قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۱۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۴

Hmmmm

یه لینکی اومده تازگیا که وقتی عکستونو توش قرار میدین میگه چقدر زیبا و جذاب هستین و به علاوه سنتون هم تشخیص میده:) بعد خب من که خودم به زیباییم ایمان دارم..منتهی گفتم این نرم افزار رو روی عکس یه نفر دیگه امتحان کنم ببینم چجوریه:) و مسلما بهترین قربانی سپتامبر هست:) هیچی دیگه..عکسشو گذاشتم که آنالیز شه...بعد خب تحلیلی که از قیافش صورت گرفت و نتیجش واقعا شایسته سپتامبر نبود😁..بعد گفتم نه حتما این عکسش زشت بوده..یکی دیگه گذاشتم...دوباره اینم به زور نتیجه ای که به دست اومد فقط در حد ok بود...باز دیدم این نتیجه درخور ایشون نیس.😳.یه عکس دیگه گذاشتم بالاخره جواب داد که nice هست:)) حالا بازاین شد یه چیزی...یعنی مدیونین اگه فک کنید زوری از این تست زیبایی شناسی بعله رو گرفتما...اصن تستش غلط بود..والا😜😜

پ.ن: کابوس یعنی اینکه هفت هشت ساعت مجبور باشی بی بی سیتر یه بچه یه ساله باشی که از سرو کولت میره بالا..این بچه ها چی میزنن انقد انرژی دارن؟ خسته هم نمیشن لامصبااا😟😓

۲۸ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۳

Sleep more

این خستگی دفاع و پایان نامه نمیدونم چرا از تنم بیرون نمیره...دیشب ده ساعت یه پشت خوابیدم ولی الان سرمو بذارم زمین میتونم ده ساعت دیگه هم بخوابم:)) اصن یه وضیااااا...حالا این هفته هم از شانسم کلی کار و برنامه تولد داریم سرمون شلوغه...دارم فک میکنم برم یه باشگاه ثبت نام کنم مجبور شم ورزش کنم..من همه عمرم یه هیکل ایده آل تو ذهنم داشتم که هنوز بهش نرسیدم...دلم میخواد اراده کنم و تا عید بهش برسم:))

امروز نشستم فیلم نهنگ عنبرو دیدم..تازه سینما هم رفته بودم ولی چون باحال بود بازم دی وی دیشو گرفتم دوباره دیدم:)) لحظه اخر فیلمو دوست دارم:( با ارژنگ هم خیلی همزاد پنداری میکنم:/

۲۶ دی ۹۴ ، ۱۷:۵۸

Patient as hell

الان دارم به یه سری موضوعات فکر می کنم...امروز یه نفر حرف های خوبی بهم زد..راجع به اینکه اول خودتو دوست داشته باش، مگه چندبار ادم زندگی میکنه که همش برای شادی دل بقیه هی به خودش سخت بگیره:/ خب این حرفا کاملا درست...

بعددارم به واکنش افراد نسبت به سپتامبر فکر میکنم که همه بلا استثنا به بی احساس بودن او گواهی دادن...

بعد دارم به احساسات خودم فکر میکنم و علاقه ای که به این موجود دارم:/

میدونید، خیلیا بهم گفتن تو چطور میتونی تحملش کنی؟ چقدر صبوری تو....من آدم صبوری ام..یعنی به معنای واقعی کلمه صبورم..از بچگی همین بودم..هزار ساعتم قرار باشه منتظر چیزی و کسی باشم خم به ابرو نمیارم..فک میکنم خدا به همین ویژگیم نگاه کرده و منو سپتامبر رو رو ب روی هم قرارداده..واقعا فکر میکنم هیچ وقت هیشکی نمیتونه انقد که من دوسش داشتم دوسش داشته باشه..بی محلیاشو تحمل کنه...مسایل دیگشو تحمل کنه ولی از علاقش کم نشه..اینکه میگم تحمل، از دید بقیس..من تحمل نمیکنم..چون علاقه ای که دارم باعث میشه سختیا برام سخت نباشه  لذتم داشته باشه..ولی خب بقیه میگن تحملت خوبه..شاید دلیل اینکه من کنار اومدم با این وضع شناختیه که ازش دارم...دارم سعی میکنم که سپتامبر رو از این سختی که تو وجودش هس دور کنم..حالا به طرق مختلف..موفق هم بودم هاااا....مثلا این اواخر یه چالش براش گذاشتم که هنوز انجام نداده..این چالش کمک میکنه که چهرش رو از این جدی بودن دربیاره...و لبخند بزنه:)) لبخند یکی از بیشترین دارایی های منه..میحوام بهش یاد بدم که چقد دارایی با ارزشیه و باید ازش استفاده کنه:)) امیدوارم که نتیجه چالش خوب باشه...وی ویل سی:)

۲۶ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۴

Important news

یه سری اخبار مسرت بخشی هست که باید به سمع و نظرتون برسونم منتهی چون خیلی خسته هستم و دیشب نخوابیدم اهم اخبار رو به صورت تیتر وار فقط میگم..خودتون بقیش رو بحدسین:)

1_ دفاع پایان نامم رو انجام دادم.

2_ نمره کامل رو گرفتم:)

3_ سپتامبر تا چند ساعت قبل از دفاع گفت هنوز نمیدونه میاد یا نه هرچند دعوتش کردم..البته اصراری نکردم..فقط گفتم دعوتی!

4_ در دقایق پایانی که امیدی نداشتم سپتامبر خودش رو رسوند!

5_ یک دفعه وسط پرزنت چشمم بهش افتاد و حین صحبت با لبخندی سلام گفتم بهش:)

6_ خوشحال شدم اومد!

7_ بعد از دفاع انقد هیجان زده بودم و هوش و حواس نداشتم و حواسم به دوست صمیمیم بود نتونستم باهاش بحرفم فقط در حد چند کلمه:/

8_ نمیدونم چرا سپتامبر از همیشه بیشتر تو خودش بود..احساس کردم غریبی میکنه..اصلا جلوی مامانم اینا جرات نکرد سمتم هم بیاد!

9_ واکنش مادرم نسبت به او: چقدر سرد، خشک، بی احساس و منجمد است:/ آی دونت لایک هیم:/

10_ اعتراف میکنم چهره واقعی سپتامبررو هیشکی ندیده جز من..این چهره واقعی هم فقط در تلگرام خودشو نشون میده نه دنیای واقعی:/

11- اعتراف میکنم که گاهی دلم برای همون سپتامبر خشک و جدی روزهای اول تنگ میشه:/

12_ اعتراف میکنم هر کی میبینش فقط در مورد سرد و خشک بودنش حرف میزنه ولاغیر:(

13_ اعتراف میکنم موقع دفاع زیر زیرکی نگاش میکردم، سه ماهی بود ندیده بودمش خب...حیف خیلی دیدار کوتاهی بود:/

14_ خدایا شکرت به خاطر این همه اتفاق خوب...بی نهایت شکرررر:)

۲۵ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۵

همزاد

میدونم که میدونید هر آدمی تو این دنیا 6 تا همزاد داره:) یعنی 6 نفر از نظر ظاهری، به شما شبیه هستن..حالا راست و دروغش پای محققان و پژوهشگرانی که این حرفو زدن ولی خب من چندبار بهم گفتن که فلان جا یکیو دیدیم که خیلی شبیهت بوده و فکر کردیم تو اونجا چیکاری میکنی!! ولی خب گویا همزادم بوده:)

حالا الان داشتم تو اینستاگرام میچرخیدم...یه لحظه یه عکس دیدم خشکم زد..عکس دوست یکی از فالوورام هست..قیافش خیلی خیلی شبیه منه:/ اصن انگار خود من..شاید فقط دماغش 10 درصد فرق کنه ولی بقیه اجزای صورت کپ منه:/ اصلا حسابی شوکه شدم که یه آدم چقد میتونه شبیه من باشه😄😄 میدونید حس عجیبیه..هم جالبه که انگار خودتو داری میبینی هم ترسناکه این همه شباهت هم ناراحت کنندس چون تا دیروز فک میکردی خیلی خاصی و تکی ولی امروز یه کپی برابر اصلتو دیدی و خب دیگه اون حس شاخ بودنه به فنا رفت😁😁 من تا حالا سه تا همزادمو یافتم..موندم سه تای دیگه کجان😝 امیدوارم دیگه بیشتر 6 تا نباشه چون دیگه خیلی خز میشم..اصن خوشم نمیاد انقد مثه من آدم وجود داشته باشه:/ 

۲۵ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۸

How does it feel

امروز عصر عقد دوست صمیمیم بود..از صبح همش میگفتم آخی امروز عقدشه:)) من نه میتونم توی عقدش باشم و نه عروسیش که چند روز دیگس ، ولی قرار هست که عکساشو برام بفرسته..من حتی هنوز قیافه شوهرشو ندیدم..خیلی هیجان زدم:)) همین چند روز پیش هم یکی از همکلاسیام عقدش بود..عکسشو که دیدم کنار شوهرش و متن های عاشقانه ای که برای هم پست گذاشته بودن حس خوبی میداد به ادم:)) برق خاصی تو چشماشون بود و تو قلبشون..من حتی برق تو قلباشونم حس کردم:)) دارم فک میکنم موقع عقد،وقتی داری یه پیمان ابدی رو با یکی میبندی، که تو سختی و راحتی، خوشی و ناخوشی، سلامتی و بیماری، کنارش باشی و تنهاش نذاری، چه حسی داری؟ فک میکنم حسش خیلی بکر و خاص باشه..از اون حس هایی که فقط یه بار تجربه می شه:) فکر کنم در کنار حس خاصش، یه جور ارامش هم داشته باشه توش...چون دیگه میدونی کسی که دوسش داری رو کنارت داری و فقط یه تصویر رویایی تو ذهنت نیس..دیگه مجبور نیستی حرفاتو تو ذهنت بهش بزنی. میتونی تلفن رو برداری و مستقیم بهش بگی..میتونی دوست داشتنتو فریاد بزنی:)) چقد خوبه واقعا...ایشالا همه کسایی که تا حالا این حس قشنگ رو تجربه نکردن قسمتشون بشه...به زودیه زووووود:)

۲۲ دی ۹۴ ، ۲۱:۱۸

Not angry, but sad

من فقط ناراحتم...ولی بقیه فکر میکنن سنگدلم:(

من فقط یه مدته ناراحتیام جمع شده رو هم..من فقط چون تو سختیام تنها بودم تو سختیا بقیه رو تنها میذارم..چون اگه من دووم اوردم تنهایی  پس بقیه هم میتونن...من فقط ناراحتم ولی بقیه فک میکنن عصبانی ام..شاید هم تجمع غمو غصه های کهنه تبدیل به عصبانیت میشه بعضی روزا..حوصله هیچکسو ندارم...تنها بودنو خیلی بیشتر دوس دارم...یه جور دلزدگی از همه..حتی نزدیکترینا..اونا یه اپسیلون از ناراحتی های من نمیدونن..فکر میکنن بی غم ترین آدم دنیا منم..برای همین خیلی انتظار دارن ازم..بعد که میبینن من خسته تر از اون حرفام که همکاری کنم باهاشون تو سختیا ، دلخور میشن...کاش بفهمیم که ادما یه سری غم نهفته سنگین دارن..حتی شادتریناشون..غمایی که نمیتونی به کسی بگی...و چون مجبوری سرکوبشون کنی بعضی وقتا عصبانیت میکنه:/  ماجرا فقط همینه...دتز ایت:/ 

۲۲ دی ۹۴ ، ۱۶:۰۳

وات د هل!!

سه روزه هی پست مینویسم پاک میکنم:/ چه نوع مرضیه این؟ از یه طرف میخوام بنویسم از یه طرف میگم چه کاریه!! میدونید این که بقیه از هیچ کاریتون اطلاع نداشته باشن خیلی بهتر و ارام بخش تره!! قبلنا فک میکردم اگه مثلا برم با یکی درد دل کنم خیلی خوبه..یا مثلا اگه همه حرفامو به مامانم بگم:/ .ولی الان میبینم هر کی هیچیتو ندونه خیلی بهتره!!

پ.ن هر وقت یه مساله ای رو همه فهمیدن، یه مانع بزرگی سر راه ایجاد شده...شاید یه دلیلش همین مساله باشه:/


۱۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۴

Another goodbye

خب با توجه به این که دیدم این پسره که توی پست قبل قصد اشنایی داشت کم کم داره منو تحت تاثیر قرار میده امروز خیلی انتحاری طور تنها راه ارتباطیمونو زدم ترکوندم رفت:) خب آدم خوبی بود، خیلیییییییی انرژی میذاشت که منو به خودش علاقه مند کنه...هر چی اذیتش میکردم بیچاره هیچی نمیگفت ولی دلم میسوخت..با خودم میگفتم این فقط وقتشو داره هدر میده...باید یه جوری تکلیفشو روشن کنم بره دنبال زندگیش...اعتراف میکنم منم از هم صحبتیش بدم نمیومد...یک هفته بود که چندین ساعت وقتمونو با حرف زدن میگذروندیم به قصد آشنایی! نشونه هایی از وابستگی توی جفتمون به چشم میخورد..برا همین باز ترسیدمو گفتم زودتر قضیه تموم بشه بهتره..موقع خدافظی خیلی اصرار کرد نرم...حتی بهش گفتم من اصن یکی دیگه رو دوست دارم بازم به خرجش نرفت که:/ خلاصه که بای زدمو خلاص...خدایا منو ببخش اگه دلش شکست...البته بعید میدونم پسرا دلشون بشکنه فقط کمی رگ به رگ میشه:))) اها چنبارم بهم گفته بود عزیزم..برای همین باعث شد تصمیمم مبنی بر قطع رابطه قطعی تر شه:))

پ.ن امروز بعد مدت ها یه چند ورقی درس خوندم...چقد خوب بود..دلم تنگ شده بود انگار:)


۱۷ دی ۹۴ ، ۱۶:۴۹

Get down to business

جاتون خالی یه مدته کلا دارم فقط استراحت میکنم..بعد الان یه حجم وسیعی درس،ترجمه،موسیقی، تربیت بدنی (!) ریخته بر سرم اصن الان احساس میکنم خیلی به تلگرام و اینستاگرامم داره ضربه وارد میشه:))) یعنی اون طور که قبلا هی سر میزدم نمبتونم سر بزنم:/ بعد این وسط چون من مشغلم خیلییییی کمه (!) یک نفری هم پیدا شده هی میخواد با ما آشنا شه...بعد دیگه یه هفته رو مخ من بود من هی دعوا و دادو بیداد که از پسرا متنفرم:/ بعد ایشون از رو نرفت خب...بعد کلا ازمدل های از رو نرو هست:) منم گفتم باشه بیا آشنا شو دیگه شکست عشقی بهت دادم و اینا تقصیر من نیس که گفت من سختی کشیدنو دوست دارم:/ حالا اگه خستم کنه بهش میگم اصن من عاشق یکی دیگم که بلکه ولم کنه!!! میدونید چرا دارم بهش این فرصت آشنایی رو میدم؟ مسخرست، ولی قیافش یه هوا شبیه سپتامبره...فقط به همینش دلم خوشه ...امیدوارم این از اون مدلایی نباشه که وقتی میاد نزدیک ذات دراکولاییش مشخص میشه و فقط از دور قشنگه...خلاصه که عکس خونوادشم داد برام..به شدت خانواده دوست داشتنی و مهربونی داره..یعنی تو عکس این شکلی به نظر میرسیدن و من از خونوادش بیشتر خودش خوشم اومد...یه انرژی خیلی خوب و مثبتی تو چهره همشون بود..حالا کلا اون قضیه رو بیشتر جدی گرفته تا من..بهش گفتم من از سر بی حوصلگی باهات حرف میزنم اگه حوصله داشتم خب میرفتم درس میخوندم و کارای مهممو میکردم ...ولی خب نمیدونم چرا ناراحت نشد:/ یعنی هر کی این حرفو به من میزد اسمشم نمیوردم...و بهشم گفتم که تو خیلی حوصله داری منو تحمل میکنی و راه میای با من..من جات بودم ول میکردم میرفتم ولی خب دیدم با این چیزا ایشون رفتنی نیس...هر چی بهش میگم بره انگار بدتر میشه..دیگه بیخیال شدم..:/

درسته که شاید من دیگه سپتامبر رو اونقد شدید دوس ندارم ولی ته ته ته دلممممم واقعا هنوز به اون فکر میکنه..هنوز وقتی لبخندشو یادم میاد ناخوداگاه لبخند میزنم..هنوز هر وقت میحوام حافظ باز کنم به نیت اون باز میکنم...هنوزم کافیه یه عکس جدید بذاره تا من ذوق کنم..هنوز همه رو با اون مقایسه میکنم..صد ساعتم با یکی چت کنم اون انرژی که از دو خط پیام اون میگیرمو نمیتونم بگیرم...هنوز همین که هست..خیلی کمرنگ ولی هست خوبه...