قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۵

ظالم طوری!

متنفرم از اینکه با آدما سرد برخورد کنم ولی بعضی وقتا مجبوری و راه دیگه ای نداری!!

دیشب خودمو بسته بودم ب تخت که ب هادسون اس ندم😒 یعنی لامصب از بس هر شب اس دادیم به هم عین این معتادا شرطی شدم..ده به بعد یا منتظرشم یا خودم دستم میره سمت گوشی...ساعت شد 11 نیم اینا...دیگه گفتم بهتره بخوابم که باز وسوسه نشم اس بدم که اوشون خودش پیام داد...منم همچین سرد و بی میل جواب میدادم که کاملا متوجه شد و گفت چرا اینجوری شدی؟ منم گفتم به خاطر همون مسایل..و میخوام سرد باشم چون برا جفتمون بهتره ..بعدم گفتم باید برم...اونم قاط زد و خیلی بهش برخورد و گفت باشه برو ب کارات برس و ول کرد رفت😓

منم خودم اینور ناراحت بودم..اونم اونور ناراحت...خلاصه که بد وضعی بود..ولی خب استارت خوبی شد برای خدافظی..یه هفته بتونم ب وسوسه اس دادن غلبه کنم میتونیم جدا شیم و اونم کم کم راضی میشه ب جدایی وقتی محل ندم بهش:/چون یه ذره مهربون شم برمیگرده برا همین خیلی باید ظالم باشم این یه هفته😂 که البته سخته...مخصوصا وقتی یاد خنده هاش و صداش میفتم...خنده اش قشنگ بود..یه لهجه خاصی هم داشت موقع حرف زدن که خیلی بامزش میکرد...و این دوتا مشخصه ازش تو ذهنم مونده کاملا...بعضی وقتا آه میکشمو میگم کاش تفاهم داشتیم یکم..حالا که جفتمون به هم علاقه داشتیم کاش یکم به هم شبیه تر بودیم و همو درک میکردیم..اونوقت چقد همه چی قشنگ میشد..چی بگم...حتما قسمت نبوده دیگه که داره همه چی تموم میشه:/

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۳۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی