قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۵

یاد گذشته

وبلاگ یکی از بچه ها رومیخونم و یاد خودم و روزای سختم میفتم..روزایی که انقد غصه خوردمو لاغر شدم که هنوزم که هنوزه نتونستم بعد شیش ماه اون وزن های از دست رفته رو برگردونم..که حتی هادسون وقتی عکسای قبلم رو دید گفت چیشد که انقد لاغر شدی و من چنتا دروغ گفتم...البته دروغ نگفتم..به همه میگم از فشار زندگیه و همه فک میکنن من چه فشاری میتونم پشت سر گذاشته باشم؟ مامانم هم فک میکنه از قصد رژیم گرفتم که لاغر شم..دیگه نمیدونه من اتوماتیک غذا از گلوم پایین نمیرفت:/ 

خب سپنامبر هیچ وقت فراموش نمیشه...یعنی فک نکنم کسی تا حالا عشق اولشو فراموش کرده باشه!! چون اصولا عشق اول خیلی هیجان انگیز و پر تب و تابه و جذابیت زیادی داره..گاهی حتی دلم برای اون هیجان روزای اول تنگ میشه..ولی خب دیگه اون برهه از زمان رو باید مث یه عکس یادگاری بذارم گوشه ذهنم..نه هنوز دوسش داشته باشم و نه ازش متنفر باشم...که دقیقا هم الان در همین وضعیتم..

نمیدونم روزی میرسه که ادمی رو اندازه سپتامبر دوس داشته باشم یا نه؟ یه ذره فک کنم محال باشه ولی ایرادی نداره..دوست داشتن های ملایم رو الان دیگه بیشتر میپسندم تا اون عشق های آتشین..


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۰

نظرات  (۱)

خدا شفات بده خواهر :| هنوز به سپتامبر فکر میکنی؟؟؟؟

+ خوب عکس بزار ما هم بفهمیم از کجا به کجا رسیدی :/
پاسخ:
فکر نمیکنم ولی بعضی چیزا رو که میبینم یادش میفتم:/
دیگه خودم توضیح دادم از کجا ب کجا رسیدم...عکس نمیخواد😁

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی