قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۰

بار چندم شد؟

میدونم خیلی دیگه این قضیه تکراری شده که بیام بگم از دست هادسون و کاراش ناراحتم😁 ولی متاسفانه بازم اتفاقات دیروز و امروز باعث شد ناراحت شم..البته که نشستم کلی پشت سرش با مادر فسقلی حرف زدم و درد دل کردم و مادر فسقلی هم گفت مطمئن باش این تو رو دوست نداره وگرنه این رفتار رو نشون نمیداد😓 ولی نمیدونم چرا هر وقت با خودش رو در رو میکنم میگه نه این چه حرفیه میزنی و به فلان دلیل من اون کارو کردم...خب میدونم الان زندگی شخصیش بهم خورده و شاید یکمم بی اعصاب باشه ولی بازم ب نظرم اگه واقعا واقعا واقعا منو دوست داشت حاضر بود برام وقت بذاره! بعضی وقتا میگم شاید من پرتوقعم..شاید من باید یکم کوتاه بیام و درکش کنم ولی از اون طرف یاد خود قدیمم میفتم...یادم میاد برای کسی که دوست داشتم چه کارا که نمیکردم...البته خب شخصیتا مختلفه...شاید درست هم نباشه که بشینم خودمو با هادسون مقایسه کنم:/😓😓 ولی در نهایت ب این نتیجه رسیدم که هادسون هیچ وقت نمیتونه از پس انتظارات من بربیاد! توانشو نداره..برا همین یه ذره دست از سرش برمیدارم یه مدت..

حالا حسی بهم میگه که امروز رفته یه جایی ..اگه بفهمم اونجا رفته که فک میکنم صد در صد بلاک خواهد شد😂 فقط منتظرم ببینم کجا رفته یعنی...یه آشی براش پختم بیا و ببین...


پ.ن تو این حین نقشه ریزی برای کوبوندن هادسون با مشقت تمام  داشتم درس میخوندم که خبر رسید کلاسا تشکیل نمیشه..اشک شوق. خدایا شکرت..اصلا تمرکز درس نداشتم..برم به نقشه ریزیم برسم😎😎

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی