قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۸

ارتقا مقام

جای بسی شعف و خوشحالی است که از عنوان " لجباز احساسی" به " عزیز احساسی" تغییر نام یافته ام!!...انشالله بازم ارتقا عنوان پیدا کنم و همینجا  طی کردن پله های ترقیم رو اعلام کنم😊

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۶

عشق و نفرت همزمان!

درسته که شیر کاکایو با کروسان شکلاتی صبحانه محبوبمه و صبحا اصن با عشق میرم سمتش، ولی اگه شب هم مجبور شم به جای شام همونو بخورم اصلا لذتی نمیبرم که هیچ.. حس انزجار هم دارم ازش!!مخصوصا وقتی هوس قیمه بادمجون کرده باشم و دسترسی ب قیمه بادمجون از محالات باشه..:/

پس مجبورم همون شیرکاکایو با کروسان شکلاتی بخورم تا سروصدای معدم بخوابه!!😒

۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۳

جنگ و صلح

نگم براتون از دلخوری های دیشب و امشب!!! بعد برا اولین بار هادسون قهر کرد رفت!!! بعد برا اولین بار من رفتم منت کشیییی...کلی هندی بازی!! اس دادم..تک زدم که پاشو بیا قهر نکن...اخه سر یه موضوعاتی ما دعوا میکنیم که اصن ارزش نداره! البته اون موقع که دعوا میکنیم به فکرمون نمیرسه که ارزش نداره و بعدا متوجه میشیم:/ خلاصه که وقتی دیدم قهر کرد و خیلی شاکی شد و نسبت ب چیزهایی شکایت کرد که بی سابقه بود واقعا حس کردم این دفعه نوبت منه برش گردونم...بعد جالبه که من نسبت ب یه سری مسایل حساسم و حساس بودم...بعد هادسون اصن تو اون فازا نبود...ولی اخیرا انگار اون حساسیت هامو بهش منتقل کردم😂😂 گاهی وقتا که میبینم میاد عین من دقیقا از همون چیز شکایت میکنه هم خندم میگیره هم متعجب میشم...یه زمانی هی منع من میکرد که وای تو چقد حساسی و فلان..حالا دقیقا خودش شده عین من😂😂😂😂 بعد من امشب یکی از رفتارهای قدیمیشو رو خودش پیاده کردم و به حدی شاکی شد که قهر کرد ول کرد رفت! البته واکنشش طبیعی بود چون منم سر همین رفتار یه دور باهاش قهر کرده بودم...خلاصه دیگه منتش رو با کمال میل کشیدیم و آشتی کرد...خودمم از دیشب از غصه له بودم میخواستم قضیه بحث و دعوامون تموم شه...که شکر خدا شد..فقط یکم از اینکه به خاطر من سر یه نفر داد زده و دعوا کرده ناراحتم😞 انشاالله که اون طرف زیاد ناراحت نشده باشه!!!

۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۴:۱۶

زوایای پنهان!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۵

The moment of truth

فردا میخوام یه صحبت جدی با هادسون داشته باشم... حس میکنم همه چی تو رابطه ما قاطی پاتی شده... میخوام همه چی برام روشن شه که بدونم واقعا چی داره بینمون میگذره...  وقتی مشخص شه هر کسی هم میتونه ب همون نسبت از طرف انتظار داشته باشه فقط و جای هیچ گله ای نخواهد بود... البته که خود آدم میدونه چند چنده با طرف ولی اینکه از زبون خود اون آدم بشنوی خیلی بهتره! 

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۶

نزدیکای پاییز

پس از روزهای شلوغ کاری درسی احساسی بالاخره قسمت شد اینجا هم یه دو کلمه ای بنویسم..این هفته درس هام سبکه..البته باید از فرصت استفاده کنم و پروژه های پایان ترمو حاضر کنم ولی ب هر حال دوست دارم این هفته ریلکس باشم و خوش بگذرونم:)

حجم اخبار ناگفته این مدت هم چون زیاده حس گفتنش رو ندارم..و یه جورایی دیگه اهمیتشو از دست داده..پس بیخیالش میشیم😁 

این روزها تنها اهنگی که منو ب وجد میاره و بارها و بارها گوش دادم اهنگ جدید سینا شعبانخانیه. خیلی با حس و حالم جوره...شما هم گوش بدین ضرر نداره😍😍

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۲۹

When u can't resist it...

قرار بود با هم کار کنیم و درس بخونیم....فارغ از احساس و عشق

ولی..

به هم گفتیم: دوست دارم!!



۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۱:۱۸

Nobody

فک نکنم کسی پیدا بشه که بتونه من و احساساتمو درک کنه! لا اقل تا این لحظه که کسی یافت نشده.. 

...از سری شب های دلشکستگی و اشک ریختن!!😔😔

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۱

مغرور خان!

خب من خودم دوس ندارم از شکست ها و ضعف هام چیزی ب هادسون بگم:) امشب فهمیدم اونم چقد دوس نداره این چیزا رو ب من بگه! چون هفته پیش یه اتفاقی افتاده بود و لام تا کام در موردش با من صحبت نکرده بود..بعد این هفته خیلی اتفاقی من اون جریانو از تو حرفای یه نفر دیگه فهمیدم:/ یعنی طرف اسم هادسونو که اورد هنگ کردم..گفتم نههه..هادسون نمیتونه باشه. اگه بود بهم میگف موضوعو..ولی امشب که بهش گفتم گفت اره هفته پیش اون جریان برام پیش اومد!! خب من اول شاکی شدم که چرا نیومده بهم موضوعو بگه..ولی بعد یادم افتاد که من حتی دوس نداشتم نمره هامم بهش بگم..مخصوصا نمره های کم رو😁 پس یکم بهش حق دادم...

از اونور گفت نمیخوام از بدبختی هام برات بگم...و عملا همه بدبختی های این روزاشو که هی داره بیشتر هم میشه میریزه تو خودش و هیچیییی ب من نمیگه..نه شکایتی...نه غری..هیچی..جوری که من به این نتیجع رسیده بودم این بشر از هیچی ناراحت و غمگین نمیشه ولی فهمیدم که نه اونطوریا هم نیس... ناراحت میشه ولی اصلا نشون نمیده..طفلی بچم😢😢 امشب دلم سوخت براش..کاش لا اقل میتونستم کمکی کنم...کاش کاری از دستم برمیومد.. ولی فقط میتونم براش دعا کنم...کاش همه چی درست شه..

اگه میشد دوس داشتم براش اجیل مشکل گشا درست کنم...ولی امکانش نیس..براش نذر میکنم پس..امیدوارم که موثر واقع شه😉😍

۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۱

عقب گرد

متاسفانه من ب رفتار قبل برگشتم و همین مساله باعث دعوا شد:/

مجددا یه تجدید رفتار باید کنم😒😒