قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۳۲

ادامه..

ماشین هم برده بود کارواش یعنی برق میزد از تمیزی...داخل ماشینم اسپری خوشبویی زده بود...که درو وا میکردی میدیدی فضا  عطر آگینه😂 خلاصه گفتم کجا بریم کجا نریم که تصمیم گرفتیم بریم جای همیشگی! کلا یه پارکی هست که ما همیشهههههه میریم اونجا...از اولین بار که همو دیدیم تا الان روزای ملاقات همش اونجاییم😒 این سری هم گفتیم خب ماشین که هس اینجا هم که نزدیکه بریم همینجا...اقا شاید باورتون نشه ولی از ساعت 4 تا 6 فقط تو ترافیک بودیم و از این حجم از ترافیک در شگفت بودیم:( بعد با یه بدبختی رسیدیم به یه خیابونی که نزدیکه پارکه بود..گفتم همینجاها پارک کن پیاده بریم..وگرنه صب میرسیم...دیگه همینکارم کردیم و پیاده رفتیم...یعنی وقتایی که ماشین نداشتیم بخدا راحت تر بودیم😓 بعد من نشستم حساب کردم که بریم پارک و من بخوام با این حجم از ترافیک برگردم خونه رسما 9 شب خونم😨 دیگه استرس گرفته بوووودم فشارم افتاده بود...دستام یخ...هی هادسون میگف چته چرا انقد یخ کردی..گفتم بدو فقط تند راه برو😂 بعد من یه کافه میشناختم تو پارکه قرار بود بریم اونجا...ولی متاسفانه مسیرو اشتباه گفتم و رفتیم یه سر دیگه پارک😓 یعنی میخواستیم برگردیم باز کلی طول میکشید...هوا هم سررررد...دیگه تو مسیر یه کافه دیدیم گفتم بیا بمونیم همینجا یه چی بخوریم برگردیم زودی..خلاصه یکم خرت و پرت خوردیم وگفتیم دوباره بریم در دامن ترافیک تا من زودتر برسم خونه😭.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی