قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۲

عشق، فقط خودم😝

ترجمه رو همین چند دیقه پیش فرستادم براش..حس خوبی دارم...دیروز که بهم گفت شرایطش اضطراریه، با اینکه خودم خیلی درس و کار داشتم نه نیاوردم...امروز همه کارامو کنسل کردمو نشستم که یه سره تمومش کنمو بفرستم براش..وسطاش هم یادم به غصه هام میفتاد تو آنتراکا گریه میکردم😓 

ولی خب الان سبک ترم..این روزا هر روز هفته باید برای کلاسا برم بیرون..یعنی نمیفهمم چطوری روزا شب میشه..با سرعت نور روزام میگذره. .و از الان فک امتحانات خرداد افتاده به جونم😣 این هفته فقط میخوام جزوه هامو کامل کنم که بعد با خیال اسوده بشینم سر درس خوندن..هر جلسه جزوه پاکنویس کردن منم پنج ساعت زمان میبره..انقد که باید مرتب و با رنگ و لعاب بنویسم😂 

این هفته هم هفته مبارکیه...چون قراره متولد شم😝 از هادسون که قطع امیدم..ولی روز تولدم میخوام خودمو ببرم بیرون و به خودم یه حال اساسی بدم😍 قربون خودم برم..😍😂

۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۴

فی سبیل الله

بارونی ام...

ولی با این حال دارم کار ترجمه یکی از دوستامو انجام میدم..امشب بهش تحویل میدم که خوشحال شه...بلکه خدا هم دل منو شاد کنه...

۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۰

استارت مجدد

در سال جدید یه دوباری دعوا کردیم که دمیش همین چندساعت پیش بود😒 به هر حال نمیشه که سال جدیدو بدون دعوا آغاز کرد😂😂 منم کلا دوره تغییرات خلقیم بود و اصن چه هادسون چع هر کی دیگع باهام حرف میزد پاچشو میگرفتم😓 خلاصه که هادسونم رفت رو مخمو منم گفتم دست از سرم بردار ایشالا یکی بیاد که منو درک کنه و از دستت راحت شمو فلان😓 ولی به هر حال آشتی شدیم... در تعطیلات عید جاتون خالی هم مسافرت رفتیم، هم عروسی رفتیم، هم مهمون داری کردیم هم به شدت درس نخوندم😂 ایشالا دیگه از فردا میخونم..قول قول..

از بس یه مدته دیر به دیر مینویسم الان نمیدونم چی باید بنویسم دقیقا...یعنی مغزم حوادثو یادآوری نمیکنه..فقط تنها چیزی که الان دلم میخواس این بود که هادسون از خانوادش دل بکنه پاشه بیاد پیش من..لامصب 15 روزه اونجاس😞 چه خبرهههه اخه...حالا یکم لوس بازی درارم شاید برگرده😂😂 

 خلاصه که همین دیگه...برم استراحت کنم یکم، خستگی عید مونده تو تنم😂

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۹

پیش به سوی 97

متاسفانه هر چی قرار گذاشتیم قبل عید همو ببینیم جور نشد:/ و خدا میدونه دیگه کی قسمت شه...ولی عوضش 29 روزه دعوا نکردیم😁😝 و این مهمترین دستاورد سال 96 من بود...که مسلما تا سال 97 ادامه پیدا خواهد کرد..

امسال دستاوردهای خوبی داشتیم جفتمون..دوتا آزمون مهم رو قبول شدیم و امروز خبر قبولی هادسون رو فهمیدم که خیلی بهم چسبید...حالا قول گرفتم یه شیرینی تپل ازش بگیرم😂 بماند که خودمم قول دادم برا قبولی خودم شیرینی بدم بهش...بعد حساب کردم که اونجایی که گفته شیرینی میخواد همچین لاکژریه و کلی پیاده میشم..متقابلا دارم سرچ میکنم یه جا خفن پیدا کنم که کلا حساب بانکیش خالی شه😂😂 دیگه یه بار که هزار بار نمیشه😁

در تعطیلات عید هم داریم میریم سفر..اونم با هواپیما...دیگه برنگشتم حلالیت میطلبم:/ 

یه عروسی هم در پیشه که زیاد شوق خاصی براش ندارم:/

کلا امسال چندان شوق خاصی برای عید ندارم و از الان استرس درس ها و امتحانای بعد عیدو دارم:/ و با اینکه دو هفته زودتر دانشگاهو پیچوندیم وقت نکردم یه کلمه بخونم...خدا خودش کمکم کنه حس درس پیدا کنم😒

به هرحال عید همگیتون مبارک..انشالا امسال غم نبینید..و در نهایت عشق و سلامتی باشید😘😘😘


۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹

پیشرفت شگرف!!

20 روز بدون دعوا😊😊😜😜

به افتخارمون👍👍👏👏

فقط تنها چیزی که میتونه این خوشی رو کامل کنه یه دیداره که احتمالش کمه😢 ولی سعی میکنم خم به ابرو نیارم و همچنان به روند بدون دعوای خود ادامه دهم😍 


۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۰

رها

خب جونم بگه واستون که تکلیف فردا رو با کمک دوست و خانواده و این ور و اون ور ردیف کردم...بعد برای اون مدرک تخصصی که برای اشتغال باید بگیرم زنگ زدم جایی و گفتن خودت بخون و فقط بیا امتحان بده..نیاز نیس دوره اش رو بگذرونی..حالا از جمعه بکوب بشینم بخونم و تا قبل عید مدرکو بگیرم دیگه..بعد گفتم بشبنم پای تمرینات موسیقیم که از فشار اونم رها شم😁 یه یه ربی که داشتم مینواختم یهو یه چی گفت بووووم و دیدم که بلهههه.. سیم گیتار پاره گردیده است😒 هیچی دیگه..تا اطلاع ثانوی که استاد سیم بخره، سیم نصب کنه و اینا تمرینات تعطیل شد😓 البته بهانه خوبی شد که بگم سیم نداشتم و تمرین نکردم😂 خلاصه که یکم از دفسردگی درومدم و امروز بهترم شکر خدا...

فردا هادسون گفت یه سر میاد کاراشو انجام بده و شاید از دور دست بتونم یه نظر ببینمش..و دیگه فک کنم حالا حالاها نبینمش تا بعد عید یا خیلی بعدتر از عید...خداروشکر انقد ب سرمه که دلم تنگ نمیشه و بهش غرغر نمیکنم..دو هفته هم هس که دعوا نکردیم..😁 همه مسایلی که قبلا بابتش دعوا میکردیم اتفاقا هنوز رخ میده منتهی عجیب رفتم رو دنده بیخیالی..اینه که جفتمون در آرامش کاملیم...😉


۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۴

غرنامه

یه جور خاصی دفسرده هستم:/ از فک کردن به خروارها کار و درسی که باید انجام بدم از الان زانوی غم بغل گرفتم...از اینکه باید تو یه زمان کوتاه یه مصاحبه برم..یه مدرک تخصصی هم بگیرم بدم ب اونجا و در کنارش کلی درس و ترجمه دارم...در کنار همه این ها درس های سخت نوازندگی. اوووف...چند هفته ای هست حتی با دوستامم بیرون نرفتم:/  هی میشینم روزا رو میشمرم که هر روز چقد کار انجام بدم که بعد عید وقت کم نیارم😢 

این روزا حتی حوصله هادسونم ندارم..از حرف زدن باهاشم حالم خوب نمبشه..یه جوری انگار غرق شدم تو دنیا و دغدغه های خودم...

البته شاید همه این حس ها برا این باشه که چهارشنبه باید یه تکلیفی رو ارایه بدم و بلد نیستم و حس ناکامی بدجور در من رخنه کرده...شایدم به خاطر درس جدید گیتارمه که از بس سخته هر چی تمرین میکنم فایده نداره😓 کلا خیلی فاز سنگینی دارم الان.. فعلا دارم دنبال چیزی میگردم که حس و حالمو خوب کنه و تنها گزینه خوردن کروسان شکلاتی در نیمه شبه😀 که خب برای بهبود حالم در دو گاز تمومش کردم😊 حالا بشینم یکم ترجمه کنم و غصه رو بسپارم به اینده..ایشالا برای همشون راه حلی هم پیدا میشه در نهایت😞

۱۱ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۱۴

عنوان ندارم:/

این روزا دغدغه های زندگیم زیاد شدن..قرار بیشتر هم بشن..و مسلما وقتی برای دعوا با هادسون یا رمانتیک بازی ندارم حتی..اونم بدتر از من..تا خرخره تو امتحان و کار و اینا...بنابراین فک کنم ده روزی هس که پاک پاکیم و بحث نکردیم...

این اخر سالی یه کار ناتموم دارم که فقط میخوام هرجوریه تموم شه و به سال بعد موکول نشه..چون بره برا بعد معلوم نیس کی بشه که دوباره بتونم براش وقت بذارم...

چندروز پیشا با یکی از بچه های قدیمی و دوست های سپتامبر صحبت میکردم..هیچ وقت فک نمیکردم روزی با این ادم یه ساعت صحبت کنم در حالی که سپتامبری وجود نداره دیگه..دنیای عجیبیه..بعضی ادما یه روزی چقد برات غریبه میشن:/


۰۹ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۶

تحول

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۱

ولنتاین نحس!

خب قرار بود که تا 28 ام ما سعی کنیم روابط حسنه رو حفظ کنیم..که البته تا 25 ام تونستیم و همون شب ولنتاین که روز عشق بود مثلا ما دعوا کردیم و تا خود امروز هم قهر بودیم:/ یعنی ننگ بر این ولنتاینو تهاجم فرهنگی😂😂 عوض اینکه مایه عشق بشه بدتر مارو دعوا انداخت...😒 خلاصه که این چند روز قهری خیلی سخت گذشت...منم بدقهرررر...یعنی قهر کنم عمرا اگه آشتی کنم..هادسون بنده خدا هر شب اومد که مثلا آشتی شیم ولی خب من غرورم جریحه دار شده بود از اونورم روز بعدش دلتنگ میشدم ولی تحمل میکردمو به روی خودم نمیوردم😣 اصن احساس مچاله شدن داشتم...

به هر حال با فعالیت های مختلف خودمو این چندروز سرگرم کردم که بهش فک نکنم ولی حافظه ام در حد فول اچ دیه متاسفانه😒 در نهایت پس از چهار پنج روز مقاومت، امروز یه متنی برام فرستاد که دیگه اشکمو دراورد و شیون کنان رفتم خودم اشتی کردم😢😂

هرکی هم بیاد ب منو هادسون فحش بده و بگه رابطتون ب درد لای جرز دیوار میخوره خیلی بی تربیته😂 و این بحث و مجادلات برا ما نمک رابطس😂😂

حالا موندم که باز تاریخ مشخص کنم یا نه...البته تو پست قبل که تاریخ مشخص کردم بد نبود..هر روز که به خوبی میگذشت کلی ذوق میکردم..حالا باز تاریخو میذاریم همون تا اخر اسفند..😝 


از دانشگاه بگم براتون که سه هفتس هی میرم و هی تشکیل نمیشه😒 البته که خوشحال میشم تشکیل نمیشه ولی این هفته دیگه حتما تشکیل میشه انشالا..

از خونه تکونی و خرید عیدم نگم براتون که هنو هیچکار نکردیم...تازه عروسی اقوام هم هس و اونم خرید کردن جدا میطلبه..منم که اصلا عشق خرید نیستم و فقط عشق نگاه کردن ب اجناسم ولی خریدشون نه.

خلاصه که فعلا اخبار جدید همین بود..چند شب گذشته خوب نخوابیدم ولی امشب بالاخره راحت میخوابم ایشالا😅😅پس برم یکم استراحت کنم..


پ.ن راستی چقد برای این حادثه هواپیما ناراحت شدم..خدا نصیب هیچکس نکنه که خیلی وحشتناکه..چون یه بار سر خودم اومده و در حد مرگ ترسبدم..از خدا برا خانواده هاشون صبر میخوام..خیلی سخته😢😢 روحشون شاد..