قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸

یافتم! یافتم!

رفتم فیلم " ملی و راه های نرفته" رو دیدم! بعد غمباد گرفتم و برگشتم:/ 

یعنی هدفم از سینما رفتن مقابله با عصر دلگیر جمعه بود ولی خب خود فیلم اندازه ده بیستا عصر جمعه غم انگیز بود و دردناک!! یعنی از حجم درد دختر توی فیلم کلا نمیدوستم چه کنم:/منم حسااااس...همینجور هیییی غصه خوردم با تمام وجود..یه جاهایی دیگه داشت اشکم هم میومد که به ریمل و خط چشم رحم کردم و اشکامو کنترل کردم😀 

حالا الان نشستم دارم چیپس و پفک و های بای و مخلفات میخورم که یکم غمو غصه رو بشوره ببره..بلکه انتهای عصر جمعه شاد باشه:)

حالا بگم براتون که در راستای رابطه با هادسون چه حرکت عظیمی زدم:)

اقا ایشون بچه خوبیه در کل فقط یه رفتار خاصی داشت که منم اتفاقا خیلیی به اون رفتار حساسم و اصن هر چی میگفتم ب خودم که اپریل بابا انقد حساس نشو..مساله مهمی نیس..ولی انقد بحث و دعوا پیش میومد سر این قضیه که حساسیت من دوبرابر شده بود!!! آماااا....دیشب که احتمال دادم باز همون قضیه داره پیش میاد گفتم که اینجوری نمیشه..و باید من نوع رفتارمو عوض کنم..چون رفتار قبلیم و برخوردهام به هییییچ عنوان جواب نمیداد!! از طرفی هم دعواهای همیشگی واقعا خستم کرده بود! این شد که کاملا رفتار متضادی در پیش گرفتم و در نتیجه هیییبچ بحثی پیش نیومد و هیچ کس ناراحت نشد و حتی هادسون هم که احتمالا شگفت زده شده بود از درک متقابل من اذعان کرد که من رو با این رفتار خیلی بیشتر دوس داره!! خودمم که خیلی راضی بودم و دیدم چقد نحوه لحن و برخورد آدم  میتونه یک رابطه رو متحول کنه:).. فک کنم بزرگترین دستاورد امسالم همین  باشه که تونستم بالاخره یه راه حلی برای دعواهامون پیدا کنم:) 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۴

نظرات  (۱)

وای وای وااای من تبریک میگمممممممممم.
دمت گرم واقعا.خدا را شکرررر.
پاسخ:
تبریک شما را پذیرا هستم😀😀

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی