قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۷

غرور مایه دردسر

خب من آدمی ام که از غم اطرافیانم ناراحت میشم و هر جوریه دوست دارم کمکشون کنم... یعنی کاری ازم بربیاد دریغ نمیکنم.. این روزا هادسون وضع خوبی نداره و همه جوره تحت فشاره.. منم از غم و نا امیدیش غصه میخورم.. آدمی نیس که غر بزنه ولی خب میفهمم که تو بد مخمصه ای گیر کرده و داره رسما کمپوت میشه.. چندماه پیش که اوایل گرفتاریش بود بهش پیشنهاد کمک دادم ولی زیاد استقبال نکرد! حتی از لحنش احساس کردم ناراحت هم شد😐 و گفت خودم از پسش برمیام.. فک کنم نمیخواس غرورشو زیر پا بذاره یا هر چی ولی اگه همون موقع قبول میکرد الان احتمالا وضع بهتری داشت... حالا میدونم بازم شاید خوب برخورد نکنه ولی به هرحال یه بار دیگه هم بهش بیشنهاد میدم... نمیتونم ببینم گرفتاره و  مشکلاتش زیاده و من خوش و خرم دارم زندگیمو میکنم:/



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۰۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی