قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۵ تیر ۹۶ ، ۰۴:۴۴

پول و پول وپول

تمام دیروز تو تختم بودم😓😓 به خاطر خستگی روحی!!! سخته خستگی روحی رو توضیح بدم ولی جوریه که انگیزه هیچ کاری نداری:/ 

دیروز یه پست خیلی بلند از اتفاقاتش نوشتمو گریه کردم..بعد که نوشتنم تموم شد صفحه رو بستم و نوشته رو پست نکردم. پست غمگینی بود! ترجیح دادم ب زباله دان تاریخ بفرستمش:)

دلم برای هادسون تنگ شده:/ و اصلا دوس ندارم دلم براش تنگ شه:/ یک غرور مسخره ای هم دارم که حتی وقتی دارم از دلتنگی زمینو گاز میگیرم نمیرم پیام بدم بهش و بعد تا خود صبح به خودم میپیچم از غمو دلتنگی:/ اونم صدبار گفته خودتو اذیت نکن خو بیا بگو بهم..منم هی گفتم باشه و هی نرفتم:/ بعضی وقتا از دست خودم هم خسته میشم😥

البته شاید هم مجددا بدگویی ها و نصیحت های مکرر مادر گرامی باعث شده بود انقد مقاومت کنم:/ ولی خب احتمالا در طی روزهای اینده حالم بهتر میشه و کمتر غر میشنوم و بهتر میتونم ارتباط برقرار کنم😓

دارم به این نتیجه میرسم که اگه هادسون پولدار بود انقد مامانم پشت سرش حرف که نمیزد هیچ،تعریف هم میکرد ازش/ امان از بی پولی! دیشب همش داشتم به مسایل فلسفی چون پول مهمتر است یا عشق فکر میکردم... به نتیجه ای نرسیدم..چون به دوتا خواستگار پولدار جواب رد دادم..و الان به یه ادم بی پول علاقه مندم:/ که با جدیت تمام همه سعی دارن علاقمو خدشه دار کنن:/  البته که پدر و مادر ادم صلاح ادمو میخوان..ولی بودن با ادم پولداری که هیچ علاقه ای بهش نداری، به نظرم بدترین عذاب ممکن هست😓 از اون طرف دیدم که مشکلات مالی گاهی میتونن روی عشق ادما تاثیر منفی بذارن و اونو کمرنگ کنن..خلاصه که تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که از خدا بخوام هادسون پولدار شه:/

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی