قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۸

Not at the right time

میشینم دونه دونه به مارس میگم ما تفاهم نداریم..از متفاوت بودن فرهنگ و اینا بگیر تا اخر! میگه اینا مشکلات کوچیکین! کاملا هم قابل حله! منم عرض کردم خیر! ادم بره زیر یه سقف همین مشکلات کوچیک کلی دردسرساز میشه!!حالا مجبورم باز بشینم یه لیست دیگه از مشکلات احتمالی رو درارم که یعنی خیلی اصن عدم تفاهمیم!😂😂  

یه سوتی بدی هم دادم که شمارم لو رفت و اونم سریع سیو کرد😒 البته من دست ب بلاکم خوبه اصولا!! فک کنم اگه با توضیحاتم توجیه نشد مجبور شم از گزینه ریپورت اند بلاک بهره ببرم:)

میدونید یکی از مهم ترین چیزها تو زندگی اینه که در زمان و مکان مناسب قرار داشته باشین در غیراینصورت سخت میشه اوضاع..حکایته مارسه..همیشه در زمان اشتباه و بدترین مواقع میاد تو زندگیم...دفعه اول که تو اوج کشمکش های احساسی فراموشی سپتامبر اومد و من شبا میشستم برا سپتامبر گریه میکردم اینم اس میداد میرفت رو مخم....الانم در شرایطی که من فعلا در حال بررسی آقای حاشیه هستم و فعلا دارم اون رو آنالیز میکنم باز اومده وهمچنان عین قبل سخت در تلاشه!! و خب وجود یه شخص ثالث دیگه  در حال حاضر ذهنمو درگیرتر میکنه و نه میتونم رو آقای حاشیه درست تمرکز کنم و تصمیم بگیرم نه تکلیف مارس رو روشن کنم...یعنی گاهی واقعا فک میکنم اگه مارس در زمان درستی تو زندگیم میومد واقعا ادم خوبیه ..واقعا یه سری ویژگی های اخلاقی خوبی داره که نه تو سپتامبر بود نه تو اقای حاشیه هست..شور و شوق زندگی داره..انرژی مثبت خیلی زیادی داره..امید به آینده داره.انگیزه داره...این ویژگی هاش خوبن..و اون دلایل عدم تفاهمم که الان دارم براش میارم الکیه فقط محض اینکه امیدوار نشه و دل نبنده! خلاصه که نمیدونم قرار چی بشه ولی در شرایط بغرنجی هستم!!

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۹

بو عید میاد

خب امروز هم که اول هفته هست و من کلی مثلا برنامه درس خوندن داشتم که توفیق حاصل نشد..و به جای اون همه درس، پاشدم رفتم فسقلیو از صب اوردم خونمون که مامانش بتونه خونه تکونی کنه!! فسقلی هم که ماشالا از سرو کول ما همش در حال کوه نوردیه...قشنگ ناخوداگاه کل بدن ادمو مشت و مال میده..اصنم توجه نمیکنه مثلا تو یک انسانی و ممکنه دردت بیاد..عین لودر از روت رد میشه😩😓 اینه که الان با یه حالت کوفتگی خاصی خوابیدم زیر پتو..و سعی دارم.یه ذره  تمدد اعصاب کنم 😁 اخه یه ساعت دیگه از خواب بیدار میشه دوباره میره تو مخمون!!😒 

راستی هوااا چقد خوب شده..من عاشق این هوای مطبوع این روزهام...به به:)

قصه زندگی، قصه پیچیده ایه..مخصوصا وقتی عشق، از نوع مثلث عشقی باشه...مارس برگشته دوباره! پر قدرت تر از قبل!!

خدارو چه دیدین..مثلا یهو سپتامبر هم برمیگرده..یه چهار ضلعی عشقی تشکیل میدیم...

پ.ن از فردا میخوام تمرکزم رو درس باشه هااا...اصنم ذهنم درگیر برگشت مارس و اصرارهای اقای حاشیه نیس..اصلا!


۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۳

عنوان نداره خب

نشستم فیلم لانتوریو دیدم..خیلی تلخ بود .اصن روزم خراب شد:/ خوشحالم نرفتم سینما این فیلمو..عوضش دیروز رفتیم فیلم خوب بد جلف..کلی خندیدیم😂😂😂 موضوعش چرت بودا..ولی برای تفریح و سرگرمی خوب بود😉😉

۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۶

بیکاری لذت بخش:)

بعد از چند روز کم خوابی، امروز دیگه نزدیک ده ساعت خوابیدم:)الان از خواب زیاد احساس خستگی میکنم:/ و توی یه مود خاصی هستم که دوست دارم با خودم خلوت کنم و کسی دوروبرم نباشه..

 قصد دارم امروز هییییچ کاری نکنم..فقط اهنگ گوش بدم، فیلم ببینم، هله هوله بخورم ، لم بدم، به آقای حاشیه فک کنم و حرفایی که قرار بهش بزنم...و اینکه بالاخره از سرم بازش کنم یا باز صبر کنم ببینم چی میشه...گاهی اوقات رفتارهای سپتامبرگونه ازش سر میزنه که واقعا ازش نا امید میشم گاهی هم خب ادم خوبیه!! ولی تا اخر امسال باید تکلیفو روشن کنم..

یه اهنگ برام فرستاده کلی شادو عاشقانس...دارم گوش میدم..ولی اگه فک.کرده با این اهنگ فرستادنا مخ منو میزنه سخت در اشتباهه😏😎

۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۱

اختلاف نظر!

امشب یه سری حرفا رد و بدل شد بینمون...یعنی یه سری نقطه نظرات در واقع! که خب اصلا تفاهم نداشتیم...یعنی به خاطر تفاوت های فرهنگی یه حدس هایی میزدم ولی خب به تدریج مسایل خودشو نشون میده..البته شاید هم مثلا در اینده نظرش عوض شه ولی اصن حوصله ندارم بخوام عوضش کنم و دیدگاهشو در مورد بعضی چیزا به چالش بکشم...یه ذره حالت های مردسالارانه و دیدگاه سنتی داره در مورد بعضی چیزا که نمیتونم کنار بیام باهاش..برای همین اقای حاشیه هم باید تو همون حاشیه بمونه...

اتفاقا قرار تلفنیمونم کنسل شد...اصن خواست خدا بود😂😂دارم به کنسل کردن دیدار حضوری هفته بعد هم فکر میکنم..هر چند که میدونم اقای حاشیه خیلی میره رو مخم که کنسل نکنم..نمیدونم..حالا ببینم چی میشه..

۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۳

شلوغ پلوغی این روزا

سرتیتر خبرها:

دیشب فقط سه ساعت خوابیدم...ولی هنوز درس  و تکلیفام تموم نشده😒

امشب هم بیشتر سه ساعت فک نکنم وقت بشه بخوابم:/

صبح هم علی الطلوع رفتم مصاحبه..احتمال استخدامم یک درصده ولی رفتم به هر حال!! از خدا خواستم اگه شغل خوبیه استخدام شم اگه نه که اصراری ندارم..خیلی وقته در هیچ زمینه ای اصرار نمی کنم دیگه:/

رفتم فیلم لانتوری خریدم...الان وسوسه شدم لم بدم و پفک بخورمو فیلم ببینم..ولی عذاب وجدان نهیب میزنه که شما درس داری خانم محترم!

فردا برای اولین بار میخوام صدای اقای حاشیه رو بشنوم..استرس دارم...نمیدونم چرا احساس میکنم که لهجه داره..یعنی باید داشته باشه! شایدم نداشته باشه...حالا فردا معلوم میشه..

بعضی وقتا دوس دارم بگم به اقای حاشیه که بیا نه صدای همو بشنویم نه همو ببینیم...چون الان هر کدوم یه تصوراتی داریم از هم که ممکنه بعد خراب شه..ولی بعدش با خودم میگم خب اخرش که چی؟ از اون طرف هم حس کنجکاوی داره خفم میکنه..پس باید با حقایق روبرو شد!!


۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۴

روزهای پرفشار اخر سال

یه قسمتی از تکالیف حجیمم رو انجام دادم و الان یکم احساس آرامش میکنم..دیروز به حدی ناراحت و تحت فشار بودم که اگه امکان داشت انصراف میدادمو خودمو خلاص میکردم..در این حد یعنی!!البته خب بازم مونده حالا تا تموم شه ولی از بس از صب پاش بودم که دیگه یه حالت انزجار دارم نسبت بهش..برا همین امشبو بیخیال میشم و زودتر میخوابم که فردا بقیشو انجام بدم..

کمی کدورت پیش اومد با آقای حاشیه..فک کنم ناراحت شد:/ خب دوست داره که برام خاص باشه..مث بقیه آدما بهش نگاه نکنم..حساب جدا براش وا کنم..بیشتر اهمیت بدم بهش و از این جور چیزااا...ولی من خیلیییی محتاط دارم جلو میرم..با قدم های مورچه ای..فک کنم دو هفته دیگه بتونم از نزدیک ببینمش..البته بازم قطعی نیس..فعلا تا اون موقع وضعیت رو به همین منوال نگه میدارم..بعد اگه واقعا دیگه دیدم فرد مناسب و معقولیه بیشتر تحویلش میگیرم...😁 

میدونید رفتاراش با من، مث رفتارای خودم با سپتامبره..بعضی وقتا درکش میکنم...دلمم میسوزه براش خب! ولی چی بگم..ادم نمیدونه کی راست میگه کی دروغ میگه!! حالا من که همه ابراز علاقه هام به سپتامبر از ته قلبم بود و دروغین نبود ولی در مورد ایشون هنوز نظری نمیتونم بدم:/  زمان باید بگذره که همه چیز مشخص بشه..

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۱

چه قدر خوشبختم چقدرررر

زیر انبوهی از ترجمه...درس..سرچ..مطلب...مصاحبه و مشکلات دیگر دست و پنجه نرم میکنم:/

۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۷

مهربان شوم کمی..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید