قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۱

کات احتمالی!

بلهههه..بعد از اینکه شب بخیر گفتیم بنده نشستم یه ساعت و نیم آبغوره گرفتم...یعنی گریه ای کردما...همه ناراحتی های این مدتم رو ریختم بیرون..در همون حین که زار میزدم رفتم شروع کردم پیام دادن ب هادسونو گفتم هیچ راهی وجود نداره برای ادامه دادن و ماها کلا از پایه با هم فرق داریم..هر چی که به قسمت خدافظی میرسیدم گریه هامم بیشتر میشد ولی دیگه پیام خدافظی هم نوشتمو بلاک!! البته که هادسون خواب بود و فردا اینا رو میخونه ولی خب قضیه تموم شدست..تو عمرم انقد با یه نفر دعوا نکرده بودم یعنی...ولی دیگه نهایتش چندروز گریه است و دلتنگی و بعدم که رهایی کامل..پروسه اش رو کامل بلدم دیگه..فقط باید صبر پیشه کنم:/

امشب بهش گفتم هادسون من ب دردت نمیخورم برو دنبال یکی دیگه!! گفت اگه دوست نداشتم حتما میرفتم:/

معنی دوس داشتنم فهمیدیم:/ تازه دوستم داشت اینجوری بود..همش حرف باید حرف خودش باشه..موندم اگه دوستم نداشت چجوری میشد:/

من دوست داشتنو تو احترام دو طرف ب تفاوت ها میبینم...هیچکس شبیه ما نیس صد در صد..ولی باید به تفاوت هاش احترام بذاریم و ازش نخوایم شبیه چیزی بشه که ما مد نظرمونه! هادسون کلا همش دنبال تغییر منه! خیلی هم امیدوارانه بهم تحمیل میکنه که تغییر کنم تا افکارمو رفتارم شبیه اون بشه..اصن درک نمیکنه من تو یه خانواده دیگه بزرگ شدم..حتی دو نفر خواهر برادرم که زیر یه سقف بزرگ میشن مث هم نیستن چه برسه به ما...خلاصه که دلم پره از این قضایا..ولی ب هر حال تجربه ای شد و به این نکته پی بردم دوست داشتن دو طرفه هم کافی نیست..تو بعضی موارد عشق هم نمیتونه راه گشا باشه..بیشتر درک و شعور طرف مقابل میتونه مهم باشه تا میزان دوست داشتنش:/

۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۴

تمومی هم نداره!

خیر سرم قرار بود اون مسایل مربوط ب هادسون رو بذارم برا بعد امتحانا...حالا هر شب اون مسایل سر باز میکنن و بحث ها شروع میشه...نمونش امشب...هر دفعه هم بی نتیجه!! خدا صبر بده بهم فقط!!

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۵

کنسلینگ!

ای بابا..ما قرار بود خدافظی کنیم نمیدونم چرا یهو فضا رمانتیک شد آشتی شدیم😓😓😓 

به نظرم الان که در شرف امتحانات هستیم فعلا بیخیال قضیه شم اصن..بخدا این دو روز تمرکزم در حد صفر بود..درسهامم.مونده! ایشالا بعدا که دغدغه درس نداشتم یه خاکی بر سر میکنم:/ فعلا که برگشتیم سر خونه اول!!



۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۵

ظالم طوری!

متنفرم از اینکه با آدما سرد برخورد کنم ولی بعضی وقتا مجبوری و راه دیگه ای نداری!!

دیشب خودمو بسته بودم ب تخت که ب هادسون اس ندم😒 یعنی لامصب از بس هر شب اس دادیم به هم عین این معتادا شرطی شدم..ده به بعد یا منتظرشم یا خودم دستم میره سمت گوشی...ساعت شد 11 نیم اینا...دیگه گفتم بهتره بخوابم که باز وسوسه نشم اس بدم که اوشون خودش پیام داد...منم همچین سرد و بی میل جواب میدادم که کاملا متوجه شد و گفت چرا اینجوری شدی؟ منم گفتم به خاطر همون مسایل..و میخوام سرد باشم چون برا جفتمون بهتره ..بعدم گفتم باید برم...اونم قاط زد و خیلی بهش برخورد و گفت باشه برو ب کارات برس و ول کرد رفت😓

منم خودم اینور ناراحت بودم..اونم اونور ناراحت...خلاصه که بد وضعی بود..ولی خب استارت خوبی شد برای خدافظی..یه هفته بتونم ب وسوسه اس دادن غلبه کنم میتونیم جدا شیم و اونم کم کم راضی میشه ب جدایی وقتی محل ندم بهش:/چون یه ذره مهربون شم برمیگرده برا همین خیلی باید ظالم باشم این یه هفته😂 که البته سخته...مخصوصا وقتی یاد خنده هاش و صداش میفتم...خنده اش قشنگ بود..یه لهجه خاصی هم داشت موقع حرف زدن که خیلی بامزش میکرد...و این دوتا مشخصه ازش تو ذهنم مونده کاملا...بعضی وقتا آه میکشمو میگم کاش تفاهم داشتیم یکم..حالا که جفتمون به هم علاقه داشتیم کاش یکم به هم شبیه تر بودیم و همو درک میکردیم..اونوقت چقد همه چی قشنگ میشد..چی بگم...حتما قسمت نبوده دیگه که داره همه چی تموم میشه:/

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۰

تست عشق!

دیروز سعی کردم با هادسون خدافظی کنم:/ آسون نیست خب برای خودمم..ولی هرچی داریم پیش میریم میبینم عدم تفاهم ها داره بیشتر میشه...و اینکه اون هم حاضر ب درک من نیس و ب من برچسب لجبازی میزنه..فک میکنه بهانه میگیرم یا دارم لحبازی میکنم..تازه خیلی امیدوارانه مطمعنه که زمان بگذره همه چی درست میشه و من تغییر خواهم کرد و همون دیدگاهی رو ب مسایل پیدا میکنم که اون داره! منم که عمرا خودمو تغییر بدم:/ بهش هم که میگم باور کن من تغییر نمیکنم باز حرف خودشو میزنه!!

خلاصه که ظهر یه نمه خدافظی اینا راه انداختم شب اومده انگار ن انگار باز پیام.میده...میگه من همچین.چیزی یادم نمیاد خدافظی کرده باشم😓 بخدا اصن همین چهارماه هم با همین سیریش بازیاش باعث شد من دست از بلاک کردنش بردارم ولی فک کنم پروسه سختی برای خدافظی باهاش داشته باشم چون حرف تو کله اش نمیره😒


حالا مجدد امشب یه تلاشی میکنم ببینم با عقلو منطق دلیل بیارم راضی میشه یا نه!!

الانم رفته بودم فیسبوکشو چک میکردم یکم جاسوس بازیو این حرفا...خیلی بده همه فیسبوکو فراموش کردن و دیگه آپ نمیکنن چون کلی میشه از توش اطلاعات ب دست اورد😂 منم چیز زیادی دستگیرم نشد متاسفانه و یه جورایی دوس دارم از یه جایی امارشو درارم..اخه حرفا و رفتاراش با هم مطابقت نداره و همینه که من گاهی بهش مشکوک میشم😓 دعا میکنم مث سپتامبر که یهو شخصیت اصلیش رو شدبرام اینم هر چی که هست زودی دستش رو شه برام و همه علامت سوالام برطرف شه..

البته باید اعتراف کنم که اگه اون از موضع خودش کوتاه بیاد و تسلیم بشه حالا یا ب خاطر من یا هر چی، بسی خوشحال میشم و شاید من هم.کوتاه بیام..در واقع الان من دارم به طور غیر مستقیم هم ازمایشش میکنم ببینم من براش مهمم یا اون مساله ای که خیلی روش تاکید داره...و تصمیم نهاییش خیلی چیزا رو مشخص میکنه!

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۱

رفتنی برگشتنی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۸

هفته گذشته چه گذشت!

باورتون نمیشه چه هفته پرفشاری رو پشت سر گذاشتم..خودمم باورم نمیشه که بالاخره تموم شد و الان زندم:/ این هفته پر بود از کشمکش با هادسون و استرس های فراوان بابت درس و مشق و پروژه های ناتمام...یعنی فشار به حدی بود که هر شب تا چهارصب باید بیدار میموندم و کارا و پروژه ها رو سروسامون میدادم...اخر هفته که موقع تحویل کارا بود احساس میکردم رمقی نمونده برام..دیروز خیلی ضعف داشتم نای درس خوندن نداشتم..دوس داشتم برم زیر سرم..ولی حتی وقت اینکارم نداشتم...و زوری خودمو مجبور کردم تا دو شب درس بخونم..مجددا کشمکش های با هادسون در بین این آشفته بازار رو هم خدمتتون متذکر میشم:// خلاصه که نتیجه این تلاش های یک هفته ای قابل قبول بود..تونستم همه چیو انجام بدم و در کنارش یه مقدار وزن ناقابل هم از دست بدم که جالب نیس این قسمت اصلا..و الان بیشتر مشتاق اینم که وزن اضافه کنم ولی از استرس و فشار هی برعکس عمل میکنه بدنم..امروز هم که رفتم سرکلاس بچه ها گفتن چقد تو یه هفته لاغر شدی😓😓 البته که اونا اضافه وزن دارن و ازم رمز لاغری خواستن و شاید حتی ب من غبطه بخورن ولی ب هر حال دوس داشتم کمی از ذخایر چربیشون رو ب من ترنسفر میکردن😁 

مشکلاتم با هادسون بدمیره رو مخ....نمیدونم چرا واقعا چرا باید ایجوری باشه...دوس داشتم یه جور دیگه بود..ولی افسوس و صد افسوس که ادما با روز اولشون خیلی فرق دارن..یعنی خیلی...برای همین با وجود علاقه ای که بینمون به وجود اومده ب فکر خدافظی هستم...هادسون یه سری ویژگی های دخترکش داره که رو هوا میبرنش ولی یه سری ویژگی ها هم داره که بازم خیلی دخترا باهاش مشکلی ندارن ولی من خیلی مشکل دارم با اون ویژگی ها..جوری که همیشه مردد میشم و باعث میشه ویژگی های خوب دیگش خیلی کمرنگ شه.... از اون طرف میگم اگه منو واقعا دوس داشته باشه دست از اون اخلاقاش برمیداره و از طرف دیگه از یه ادمی که دیگه شخصیتش و باورهاش شکل گرفته نمیشه انتظار تغییر زیادی داشت...و همچنین متفاوت بودن ما در مورد مسایل ارزشی و اعتقادی هم هرازگاهی باعث بحث میشه و جفتمون از درک همدیگه عاجز هستیم...بنابراین یه جورایی فقط اگه هر دومون مصالحه کنیم و یه جورایی توافق کنیم که کمی کوتاه بیایم شاید بشه ادامه داد ولی بعید میدونم همچین چیزی امکان پذیر باشه

۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۸

Forgiveness

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۳

در حال تصمیم کبری!

درد دل کردن با دوست خیلی خوبه!

مخصوصا وقتی بشینی از غمو غصه هات براش بگی...

مخصوصا که بشینی پشت سر اوشون هی حرف بزنی.. و یه ساعت راجع ب تک تک کاراش و حرفای ناراحت کنندش بگی...

اخر سرم ب این نتیحه برسی که اصن اوشون هیچ ویژگی مثبتی نداره و سوال پیش بیاد که من تا الان به چه امیدی ادامه دادم واقعا؟ 

حتما باید قضیه رو بیشتر بررسی کنم...

۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۶

مسکن خواب!

امروز رو میتونستم برم سینما یا دور دور یا بالاخره جایی ولی انقد بی حوصلم که میخوام بخوابم بعدم بشینم درس بخونم:/