قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب
۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۸:۱۸

20 ام شیرین

از اخرین باری که هادسونو دیده بودم یه 40 روزی میگذشت...وقتی مدت ندیدن طولانی میشه دعواها و قهرامونم زیاد میشه..هفته پیش سر یه قضیه مسخره انقد از دستش عصبانی بودم که کم مونده بود شبیخون بزنم به قسمت گالریم و حتی عکساشم پاک کنم ( هر وقت به این مرحله میرسم یعنی خیلی دیگه از دستش عصبانی ام)😂😂 تازه کلی هم حرف های نیش دار بهش زدم قشنگ شستمش پهنش کردم رو بند!!😒😓 البته ناگفته نماند که تغییرات هورمونی هم در این حجم از عصبانیتم دخیل بود...خلاصه دیگه زنگ زد گفت اون حرفا چی بود بهم زدی؟ گفتم حقت بود با منم بحث نکن😂 بعدم سکوت کرذم فهمید خیلی شاکی ام دیگه فرکانس رو به منت کشی تغییر داد تا از خر شیطون اومدم پایین!!! بعدم گفت چند روز دیگه ماشین میاد دستمو میام که همو ببینیم...خلاصههههه دیروز برای کارش پاشد اومد شهر بنده...منم که باید تا ساعت 4 سر کار میموندم..بعد  ساعت 3 زنگ زده پاشو بیا پایین دم در شرکت من دارم میام😓 حالا مدیر منم سختگیرررر..گفتم عمرا اگه بیام ..میشینی تو ماشین درد فراق میکشی تا من تایم کاریم تموم شه..اون گفت حرف نباشه..زنگ زدم میای پایین!! ( مردسالاری تا کجا😂).. منم گفتم برو باااااو گوشیو قطع کردم ( یه فمنیست عمرا زیربار مردسالاری بره!)😂 بعد یه رب بعد از پنجره دیدم که بعله تشریف اوردن و منتظر بودم زنگ بزنه بره رو مخم که خداروشکر اینکارو نکرد....منم کم کم پاشدم کارامو جمعو جور کردمو تایم اداری که تموم بدو بدو رفتم پایین...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۲۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی