قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۱

انچه گذشت...

جاتون خالی ما ساعت سه صبح از عروسی برگشتیم:/

عروسی بسیار پر خرجی بود:/

همچنان معتقدم اگه خودم ازدواج کنم، حاضرم از بخش عمده ای از پول عروسی بزنم ولی در عوض با همسر عزیزم برم سفر و خوش گذرونی دو نفره داشته باشیم:)

شام انقدر دیر سرو شد که از شدت خستگی چیز زیادی نتونستم بخورم:/

و مساله ناراحت کننده بعدی این بود که کباب کوبیدش خیلی خشک بود و گوجه هم در کنارش سرو نمیشد که بد ضدحالی بهم زد😂😂😭😭

عروس و داماد خیلی خوب و شیک و خوشگل بودن...و از بیشترین قسمت عروسی که لذت بردم همین خود عروس دوماد بودن:))

اها کیک و بستنی خوشمزه ای هم سرو کردن که من اشتباه کردم و گفتم چون نزدیک شام هست فقط یه قاشق میخورم...که بتونم شام خوب بخورم که متاسفانه بعدا پشیمون شدم و گفتم کاش همونا رو میخوردم لا اقل:/

الان هم احساس میکنم کل بدنم گرفته و درد داره..از بس هوا اخر شب سرد بود و من رسما میلرزیدم:/ پاهامم که اصن نگم براتون چقد دیشب با اون پاشنه ها تحت فشار بود...

در کل شب خوبی بود..ایشالا خوشبخت بشن و همچنین همه جوونا این روز قشنگ رو تجربه کنن😊😜


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۲۱

نظرات  (۱)

همیشه همینه 
آدم نقشه میکشه بترکونه بعد هیچیم نمیخورههه :)) 
پاسخ:
واقعا همینه:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی