قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۶

Survivor

خب من دیشب وقتی نشستم به بدبختیای زندگی هادسون گوش دادم، بعد که ازش خدافظی کردم، به آبغوره گیری مشغول شدم:/ چون اون حجم از بدبختی برام قابل تحمل نبود...تا سحر هم به افق خیره بودم که ببینم ایا میتونم از طریفی کمکش کنم که فایده ای نداشت... 

بعد صبح مجدد صحبت کردیم و وقتی دیدم حالش از دیشب بهتره خب یکم خیالم راحت شد...گفتیم و خندیدیم و به این نتیجه رسیدیم که همه این روزای سخت میگذره...البته اصل سختیش برا اونه ولی اینکه من سختیشو میبینم باعث میشه قلبم براش به درد بیاد😓 حالا امیدوارم بلا ملای دیگه ای سرش نیاد و همین برنامه ای که داره به خوبی پیش بره و تا اخر امسال مشکلاتش حل شه به امید خدا...

حالا یکمم از بدبختیای خودم بگم؟ امتحانای خرداد چی میگن؟😭😭

۰۳ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۱

غم تو غم منه:(

چقدر برای شرایط هادسون ناراحتم...😥😥

هیچ کاری هم از دستم برنمیاد که براش انجام بدم...

فقط گفتم دوسش دارم و  کنارش میمونم...امیدوارم با این حرف یکم از غصه هاش کم کرده باشم..😭😭


۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۲

New discoveries

بعد از این همه عمری که از خدا گرفتم، امشب تازه فهمیدم اگه با گوشی با کسی به مدت یه ساعت بحرفی، سر یه ساعت قطع میشه:/ یعنی تو این همه سال من حتی با یه نفر هم یه ساعت حرف نزدم😂😂😂 دختر انقد کم حرف اخه!! 

همچنین به این نکته هم پی بردم که طرح هایی برای مکالمه رایگان و این صحبتا وجود داره!! کلا چون من از گوشیم فقط برای چتیدن استفاده میکنم، اطلاعاتم درباره تماس های صوتی صفره ظاهرا😂😂 تماس صوتیام هم خلاصه میشه در سلام..چطوری؟ خوبم..دارم میام خونه...خدافظ!!

یه حرکت خداپسندانه هم قراره از امشب انجام بدم که اونم بیدار کردن هادسون برای سحره...حالا خودم زووووری بیدار میشم...یعنی روحم زیر پتوعه ولی جسمم پای سفره داره قورمه سبزی میخوره😂😂 اونم خوش خوابه...قراره هم ساعت بذاره...هم مامانش بزنگه..هم من بزنگم...یعنی ببین چند نفر باید بسیج شن اینو از تخت با کاردک جدا کنن😓 

در حال حاضر هوشیاری خودم 10 درصده و میدونم یه کوچولو دراز بکشم تا صبح فردا میخوابم برا همین دارم مقاومت میکنم تا سحر بیدار بمونم یکم اب و مایعات بخورم و ایضا ترجمه هم باید انجام بدم...ولی ای کسانی که خوابید، خوش به سعادتتون😂


۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۲

عشق، فقط خودم😝

ترجمه رو همین چند دیقه پیش فرستادم براش..حس خوبی دارم...دیروز که بهم گفت شرایطش اضطراریه، با اینکه خودم خیلی درس و کار داشتم نه نیاوردم...امروز همه کارامو کنسل کردمو نشستم که یه سره تمومش کنمو بفرستم براش..وسطاش هم یادم به غصه هام میفتاد تو آنتراکا گریه میکردم😓 

ولی خب الان سبک ترم..این روزا هر روز هفته باید برای کلاسا برم بیرون..یعنی نمیفهمم چطوری روزا شب میشه..با سرعت نور روزام میگذره. .و از الان فک امتحانات خرداد افتاده به جونم😣 این هفته فقط میخوام جزوه هامو کامل کنم که بعد با خیال اسوده بشینم سر درس خوندن..هر جلسه جزوه پاکنویس کردن منم پنج ساعت زمان میبره..انقد که باید مرتب و با رنگ و لعاب بنویسم😂 

این هفته هم هفته مبارکیه...چون قراره متولد شم😝 از هادسون که قطع امیدم..ولی روز تولدم میخوام خودمو ببرم بیرون و به خودم یه حال اساسی بدم😍 قربون خودم برم..😍😂

۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۴

فی سبیل الله

بارونی ام...

ولی با این حال دارم کار ترجمه یکی از دوستامو انجام میدم..امشب بهش تحویل میدم که خوشحال شه...بلکه خدا هم دل منو شاد کنه...

۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۰

استارت مجدد

در سال جدید یه دوباری دعوا کردیم که دمیش همین چندساعت پیش بود😒 به هر حال نمیشه که سال جدیدو بدون دعوا آغاز کرد😂😂 منم کلا دوره تغییرات خلقیم بود و اصن چه هادسون چع هر کی دیگع باهام حرف میزد پاچشو میگرفتم😓 خلاصه که هادسونم رفت رو مخمو منم گفتم دست از سرم بردار ایشالا یکی بیاد که منو درک کنه و از دستت راحت شمو فلان😓 ولی به هر حال آشتی شدیم... در تعطیلات عید جاتون خالی هم مسافرت رفتیم، هم عروسی رفتیم، هم مهمون داری کردیم هم به شدت درس نخوندم😂 ایشالا دیگه از فردا میخونم..قول قول..

از بس یه مدته دیر به دیر مینویسم الان نمیدونم چی باید بنویسم دقیقا...یعنی مغزم حوادثو یادآوری نمیکنه..فقط تنها چیزی که الان دلم میخواس این بود که هادسون از خانوادش دل بکنه پاشه بیاد پیش من..لامصب 15 روزه اونجاس😞 چه خبرهههه اخه...حالا یکم لوس بازی درارم شاید برگرده😂😂 

 خلاصه که همین دیگه...برم استراحت کنم یکم، خستگی عید مونده تو تنم😂

۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۰۹

پیش به سوی 97

متاسفانه هر چی قرار گذاشتیم قبل عید همو ببینیم جور نشد:/ و خدا میدونه دیگه کی قسمت شه...ولی عوضش 29 روزه دعوا نکردیم😁😝 و این مهمترین دستاورد سال 96 من بود...که مسلما تا سال 97 ادامه پیدا خواهد کرد..

امسال دستاوردهای خوبی داشتیم جفتمون..دوتا آزمون مهم رو قبول شدیم و امروز خبر قبولی هادسون رو فهمیدم که خیلی بهم چسبید...حالا قول گرفتم یه شیرینی تپل ازش بگیرم😂 بماند که خودمم قول دادم برا قبولی خودم شیرینی بدم بهش...بعد حساب کردم که اونجایی که گفته شیرینی میخواد همچین لاکژریه و کلی پیاده میشم..متقابلا دارم سرچ میکنم یه جا خفن پیدا کنم که کلا حساب بانکیش خالی شه😂😂 دیگه یه بار که هزار بار نمیشه😁

در تعطیلات عید هم داریم میریم سفر..اونم با هواپیما...دیگه برنگشتم حلالیت میطلبم:/ 

یه عروسی هم در پیشه که زیاد شوق خاصی براش ندارم:/

کلا امسال چندان شوق خاصی برای عید ندارم و از الان استرس درس ها و امتحانای بعد عیدو دارم:/ و با اینکه دو هفته زودتر دانشگاهو پیچوندیم وقت نکردم یه کلمه بخونم...خدا خودش کمکم کنه حس درس پیدا کنم😒

به هرحال عید همگیتون مبارک..انشالا امسال غم نبینید..و در نهایت عشق و سلامتی باشید😘😘😘


۲۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۹

پیشرفت شگرف!!

20 روز بدون دعوا😊😊😜😜

به افتخارمون👍👍👏👏

فقط تنها چیزی که میتونه این خوشی رو کامل کنه یه دیداره که احتمالش کمه😢 ولی سعی میکنم خم به ابرو نیارم و همچنان به روند بدون دعوای خود ادامه دهم😍 


۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۴۰

رها

خب جونم بگه واستون که تکلیف فردا رو با کمک دوست و خانواده و این ور و اون ور ردیف کردم...بعد برای اون مدرک تخصصی که برای اشتغال باید بگیرم زنگ زدم جایی و گفتن خودت بخون و فقط بیا امتحان بده..نیاز نیس دوره اش رو بگذرونی..حالا از جمعه بکوب بشینم بخونم و تا قبل عید مدرکو بگیرم دیگه..بعد گفتم بشبنم پای تمرینات موسیقیم که از فشار اونم رها شم😁 یه یه ربی که داشتم مینواختم یهو یه چی گفت بووووم و دیدم که بلهههه.. سیم گیتار پاره گردیده است😒 هیچی دیگه..تا اطلاع ثانوی که استاد سیم بخره، سیم نصب کنه و اینا تمرینات تعطیل شد😓 البته بهانه خوبی شد که بگم سیم نداشتم و تمرین نکردم😂 خلاصه که یکم از دفسردگی درومدم و امروز بهترم شکر خدا...

فردا هادسون گفت یه سر میاد کاراشو انجام بده و شاید از دور دست بتونم یه نظر ببینمش..و دیگه فک کنم حالا حالاها نبینمش تا بعد عید یا خیلی بعدتر از عید...خداروشکر انقد ب سرمه که دلم تنگ نمیشه و بهش غرغر نمیکنم..دو هفته هم هس که دعوا نکردیم..😁 همه مسایلی که قبلا بابتش دعوا میکردیم اتفاقا هنوز رخ میده منتهی عجیب رفتم رو دنده بیخیالی..اینه که جفتمون در آرامش کاملیم...😉


۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۴

غرنامه

یه جور خاصی دفسرده هستم:/ از فک کردن به خروارها کار و درسی که باید انجام بدم از الان زانوی غم بغل گرفتم...از اینکه باید تو یه زمان کوتاه یه مصاحبه برم..یه مدرک تخصصی هم بگیرم بدم ب اونجا و در کنارش کلی درس و ترجمه دارم...در کنار همه این ها درس های سخت نوازندگی. اوووف...چند هفته ای هست حتی با دوستامم بیرون نرفتم:/  هی میشینم روزا رو میشمرم که هر روز چقد کار انجام بدم که بعد عید وقت کم نیارم😢 

این روزا حتی حوصله هادسونم ندارم..از حرف زدن باهاشم حالم خوب نمبشه..یه جوری انگار غرق شدم تو دنیا و دغدغه های خودم...

البته شاید همه این حس ها برا این باشه که چهارشنبه باید یه تکلیفی رو ارایه بدم و بلد نیستم و حس ناکامی بدجور در من رخنه کرده...شایدم به خاطر درس جدید گیتارمه که از بس سخته هر چی تمرین میکنم فایده نداره😓 کلا خیلی فاز سنگینی دارم الان.. فعلا دارم دنبال چیزی میگردم که حس و حالمو خوب کنه و تنها گزینه خوردن کروسان شکلاتی در نیمه شبه😀 که خب برای بهبود حالم در دو گاز تمومش کردم😊 حالا بشینم یکم ترجمه کنم و غصه رو بسپارم به اینده..ایشالا برای همشون راه حلی هم پیدا میشه در نهایت😞