قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۰:۱۱

اثبات بی علاقگی

والا من که خودم چیزی حس نمیکنم بعد مادر محترم میفرمایند تو اپریل قبل نیستی!!😨😓 عوض شدی!!منم گفتم جااااان؟

گفت نیستی دیگه.. همش تو فکر هادسونی معلومه بهش علاقمند شدی! ( البته اینو گفت که منو وادار به اعتراف کنه مثلا وگرنه من تمام مدت هی دارم میگم من از هادسون خوشم نمیاد...علاقه ای بهش ندارم..تازه اینحوری میگم وضعم اینه😂😂)

حالا من این مدت همش فکر امتحان بودم خدا شاهده😂 علاقمندی هم حالا هست ولی عاشقی و اینا نه در اون حد که براش بمیرم:/ ولی نمیدونم چرا مادر ما فک میکنه حالا چون ما چهارتا سلام احوال پرسی میکنیم هر شب پس من در دامش افتادمو خلاصه مجنون و شیداوار دوسش دارم😓😓

خلاصه نشستم یه ساعت برا مادر روضه خوندم که مادر من، نگران نباش...من ضربه نمیخورم...علاقمم متناسبه..( البته مجبور شدم بگم علاقه ندارم😂)....اونم هیچ قول و قراری نداده که منو امیدوار کنه و بعد همه چی بهم بخوره و من ضربه بخورم..بعد همچنین نشستم از مزایای همین قول ندادن براش گفتم..گفتم قول بده بعد نشه بهتره یا فعلا بدون قول ادامه بدیم تا ببینیم چی پیش میاد؟ و لا اقل این احتمالو بدیم که ممکنه نشه..و همه چی تموم شه..خلاصه سرتونو درد نیارم ...سعی کردم به مادر ارامش لازمو بدم که نگران نشه.. 

بعد اومدم تو اتاق نشستم به فکر کردن و تحلیل خودمو احساساتم..

بعد خداروشکر کردم بابت از دست دادن سپتامبر و حتی ضربه خوردنو درد کشیدنو همه اون قضایا...که باعث شد کلا همه چیز در من عوض شه و ادم قوی و شجاع تری بشم..شاید مسخره به نظر برسه ولی از اینکه از اون قضیه جون سالم به در بردمو تونستم بذارمش کنار باعث میشه حس خوبی بهم دست بده یه جور حس،قدرت😊 چون همیشه در برابر عشقی که بهش داشتم یه بدبخت به تمام معنا بودم و از این مساله حتی رنج هم میبردم!! ولی الان که در عین دوست داشتن یه نفر، عزت نفسم هم حفظ میشه مسلما حالم بهتره و احساس ضعف و ناتوانی نمیکنم..واقعا اینکه عزت نفس ادم در یه رابطه حفظ بشه چیز مهمیه..اینکه تحقیر نشی..به ابراز احساساتت پورخند نزنن.. مسخرت نکنن..پاسخ متقابل بدن..درک کنن ابراز احساساتو...خیلییییی مهمه...و واقعااقعا دردناکه که تو به یه نفر ابراز احساسات کنی و اون بهت بگه مرسی یا یه همچین چیزایی😫

خب فک کنم دیگه زیاد رفتم بالا منبر😂 بیام پایین برم سر وقت کار و زندگیم😊



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۵

نظرات  (۱)

مادرا همیشه همینطورن... اسم کسی رو پیششون ببری زود نگرانت میشن که نکنه سرکارت بزاره و دلت رو بشکنه:)
انشاالله هرچی خیره همون پیش بیاد عزیزم:***
پاسخ:
آره واقعا...یعنی یه کاری میکنن آدم بیشتر نگران مادرش باشه تا خودش😂
قربونت برم😘😘

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی