قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۳

Stressed out

میگن مردا وقتی دغدغه ها و مشکلات زندگیشون زیاد میشه دیگه از فاز احساسی بیرون میان!!! اومدم بگم که این مساله در مورد زنان هم صدق میکنه حتی!! چون دو روزه که فکر کارا و درسای ناتموم افتاده به جونم و اصلا نه حس دلتنگی دارم نه حس عشق و نه چیزی..فقط میخوام طبق برنامم پیش برم و کارام تموم شه که دلم آروم بگیره:/

البته بی پولی هم در از بین رفتن این حس ها موثره! مخصوصا زمانی که میدونی قبض موبایلت سر به فلک کشیده و پول نداری و در نتیجه جرات نمیکنی به کسی زنگ بزنی:/ مثلا امروز دوس داشتم با هادسون تلفنی بحرفم ولی خب چون تلفنای ما یک ساعت کمتر نمیشه و بسته اینترنت هم خیلی خریدم این مدت و فردا هم تمام.پول توی کیفمو باید بدم کلاس گیتار، کلا منصرف شدم:/  

خلاصه که یکی از انگیزه هام از اینکه برم سر کار اینه که دغدغه قبض موبایل نداشته باشم😂😂

۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱

بیقرار با قرار😂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱

تابستون تموم نشو:/

تو پست قبلی گفتم قراره استارت درس خوندنو بزنم...اومدم بگم بسی نادمو پشیمانم چون هنوز درس خوندنو شروع نکردم...البته خب یه کار مقاله بهم تحمیل شده و درگیر اون بودم...حالا ایشالا کاراشو بکنم بعد استارت بزنم..

از الان دارم فک میکنم یعنی هادسون کی قراره برگرده؟ اصن برمیگرده؟ بعد اگه برگرده میشه همو ببینیم و افکار مزخرفی از این دست..البته بشینم پای درس از این افکار مزخرفم هم کاسته میشه😁نکته قابل توجه اینه که تو پست قبل گفتم رفته شهرستان در حالی که نرفت و عملا فردا داره میره...:/ 

یه مدته فوبیا گرفتم که اشنایی کسی اینجا رو نخونه:/ برا همین دست و دلم به نوشتن نمیره...حالا یا رمزی مینویسم یا کلا نمینویسم:/

داریم به نیمه مرداد میرسیم و متاسفانه اصن نمیفهمم تعطیلات داره چظوری میگذره!! کاش یکم تفریح میکردم...سفری چیزی...

دیگه همین دیگه...شماهایی که موقعیت سفر دارید برید و حالشو ببرین..جای منم خالی کنید😛


۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵

دیدار اخر

امروز خیلی غافلگیرانه به زیارت یار نایل گشتیم و دیگه اگه خدا بخواد  از فردا هیچ بهانه ای برای درس نخوندن ندارم😂 چون این هفته بهونم دلتنگی بود که دیگه از امروز به بعد کاربرد نداره😝 

هادسون هم دیگه مهاجرت کرد به شهر مورد نظر تا اطلاع ثانوی و منم هی غرغر کردم امروز و گفت سعی میکنم ماهی یه بار یه سری بزنم😞 

بریم که دوباره به زندگی پر از درس و امتحانمون برگردیم..سلام کتاب ها...سلام امتحان..😩


۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۱

غمگینه خوشحال!

بالاخره بعد از یکسال و کلی فلاکت، هادسون یه کار پیدا کرد که فعلا یه مدت باید بره ببینه از پسش برمیاد یا نه..هم خوشحالم هم ناراحت..خوشحالم چون غصه کار نداشتنشو دیده بودم و منم غصه میخوردم، ناراحتم چون باید بره یه شهر دیگه و خب دوری چیز چندان دلچسبی نیس..ولی چاره ای نیس..ناچاره بره .منم ناچارم درد فراق رو تحمل کنم..نمیدونم قبل رفتنش بتونیم همو ببینیم یا نه...سه چهاربار قرار گذاشتیم که هر دفعه کنسل شد..یعنی از دلتنگی دیگه بعضی شبا میخوام منفجر شم و دلتنگ که میشم عین ننه پیرزنا هی بهش غر میزنم تا جایی که دعوامون میشه گاهی😓😂 به جرات میتونم بگم دلیل اکثر دعواهامون یا دلتنگیه یا دوباره همون دلتنگیه😂

یه عادت خوبی رو دارم در خودم پرورش میدم که البته چندبار هم وا دادم ولی به هر حال دارم مقاومت میکنم و نتیجش خوب بوده..اونم اینه که مستحضر هستین که منو هادسون خیلی دعوا داشتیم و داریم(!) ..بعد من یه مدت موقع قهرمون میرفتم با دوستام یا خواهرم درد دل میکردم..درسته ادم اروم میشه همون موقع ولی تبعاتش اصلا جالب نیس..الان یه مدته وقتی قهرم به هیچ بنی بشری چیزی نمیگم..خودمون دوتا وقتی اروم شدیم میحرفیم و اشتی میشیم، کسی هم این وسط دخالت نمیکنه و ما رو به سمت جدایی سوق نمیده!!  


یه کار دیگه ای هم چند روزه شروع کردم و نتیجش جالب بوده..اونم اینه که به صورت شفاهی هی به خودم میگم کلی اتفاقای هیجان انگیز تو راهه..کلی عشق..کلی محبت..و میبینم که چیزایی که جذب میکنم اتفاقای واقعا خوب و قشنگی هستن😍 شما هم امتحان کنید...حس خوبی به ادم میده😉 


در مورد درس غر بزنم یا دیگه اشباع شدین؟ نهههه در مورد اینم غر نمیزنم دیگه.

پس.بیایید با درس های خود آشتی کنیم😂😂


۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۵

بیکاری اجباری!

آقا امشب انقد که بحث های فلسفی کردیم اصن یادم رفت بهش بگم که امروز سالگرد چه روز مهمی بود😓 جفتمونم اصلا به روی خودمون نیاوردیم که دیشب چقد دعوا  کردیم و چند روز هم قهر بودیم..یعنی البته همیشه همینطوره...سریع دعواها رو فراموش میکنیم😂

امروز حالم بهتر بود و نرفتم دکتر...یعنی چون یکم تنش های عصبیم کم شده بود از درون حس بهتری داشتم و رنگ و روم برگشته بود...اما همچنان حال ندارم برای آزمون روز جمعه خودمو اماده کنم...فک کنم همینجوری برم سر جلسه...😒

هادسون شاید به خاطر کار جدیدش کلا بره یه شهر دیگه...با اینکه میتونم سر همین مساله تا صبح بهش غر بزنم چیزی نگفتم چون برای بهتر شدن زندگیش باید بره و چاره ای نییس..حالا فعلا امیدواریم که بتونه استخدام بشه ...وضعیت اشتغال خیلی ناجوره..هادسون نزدیک یک ساله که کار گیرش نیومده..یکی دیگه از دوستام هم با وجود سابقه و تحصبلات خوب بعد چندماه هنوز نتونسته کار پیدا کنه..خودمم که در همین وضعم..بیچاره جوونا😢


۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۳

غرور و تعصب!!!

روزهای به غایت سختی رو پشت سر گذاشتم...شاید میشه گفت طولانی ترین قهر با هادسونو تجربه کردم..همون روزی که قهر شدیم، من از شب قبلش مریض شده بودم و با مسایل بعدش و غصه ها و ناراحتی هایی که کشیدم احساس میکنم دیگه نایی برام نمونده...مریضیم هم خوب نشده و هی خوب میشه و برمیگرده...چون نمیتونم مث ادم غذا بخورمو اشتها و حال و حوصله ندارم..فردا میرم دکتر تا ببینم چرا این مریضی ول کن ما نیس:/.

امشب قهر رو شکستم و پیام دادم که سر صحبت وا شه و مشکلاتمونو حل کنیم..و چنان هر دو مغروریم که اصن به جای اینکه مشکلو حل کنیم فقط یک به دو میکنیم با هم:/ هیشکی هم کوتاه نمیاد این وسط و یکی باید بیاد ما رو جدا کنه :/ بعد دیدم نه مشکلا که حل نشد...گفتم نکنه اصلا اون علاقه بینمون از بین رفته...بعد باز هیشکی حاضر نشد مستقیما اعتراف کنه که به طرف مقابل علاقه داره!!! پس نتیجه میگیریم که ریشه تموم مشکلات ما در اون غرور لعنتیمون خلاصه میشه:/ حالا ادامه مذاکرات موند واسه فردا شب...انشالا یکم به توافق برسیم و اصلاح شیم:/

31 تیر برای من روز خاصیه..چون 31 تیر پارسال بود که قلبم براش رفت..شاید فردا که 31 تیره و سالگرد دلباختگی، باید از نو عاشق شد؟

۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۶

چوپان دروغگو

هربار که بهم دروغ میگه میشکنم...

کاش لا اقل دلیل اینکارشو میفهمیدم...

۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۶

Survivor

خب من دیشب وقتی نشستم به بدبختیای زندگی هادسون گوش دادم، بعد که ازش خدافظی کردم، به آبغوره گیری مشغول شدم:/ چون اون حجم از بدبختی برام قابل تحمل نبود...تا سحر هم به افق خیره بودم که ببینم ایا میتونم از طریفی کمکش کنم که فایده ای نداشت... 

بعد صبح مجدد صحبت کردیم و وقتی دیدم حالش از دیشب بهتره خب یکم خیالم راحت شد...گفتیم و خندیدیم و به این نتیجه رسیدیم که همه این روزای سخت میگذره...البته اصل سختیش برا اونه ولی اینکه من سختیشو میبینم باعث میشه قلبم براش به درد بیاد😓 حالا امیدوارم بلا ملای دیگه ای سرش نیاد و همین برنامه ای که داره به خوبی پیش بره و تا اخر امسال مشکلاتش حل شه به امید خدا...

حالا یکمم از بدبختیای خودم بگم؟ امتحانای خرداد چی میگن؟😭😭

۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۱

غم تو غم منه:(

چقدر برای شرایط هادسون ناراحتم...😥😥

هیچ کاری هم از دستم برنمیاد که براش انجام بدم...

فقط گفتم دوسش دارم و  کنارش میمونم...امیدوارم با این حرف یکم از غصه هاش کم کرده باشم..😭😭