قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۵

در انتظاردوشنبه!

الان مشخصه که هنوز یه دور نخوندم یا نیاز هست که اعتراف کنم؟😁😁 کلا نمیدونم چرا استرس ندارم و خیلی ملایم و تفریحی درس میخونم...ولی از این مدل درس خوندن بیشتر لذت میبرم..چون با ارامش میخونمو استراحت لازم هم بینش انجام میدم:) البته نا گفته نماند که شب زنده داری زیاد دارم چون طول روز با سرعت کم میخونم....

صبح دوشنبه امتحانه..و من فقط ب لحظه فارغ شدن از این امتحان فک میکنم..در حد یه بار ده کیلویی احساس میکنم رو دوشمه و اون روز امیدوارم این بار از دوشم برداشته شه!!

از دانشجوهای ترم پیش که امار میگرفتیم فهمیدیم اکثرا این درس رو افتادن..یعنی در حد دو سه نفر فقط قبول شذن:/ اینه که باید علاوه بر خر زدن ب چنتا نذر و نیاز هم متوسل بشم که به سلامت ازاین درس خلاص شم:/

با توجه ب حضور هادسون در اون روز یه قسمت مغزم هم ب این قضیه میپردازه که چی بپوشم؟ چی بگم بهش؟ اصن بهش سلام کنم یا کلا محل نذارم؟😁 بعد اگه جلو دوستام خفتم کنه به دوستام چی بگم؟ خلاصه که نصف مغزم درگیر مطالب درسیه نصفش هم درگیر مطالب شخصی!

دو هفته هم هست که دعوا نکردیم با هم😂 رکورد زدیم یعنی..علتش هم اینه که وقت نداریم با هم حرف بزنیم زیاد😓 در حد سلام خوبی زنده ای خدافظ😐😐

خلاصه که همین دیگه...زنگ تفریحمم تموم شد..برم پای درس😛


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی