قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۷

سان شاین:)

خب خداروشکر هادسون اهل قهر نیستو با دو جمله تونستم ناراحتیش رو برطرف کنم...😁 ولی اگه من بودم مسلما پدرش درمیومد تا از دلم دراره😁 

به خاطر مساله ای باید بره شهرستان دو هفته و چندان از این قضیه خوشحال نیستم😒 

چون غرور وافری هم دارم اصن نمیگم که همو ببینیم قبل رفتن وبعد بره...الکی مثلا یعنی برام مهم نیس😁 بعد هم که برگرده من دانشگاهم شروع میشه و دوباره حسابی گرفتار میشم😫😩 


تنها کاری که ازم برمیاد اینه که ببینم خودش پیشنهاد دیدار میده یا نه😝😝  که بازم بعید به نظر میرسه...


پ.ن امروز دوبار ناهار خوردم و الان دلم کلی ژله بستنی یا همون سان شاین میخواد نمیدونم چرا😭😭 علت اشتهای زیاد امروزمم کشف نکردم هنوز ولی همه خیلی خوشحالن از این حال من😂😂



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۸

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی