قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۳۰ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۱

ولنتاین نحس!

خب قرار بود که تا 28 ام ما سعی کنیم روابط حسنه رو حفظ کنیم..که البته تا 25 ام تونستیم و همون شب ولنتاین که روز عشق بود مثلا ما دعوا کردیم و تا خود امروز هم قهر بودیم:/ یعنی ننگ بر این ولنتاینو تهاجم فرهنگی😂😂 عوض اینکه مایه عشق بشه بدتر مارو دعوا انداخت...😒 خلاصه که این چند روز قهری خیلی سخت گذشت...منم بدقهرررر...یعنی قهر کنم عمرا اگه آشتی کنم..هادسون بنده خدا هر شب اومد که مثلا آشتی شیم ولی خب من غرورم جریحه دار شده بود از اونورم روز بعدش دلتنگ میشدم ولی تحمل میکردمو به روی خودم نمیوردم😣 اصن احساس مچاله شدن داشتم...

به هر حال با فعالیت های مختلف خودمو این چندروز سرگرم کردم که بهش فک نکنم ولی حافظه ام در حد فول اچ دیه متاسفانه😒 در نهایت پس از چهار پنج روز مقاومت، امروز یه متنی برام فرستاد که دیگه اشکمو دراورد و شیون کنان رفتم خودم اشتی کردم😢😂

هرکی هم بیاد ب منو هادسون فحش بده و بگه رابطتون ب درد لای جرز دیوار میخوره خیلی بی تربیته😂 و این بحث و مجادلات برا ما نمک رابطس😂😂

حالا موندم که باز تاریخ مشخص کنم یا نه...البته تو پست قبل که تاریخ مشخص کردم بد نبود..هر روز که به خوبی میگذشت کلی ذوق میکردم..حالا باز تاریخو میذاریم همون تا اخر اسفند..😝 


از دانشگاه بگم براتون که سه هفتس هی میرم و هی تشکیل نمیشه😒 البته که خوشحال میشم تشکیل نمیشه ولی این هفته دیگه حتما تشکیل میشه انشالا..

از خونه تکونی و خرید عیدم نگم براتون که هنو هیچکار نکردیم...تازه عروسی اقوام هم هس و اونم خرید کردن جدا میطلبه..منم که اصلا عشق خرید نیستم و فقط عشق نگاه کردن ب اجناسم ولی خریدشون نه.

خلاصه که فعلا اخبار جدید همین بود..چند شب گذشته خوب نخوابیدم ولی امشب بالاخره راحت میخوابم ایشالا😅😅پس برم یکم استراحت کنم..


پ.ن راستی چقد برای این حادثه هواپیما ناراحت شدم..خدا نصیب هیچکس نکنه که خیلی وحشتناکه..چون یه بار سر خودم اومده و در حد مرگ ترسبدم..از خدا برا خانواده هاشون صبر میخوام..خیلی سخته😢😢 روحشون شاد..

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۰۱

تمرین حفظ خونسردی!!

خب توی پست قبل نوشته بودم که جو بین منو هادسون خیلی گل و بلبل و فلانه اماااا چشمتون روز بد نبینه فرداش یه دعوایی شد که پنج روز قهر شدیم..ما قهرامون یه روزه بود و این دفعه من بدجور دیگه سر لج افتاده بودم..خلاصه با کلی منت کشی و قول و قرار ختم ب خیر شد..بعد دوباره دو روز بعدش مجددا منفجر شدیم..یعنی هادسون سر قولش نموند..منم تیز کرده بودم که شکارش کنم!!...یعنی دوستام از دست داستان های ما دیگه دارن سر به بیابون میذارن😂😂😂 ولی ما خودمون از رو نرفتیم..خلاصه دو ساعت مسلسلی دعوا زدیمو آشتی...

بعد الان به این نتیجه رسیدم که اگه میخوام هادسون تغییر کنه، اول خودم باید تغییر کنم...وگرنه صدسال دیگه وضعمون همینه..واقعیت امر اینه که هادسون به خاطر قدوقواره و قیافه خشن و زمختی که داره این تصور رو در من به وجود میاره که ادم خیلی محکمیه و از چیزی ناراحت نمیشه و حالا اگه دو روز جوابشم ندم اوکیه و فلان..یعنی برام جا افتاده که این بشر که رمانتیک و احساسی نیس پس زیاد توجه نیاز نداره..این در حالیه که فهمیدم اتفاقا براش این چیزا مهمه و شاید به زبون نیاره و شکایتی نکنه ولی در نهایت همین رفتار خودمو بهم برمیگردونه..بعد من در تلافیش، همون رفتارو مجدد بهش برمیگردونم و این چرخه ادامه پیدا میکنه تا جایی که دلخوری پیش میاد...خلاصهههه که حتما حتما حتما باید تغییرات اساسی در سال 97 در خودم ایجاد کنم..احساس میکنم کودک درونم مخصوصا اون کودک سرتغه داره رابطه رو پیش میبره و اصلا راضی نیستم..

برا همین اومدم اینجا قول بدم..قول بدم حداقل تا اخر اسفند تمرین کنم که کوچکترین بحث و دعوایی نکنم..شاید باورش سخت باشه ولی یک ماه بحث نکردن برای ما مث معجزه میمونه:/ چون هفته ای یه بار ما یه بحثی چیزی داریم همیشه..پس قرارمون تا اخر اسفند...و اون کودک سرتغم میبندمش ب درخت که انقد تو رابطه ما غرغر نکنه😒 

اگر از چیزی ناراحت شدم هم دق دلیامو میام اینجا خالی میکنم تا خالی شم و سر هادسون خالی نکنم:/

حالا فعلا اولین ماموریت اینه که تا 28 این ماه دعوا نکنیم:)) انشاالله موفق میشیم😊

۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۶

تخلیه ذهن

امروز عجب روز طولانی و برفی بود...

دست و دلم به درس خوندن و پروژه انجام دادن نمیره اصن..بیرونم انقد سرده که نمیشه تو این یخبندون برم دور دور..فقط میخورمو میخوابم زیر پتو:/ ولی خب همین که اشتهام خوبه و فعالیت حداقل(!) دارم راضیم..باید تا عید بیام رو فرم..بعد امتحانا شبیه مرده متحرک شده بودم:/ 

جو بین منو هادسون به شدت آروم و ملایمه (از عجایب).. بعد چون بی سابقس که نپیچیم ب پر و پای هم الان احساس میکنم حوصلم سر رفته از بس که همش با هم آشتی و مهربونیم😂😂  

تولدش هم فقط تبریک گفتم...وقتی من بهترین کادوی زندگیشم، کادو میخواد چیکار؟😂 والا...ولنتاینم باز تبریک میگم😂😂 آه در بساط ندارم..از الان فقط دارم پولامو جمع میکنم دم عید برم چنتا لوازم آرایش بخرم..لوازم ارایش هم که خداتومن پولشه ادم بیچاره مبشه😒 در حدی که کرم پودری که پارسال خریدمو امسال قیمت کردم دیدم دوبرابر شده قیمتش😢 

فردا هم انتخاب واحد دارم و توی لیست درسا دیدم یه درس جدید با یه استاد به شدت سختگیر برامون اضافه کردن..خیلی خورد تو ذوقم..چون میدونم نمره ای که این استاد میده کل معدلمو میریزه بهم:/این درحالیه که ورودی های قبل هیچکدوم این درسو پاس نکردن و انصاف نیس حجم درسای ما رو هی زیاد میکنن:/ آخ آخ یه درس ریاضی هم دارم ترم دیگه با یه استاد به غایت مزخرف..از حالا غصه اونم دارم میخورم😞

اینم از افکار مشوش درون مغزم که در قالب یه پست خدمت حضورتون ارایه شد..شب یخیتون بخیر😝

۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۱

سالگرد

پارسال این موقع ها بود که زندگیم تو مسیری پیش رفت که به هادسون رسید..اون موقع فکرشم نمیکردم که یه روزی این آدم رو بتونم دوست داشته باشم.یعنی یادمه نگاه عکسش که میکردم میگفتم وای چقد ما به هم.نمیایم و فرق داریم:/ و یه جور نچسب طوری بود برام..حتی یادمه یه سری یه عکس سلفی یهویی فرستاد. بعد ساعت 12 شب. با قیافه له..بخدا همونجا میخواستم بلاکش کنم😂😂😂 ولی گفتم بذا خود واقعیشم ببینم بعد قضاوت کنم!!.خلاصه که وقتی این رابطه شروع شد من به همه اعم از دوست و خانواده و بقیه افراد متذکر شده بودم که چیزی بین ما نیست و نخواهد بود...حتی الان هم کسی خبر نداره که اون رابطه ساده وارد فیلد احساسی شده و دوستای نزدیکم هم بی خبرن از بیشتر قضایا! البته از دعواهامون خبر دارن و با توجه به حجم انبوه دعواهای ما مسلما کسی به ذهنش خطور نمیکنه که علاقه ای در کار باشه..ولی دیگه یه نمور حس و ذوقی برا هم داریم..حتی اون قیافه تفلونش هم داره برام رو به جذابیت میره😂😂 امروز که یه جورایی سالگردمون محسوب میشد ( البته نمیدونم تاریخ دقیق سالگردمون کی میشه، چون خب ما قصد نداشتیم رابطه جدی داشته باشیم برا همین زیاد اون اوایل در بند تاریخ و اینا نبودیم که تاریخ ها رو به خاطر بسپاریم ولی یادمه هفته اول بهمن بود!)، ما از شب قبل یکم بحثمون شد...صبح هم من بحثو همچین توسعه دادم که خدای نکرده آتیش گیس و گیس کشی خاموش نشه😂... بعد دیگه نشستم حساب کردم دیدم بعله، در سالگرد شروع رابطه میتونیم پایان رابطه رو جشن بگیریم😒 و جاتون خالی سردرد گرفتم از ناراحتی و همش گرفتم خوابیدم😞 منتهی همچنان امید داشتم که آشتی کنیم و در ساعات پایانی برای بار نمیدونم چندم آشتی کردیم😂 و به هر ضرب و زوری بود رابطمونو یک ساله کردیم..تو این یه سال نمیدونم بگم بزرگ تر شدم یا پیرتر...چون واقعا روزهای سخت و ناراحت کننده زیاد داشتم...روزهایی که اندازه کل زندگیم غصه خوردم و گریه کردم ولی به هر حال تا همینجاش که دووم اوردیم بازم خوبه...در مورد سال های بعد هم که اصلا نظری ندارم چون ما هر دومون ادمای غیرقابل پیش بینی هستیم و هر لحظه ممکنه یهو همه چیو تموم کنیم:/ مخصوصا من😒 برا همین ترجیحا به اینده فکر نکنیم بهتره..هر چند که سعیمون بر اینه من کمتر ناراحت شم و اون کمتر ناراحت کنه...انشالا که هر دو موفق باشیم در اصلاح خودمون!

پ.ن من هنوز کادوی تولد نخربدم و احتمالا به یه تبریک بسنده میکنم بنا به دلایلی:)

۲۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۲

اولین روز فراغت

خب خدمت رسیدم که دوران فراغت رو با شما هم درمیون بذارم☺

اولین حرکتی که بعد از اتمام امتحانات زدم خوابیدن به مدت ده ساعت بود😁 در واقع سر امتحان اخری نه خواب داشتم نه خوراک...یعنی از استرس قادر به تناول و آرمیدن نبودم:/ وسطاش هم پاچه هادسونو میگرفتم..جوری که روز قبل امتحان یه دعوای قشنگ کردیم..منم اعصابم کامل ریخت بهم..و با همون وضع اعصاب هم تا چهارصبح فرداش بیدار موندم و درس چپوندم تو مغزم😒 البته که شبش اومد یه ساعت منت کشید بنده خدا و منم نو اعصاب بودم همچنان ولی دیگه بخشیدمش😂😂 اخه اونم امتحان داشت گفتم بیشتر از این پاتیناژ نریم رو اعصاب هم..خلاصه...روز امتحانم قرار بود یه دیدار مختصری داشته باشیم و منم نمیدونستم به امتحانم فک کنم به دیدار فک کنم چه کنم..این شد که ساعت 12 شب دیدم نه این قبافم شبیه کتاب شده و مناسب دیدار فردا نیس....پاشدم رفتم حمام..ابرو برداشتم..خوشگلاسیون کردم که بعد امتحان حس دیدار داشته باشم😂 یعنی این دوساعت تایم زیباسازی رو درس میخوندم والا ب صرفه تر بود..ولی به هر حال نمیشد هم با اون قیافه خسته و داغون رفت سر قرار!

بعد خب تو محیط دانشگاه هم ما هی سعی داریم تابلو نشیم مثلا..یعنی همو میببنم فقط از دور  یه سری تکون میدیم به هم که کسی شک نکنه..ولی هفته پیش بد تابلو شد و رسما همه دیدن که من پیچوندمو رفتم پیشش:/ به هرحال این سری برگمو زودتر دادم..اونم شکر خدا رفته بود بیرون دانشکده وایساده بود و من برا اینکه دوستام خفتم نکنن با سرعت میدویدم که از دانشکده بپرم بیرون😂 یعنی ب هادسون رسیده بودم تا یه رب داشتم فقط نفس نفس میزدم:/ به اونم گفتم بدو بدو الان دوستام میان...دیگه جیم زدیم رفتیم بیرون..و من یه نفس راحت کشیدم:) 

بعدش هم به مناسبت پایان امتحانات رفتیم یه ناهار زدیم و راجع ب دعواهامون حرف زدیمو خندیدیم..یعنی یکی از تفریحاتمون اینه که تو واقعیت که راجع ب دعواهای چتیمون میحرفیم خندمون میگیره😂 نیس خیلی موضوعات دعوامون مهمه!! منم دیگه نکاتی که باید رعایت کنه رو دوباره بهش متذکر شدم اونم لبخند ملیح طور زد یعنی اوکی...بعد هرچقدم سعی کردم ببینم چی نیاز داره یا دوس داره که برا تولدش بخرم چیزی دستگیرم نشد..و اونم گفت نبینم بری چیزی بخریا..تو سرکار نمیری حقوق نداری که بخوای چیزی بخری..هر وقت ب جمع کارمندان پیوستی اجازه داری بخری😁 خو واقعیت هم اینه که من پول تو جیبی یه ماهمو دست نزدم که برا ایشون یه چی بخرم و بسی سخت گذشته بهم این ماه...ولی حالا تولد یه بار در ساله و راه دوری نمیره😝 حالا هفته دیگه دوستم قرار باهام بیاد یه جا سراغ داره که ست کیف و کمربند اینا داره قیمتاشم خوبه..احتمالا از این چیزا بخرم..اینم از بحث تولد..

بعد دیگه امروزم بعد دو هفته که کنج اتاق بودم تمام مدت، رفتم بیرون..روحم تازه شد..شبیه این پرنده هایی بودم که از قفس خلاص شده بودن😁 امروزم کلا استراحت میکنم ولی فردا باز باید درس رو شروع کنم..یه پروژه هشت نمره ای مونده که هنوز انجام ندادم و دو هفته وقت دارم تحویلش بدم..و بعدش هم که مجددا ترم جدید شروع میشه😛 

شما در چه حالین؟ امتحانات تموم شده انشاالله؟

۲۸ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۴

فراغت!

و بالاخره اتمام امتحانات را از همین پست اعلام مینمایم:)

۲۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۶

کمپوت شده هستم

خب امروز بنده ساعت هشت و نیم صب رفتم بیرون، ساعت هفتو نیم عصر اومدم خونه:/ اینو گفتم که علت له بودنمو بدونید و دلتون برام بسوزه😂 

امتحانو هم من هم هادسون هم کلیه کسانی که اون امتحانو داشتن گند زدن:/ یعنی تنها عاملی که باعث دلگرمیم شد همین بود که همه بالاخص هادسونم گند زد😁 بعد امتحان یه دوساعتی با هم گپ و گفت داشتیم و تلافی این مدت حرف نزدن رو دراوردیم😝 

چند وقت دیگه که دور نیست، تولد هادسونه...موندم هدیه بهش بدم؟ ندم؟ چی بخرم؟ همون تبریک کافیه؟ چیکار کنم دقبقا...بعد دوتا چیز هس که خیلی لازم داره...ولی گرونن..سلیقشم نمیدونم چطوریاس..خلاصه که بلاتکلیفی ماه ایندم جور شد ب امید خدا😀 اگه تصمیمی گرفتم خبر میدم حتما...

۲۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۵

Long time no see

اوه...باورم نمیشه اخرین پستم بیست روز پیش بوده:/ به هر حال فصل امتحاناته و منم که کاملا غرق شده در امتحانات...جوری که اصن با هادسون در حد یه رب میحرفیم...البته که تلگراممونم فیلتره و باید اس ام اس بدیم و اونم چون زمان بره ترجیح میدیم سریع تمومش کنیم و بریم پای درس...فردا جفتمون یه امتحان سخت و مشترک داریم..از یه ور هیجان امتحان دارم از اون ور هیجان دیدن یار...نمیدونم ب کدوم بعد قضیه فک کنم:/ 

همیشه وقتی قرار هس تو دانشگاه ببینمش استرس دارم...چون هم باید دوستامو بپیچونم...هم حواسم باشه کسی نبینتمون..هم سریع از دانشگاه بزنیم بیرون و هم موارد دیگر!! حالا از چند روز پیش نشستم فکر همه اینارو کردم که خیالم راحت باشه...

امتحان فردا رو یه دور خوندم با مکافات و جان کندن! حالا مونده دوره کردن...ایضا حمام رفتن و رسیدگی به قیافه خسته طورم خودش پروسه ایه که احتمالا تا پاسی از شب ادامه داره....ایشالا فردا به خیر بگذره و این بار صد کیلویی که رو شونه هامه برداشته بشه...

حالا علاوه بر این امتحان، یه امتحان دارم هفته بعد که اصن نگم براتون...یعنی قطر و اندازه کتابا دیدنیه...دو جلد هم هست..پر فرمول و مساله..از اولین امتحان من فقط به این یه دونه امتحان فک کردم و براش نگران شدم...ولی ایشالا از پسش برمیام و درس عبرت میگیرم که نذارم برا شب امتحان درسامو:/

پ.ن احتمال درس عبرت گرفتنم کمه البته..ترم بعدم میذارم برا شب امتحان یحتمل😂😂

۰۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۱

خوشختی از یاد رفته

شبی که زلزله اومد، اگه میمردم حسرت چیزی تو دلم نبود..

چون هم یار رو دیده بودم و هم تنها شبی بود که قبل خدافظی بهش گفته بودم دوسش دارم...

امیدوارم روزی هم که قرار واقعا بمیرم هم عزیزامو دیده باشم و هم بهشون گفته باشم دوسشون دارم...

از اون شب، شبها بابت اتاق گرمو نرمو تخت خوابمو حس ارامش و خواب راحت و سقف بالای سرمو همه چیزا و ادمای دورو برم خداروشکر میکنم...چه نعمت هایی داریمو ازشون غافلیم.  

۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۴

کمی حال خوش

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید