قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۶ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۵

سرانجام کار

نمیدونم چرا چند ساله آذرماه همیشه برای من پر بوده از غصه و شب های سخت..دیشب هم یکی از همون شب ها بود..نمیدونم چی بشه ولی هر چی بشه نتیجش ب نفع منه! بعد یکسال اشنایی با هادسون و علاقه ای که بینمون ایجاد شده من ازش خواستم تکلیف این رابطه رو روشن کنیم...برام سخته باز دوباره بعد چندساال بیادو بگه فقط ی دوست داشتن ساده بوده و فلان..پس ترجیح میدم الان مشخص شه همه چی در غیراینصورت من دیگه ادامه نمیدم...در این حالت اگر که هادسون هدفی جز یه دوستی بی حاصل نداشته باشه، این رابطه تموم میشه و اگر هم که نه فقط در صورتی ادامه میدم که این رابطه شفاف و علنی و رسمی بشه..درسته دلم گیره تا حدی ولی اگه با این وضع ادامه بدم ببشتر ضربه میخورم..نمونه های عبرت امیز شبیه خودمم زیاد دیدم تو دوستام..دیشب با همشون حرف زدم..خیلی حرف زدیم و در نهایت ازم خواستن اشتباه اون ها رو انجام ندم و ب پای کسی که تکلیف خودشو نمیدونه چندین سال صبر نکنم..و اگه هادسون نمیتونه تکلیفو روشن کنه پس خودم این لطف رو در حق خودم میکنم...فقط نمیدونم چرا همیشه این تعیین تکلیفای حساس رو نزدیک امتحاناتم انجام میدم و خودم از درس خوندن ساقط میکنم عملا😓😓 

پس از طومار طولانی که در این راستا برای هادسون نوشتم هنوز جوابی بهم نداده...البته جوابش رو خودم میدونم تا اندازه ای..یا ب عبارتی میتونم حدس بزنم..برا همین دیگه تصمیمو یه جورایی گرفتم.. حالا ایشالا در پست های آتی بیشتر به پایان این قصه می پردازم!!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی