قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۲ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۲

از سری مشکلات همیشگی!

یعنی استاد ضد حال زدنه رسما😒😒 

کلی ذوق دیدار داشتم...لحظه اخر ضدحال زد..شیطونه میگه برم بگم نمیام خودت تشریف ببر😒

قرار بود فردا بریم خرید و یه سری کتابو لباس و اینجور چیزا بخریم!! سه سری میخواستیم بریم، نشد....الانم که اوکی شد اینجوریه که حال من گرفته شده و میخوام نرم:/

حالا یکم صبر میکنم شاید تا شب ناراحتیم کمتر شه..و ذوق و اشتیاقم بیشتر...اگه نشد رفتن نداره...و به جای اینکه برم پیش اون میرم پیش فسقلی..اون کوچولو با دیدن ادم چنان جیغی میزنه که معنی ذوقو هیجانو میفهمی واقعا😍😍



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۰۲

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی