قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۰۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۱

خوشختی از یاد رفته

شبی که زلزله اومد، اگه میمردم حسرت چیزی تو دلم نبود..

چون هم یار رو دیده بودم و هم تنها شبی بود که قبل خدافظی بهش گفته بودم دوسش دارم...

امیدوارم روزی هم که قرار واقعا بمیرم هم عزیزامو دیده باشم و هم بهشون گفته باشم دوسشون دارم...

از اون شب، شبها بابت اتاق گرمو نرمو تخت خوابمو حس ارامش و خواب راحت و سقف بالای سرمو همه چیزا و ادمای دورو برم خداروشکر میکنم...چه نعمت هایی داریمو ازشون غافلیم.  

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۱

نظرات  (۱)

بلا به دور عزیزم... اونشب که تهران زلزله اومده بود من تا صبح نخوابیدم بس که نگرانتون بودم...
پاسخ:
الهیییی...واقعا خیلی ترسناکه..ایشالا دیگه هیچ وقت نیاد:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی