامون..الانم به صورت افقی و ولو شذه روی تخت دارم پست میذارم...😂😂 و هنوز احساس میکنم گرمای هوا از تنم بیرون نرفته با اینکه زیر کولرم😩😩 اینه که حالا حالاها باید زیر کولر باشم که گرما زدگیم برطرف شه😰😰 

از الان نمیخوام به امتحان بعدی فک کنم:/ ولی میخوام هر شب خیلی ملایم طور یه درس بخونم که جمع نشه برا شب اخر!!!  یعنی قبل هرامتحان منو دوستم همچین قولی رو به هم میدیم ولی در نهایت همون شب امتحان در حالی که مشت بر سر میکوبیم و جامه میدریم هی میزنیم تو سر خودمونو کتابا😂 انشالا این دفعه قولمونو زیر پا نذاریم!!


۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۰

Exams will go on and on

فردا یک عدد امتحان دارم...از اون امتحانایی که استادش خیلی بد قلق هست و نمره بد میده:/ به گونه ای که مورد داشتیم طرف انتظار 20 داشته، ولی 12 گرفته!!

در حال حاضر هم خواب منو فرا گرفته ولی ترجیحا باید تا دم صبح بشینم و مرور کنم درس رو😢😩 

از الان به لحظه بعد از فراغت از امتحان فک میکنم و براش نقشه میکشم..در راس نقشه هام مسلما خوابیدن های طولانی هست! بعدش هم رفتن به سینما و دیدن فسقلی و بازی با اون

هادسون میخواد اخر هفته بره شهرشون...تو دلم میگم کاش نره!! البته اینجا هم که باشه با وقتایی که نیست زیاد فرقی نداره.  روم نمیشه بگم بیا همو ببینیم.. و همیشه صبر میکنم اون بگه:/ اونم احتمالا منتظر منه😓 البته خب همدیگه رو دیدن هم آسون نیس..مخصوصا برای من که بعدش هزارویک نفر میان غر میزنن به جونم:/برای همین زیاد اصرار نمیکنم هم رو ببینیم...و یکی از غرهایی که بهم میزنه هم سر همین مساله است!! حالا شایدم یه حرکتی در این راستا بزنم هفته بعد...

یه سری حرفایی امشب بینمون رد و بدل شد که ترجیحا نمینویسم چون بعد باید رمزیش کنم😂😂 رمزی نوشتنو دوس ندارم..ولی از یه طرف هم اینکه برای خود خودت مینویسی فقط، حس خوبی میده..من همیشه دفتر خاطراتامو تو صدتا سوراخ سمبه قایم میکردم..این رمزی نوشتن هم از همون جا نشات میگیره فک کنم😝😁



۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۳

مشکل آشپزی!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۷

بی جنبه بازی😂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید