قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۰۸

Rethinking

امروز که داشتم سرگذشت لیلا رو میخوندم که تا حد زیادی شبیه زندگی منه خیلی به فکر فرو رفتم...مخصوصا اینکه من خیلی خیلی وقت پیش یه خوابی دیدم و اون خواب جالب نبود..خواب مامان سپتامبرو باباشو ،خونه، زندگی، فامیلاشون و کلا همه چیشونو دیدم!! بعد خوابای منم که اکثرا درست از آب درمیان:/ خلاصه که از صبح فازم فرق کرده و همش یاد اون خوابمم و حرفا و رفتارای مامان سپتامبر تو خواب!! دارم فک میکنم کاش اصن دیگه از این خوابای واقعی نبینم...یا اگه دیدم لا اقل فقط حوادث خوبو ببینم...من خودم همیشه خواب رو خوب تعبیر میکنم چون میگن هرجور تعبیر کنید همون میشه ولی خب بعضیارو هم که کلا تعبیر نکردم همون که دیدم شد!! فعلا فقط همین یه خوابم به واقعیت نپیوسته که امیدوارم کلا چپ شه و مدل خوشحال کنندش در دنیای واقعی اتفاق بیفته:)) 

این روزا سرم شلوغه و این شلوغی و تمرین های مداوم موسیقی با گروه و بگو بخندها خیلی خوبه..در کل خوش میگذره..از استاد حدیدم راضیم..از بس که تعریف میده ازم:)) بگید ماشاالله؛)) البته حالا تعریفی نیستم در اون حد..کتاب ترم یکو گذاشته جلوم خب معلومه خوب میزنم:/ ولی خب این دفعه خیلی جدی تر از دفعه های پیش تمرین میکنم و انگیزم خیلی بیشتر از قبله..خودمم احساس میکنم دستم تو این یه ماه خیلی نرم شده..خلاصه که راضیم از استاد و از خودم...:) 


۲۶ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۱

Too late

از صبح انلاین بودنمو تو تلگرام بستم...فقطم به این خاطر که هی نرم سپتامبرو دید بزنم!! از چک کردنش خسته شدم..یه روز انلاین نشه دلم هزار راه میره..اینجوری دیگه یه هفته هم بره جایی یا کلا نیستو نابود شه نمیفهمم اعصابم راحت تره:/ اونم که کلا اهل چک کردن من نیس در نتیجه مشکلی پیش نمیاد براش!

یه ساعت پیش پیام داده حال و احوال:/ اولش اون ذات خبیثم نمیذاشت حوابشو بدم..دلم میخواس اصن جواب ندم، محل ندم!! بعد خب یادم اومد اون هیج وقت همچین کاری باهام نکرده برا همین جواب دادم..حالا بماند که تمام مدت بغض تو گلوم بود:/ بعدم گفت که رفتی تو جمع ریسنتلی ها تو هم دیگه!! و منم تایید کردم..دلیلشو نپرسید و کلا هم نخواست که به وضعیت انلاین برگردم...یادمه یه بار خودش اینکارو کرد و منم گفتم اینکارو نکن و انلاین بشو من خوشم نمیاد اینحوری و این حرفا:/ اخه چقد من فضولم..خخخخ..اسایش نداره از دست من...اونم بدبخت ظهرش انلاینیشو وا کرد...ولی خب کلا هر چقد من به خودشو کاراش حساسم این نسبت به من سیب زمینیه پختس! کلا میگه هر جور خودت راحتی! میگم کات کنیم میگه باشه..میگم دوست بمونیم میگه باشه..میگم برم بیفتم تو چاه میگه برو:|  

خلاصه بعدم حال ویندوزمو پرسیدو رفت! اصنم به روی خودش نیاورد که مثلا دیروز چه خبر بوده!

حالا من خودم خیلی آدم جالبیم..دلم ازش پره بعد شوخی میکنم انگار نه انگار:| یعنی من از اینام که با این قهر کنم فقط تو دلم قهر کردم ولی در ظاهر آشتی ام:/ جلل الخالق..مگه داریم همچین موجودی😕

پ.ن چی میشد منم مث سپتامبر انقد راحت بودم؟ انقد سیب زمینی! انقد شفته! انقد بی دغدغه!! به خدااا آرزومه😭


۲۶ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۰۰

Life goes on

خب ولنتاینم تموم شد و نه من و نه سپتامبر به هم تبریک نگفتیم اصلا:)) هر دو هم راضی هستیم فک کنم..البته خب اگر تبریک میگف جای بسی خوشحالی بود ولی دیگه منم دیروز رو دنده لج بودم و غرورمم جریحه دار شده بود این شد که منم به روی مبارک نیوردمو اصن هیچی براش نفرستادم:) بعدم چون کلا تو ذوقم خورده بود نه دیشب شام خوردم نه صب صبحونه دیگه الان داشتم تلف میشدم رفتم یه غذای مجردی واسه خودم پختم آخ اصن حالم جااا اوومد همه غمو غصه هام رفت:)) بعد کلا من ناراحت که میشم حس کار خونه کردنم میزنه بالا..رفتم ظرف شستم خونه رو جمع کردم..هیشکس هم نبود راحت برا خودم کار کردم..فک کنم اینم یه شیوه برا تخلیه روانیه:) ایشالا مناسبت های بعدی هم که قرار منو سپتامبر به هم تبریک نگیم عید هست و تولدامون:// لا اقل دیگه از بلاتکلیفی اینکه تبریک بگم یا نگم درومدم..:)

۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۵

عشق دورهمی:)

روز ولنتاینمو دارم با فسقلی میگذرونم..تا از خواب پاشد کلی دنبال بازی باهاش کردمو قایم موشک بعد دیگه از بس دویده بود این ور اون ور بالاخره انرژیش تخلیه شد و دوباره یه ساعته گرفته خوابیده...منم این ور دارم از خواب میمیرم ولی خب چون خوابم سنگینه و بخوابم توپ و تانک هم بیدارم نمیکنه بهتره بیدار نگه دارم خودمو تا فسقلی بیدار شد برم پیشش..امروزم از اون روزاس که توی مود عشقو عاشقی نیستم و حوصله ندارم برم به سپتامبر تبریک و اینا بگم...کلا من روزی که باید عشق بدم حال ندارم بعد روزای عادی نمیدونم چرا انقد رمانتیک میشم:/ فک کنم به خاطر خستگی و بی خوابیه...به هر حال قراره امشب خونوادگی هممون دور هم ولنتاینو جشن بگیریمو برا هم عشق در کنیم:)..اها صبح هم مامانم به مناسبت این روز عزیز و میمون، بهم کادو داد..همین کارارو میکنه که من از خونه پدری دل نمیکنم دیگه:) 

۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۶

Big question

یکی از دغدغه های بسیار بزرگ زندگی بنده در این چند روز اخیر اینه که آیا دوستی معمولی مشمول تبریک ولنتاین میشه یا نه؟ اخه بدبختی اینه من نه تجربه دوستی معمولی دارم نه تحربه دوستی آینده نگر و جدی رو!! برا همین اصن نمیدونم باید چیکار کنم😐خب اینجا دو راه داریم..راه اول که راه دله که کاملا تکلیفش مشخصه..جوابشم به این سوال مثبته و خیلی هم بنده رو تشویق میکنه و جو میده که اون روز برو و خیلی رمانتیک و عشقولانه (استغفرا...) تبریک بگوو..راه دوم که خیلی آمیخته به منطق و غرور همیشگیمه میگه اصن بهش فکر هم نکن..منتظر بمون ..اگه خودش اومد چیزی گفت همراهی کن اگه نه هم که هیچی دیگه:/ یه مناسبتی بوده و تموم شده رفته:/ خب اصولا به نظر من روز ولنتاین روز عشاق نیس صرفا..من یادمه مثلا یه سری دوست اجنبی داشتم قدیما که دوستای معمولی بودیم ولی چون نسبت به هم محبت داشتیم ولنتاینو تبریک میگفتیم..یا مثلا ما خونوادگی به هم این روزو تبریک میگیم حتی بابام یا مامانم به جبران دوست پسرای نداشتم برام گل یا عروسک میخرنو بهم میدن:))) یا مجددا خودم به دوستای صمیمی دخترم تبریک میگم:)) خلاصه حالا این وسط موندم با این سپتامبر چیکار کنم! البته با توجه به اینکه کلا من به همه این روزو تبریک میگم فکر میکنم یه تبریک ساده گفتن بهش راه دوری نمیره..سعی میکنم سنگین رنگین باشمو زیاد رمانتیک نشم و استیکر قلبی ندم😂😂 امیدوارم بتونم بر نفسم غلبه کنم..خخخخخ...ولی اون بخش خبیثم میگه اصن محل ندم..مثه ماه پیش که من محل ندادم چند روز و مفقودالاثر شدم و سپتامبر اومد لب به شکایت وا کرد که چرا نیستی😁 خداییش حس خوبی بود دیگه..اصن بیاین یه مدت من بهتون محل ندم بعد شما هی بیاین بگید دلتون برام تنگ شده😄😜 حالا امشبم این سپتامبر کلی زحمت کشیده برام گناه داره ازش قدردانی نکنم!! فعلا نمیدونم اون روز چیکار میکنم ولی بالاخره یه تصمیمی میگیرم...:)

۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۲

Thanks for giving me ur time

واقعا درسته که با ارزش ترین چیزی که یه نفر میتونه به شما بده همون زمانی هست که به شما اختصاص میده...یکی از ویژگی های خوب سپتامبر اینه که اگه ازش چیزی بخوام،مشکلی داشته باشم یا هر چی، تمام تلاششو میکنه و تمام زمانی که بتونه رو صرف میکنه که اون کارو انجام بده و مشکلو حل کنه..امروز دیگه شرمندم کرد..سه ساعت تمام فقط با ویندوز جدیدم ور رفت بلکه درست شه و مشکلمو حل کنه که آخر نشد..ولی خب واقعا پشتکارش تحسین برانگیز بود دیگه:) منم هی عذاب وحدان گرفته بودم میگفتم نه دیگه بسه انقد تلاش نکن بیخیال ولی خب خیلی سعی کرد و وقت گذاشت..بهش گفتم اگه مشکلو حل کنی جایزه داری...ولی بعد که دیدم سه ساعت کلنجار رفت ولی مشکل حل نشد بازم جایزشو میدم بهش..که همیشه همینقدر بچه تلاشگری باشه:) اخرشم دیگه چون میخواس بره بیرون دست کشید و گفت فردا دوباره میام درست میکنم برات ولی راضی نیستم خسته از کار بیاد و بعد اون همه زل زدن به مانیتور سر کار  باز چش بذاره رو کار من..خودم ردیفش میکنم که دیگه زحمتش نشه:)

۲۳ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۹

New windows

امروز از صبح تا همین الان داشتم ویندوز لپتاپمو آپدیت میکردم:// و بالاخره پس از یک پروسه یک روزه(!) ویندوزم از هشت به ده ارتقا یافت:)) بعد منتهی الان نمیدونم اون گزینه های ترن آف و استندبای کجا رفتن! همچنین یه سری برنامه های خیلی کاربردی هم گرفته بودم و توی اون صفحه مخصوص اپلیکیشن ها همبشه پیداشون میکردم ولی الان اصن اون صفحه نیست و نابود شده:/  تغییرات ظاهری هم آنچنان صورت نگرفته درویندوز ولی دیگه برا تنوع گفتم یه حرکتی به مناسبت سال جدیدی که در پیشه رو لپ تاپ بزنم..حالا خداوکیلی اون گزینه های ترن آف اینا کجا رفتن؟:/ همینو به من بگید خوشحال میشم:))

۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۲۴

That's why

عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست! معرفت است...

عشق از آن رو است که نیست، پیدا نیست و حس می شود..محمود دولت آبادی

پ.ن برا همینه منو سپتامبر کلا تو کار ابراز عشق نیستیم دیگه:))

۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۳

عزیزم!

رفتیم رستوران...بعد موقعی که گارسون داشت سفارش میگرفت من رفته بودم قسمت سالادبار. این اقای گارسون لطف کردن اومدن که مثلا از من بپرسن نوشیدنی چی میخوام! بعد اومده میگه: عزیزززززم نوشیدنی چی میل داری؟

قیافه من بعد از شنیدن لفظ عزیزم:😐

پ.ن: یاد بگیریم از واژه عزیزم در مکان مناسب، زمان مناسب و فردی که واقعا برامون عزیزه استفاده کنیم!!

۱۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۰

Knowing u deeply

خسته و کوفته یه ساعت پیش رسیدم خونه..بعد داشتم تو گالری عکسای گوشیم بالا و پایین میرفتم یهو دستم رفت رو یکی از عکسای نوستالژیک سپتامبر...این عکسشو من گفته بودم بذاره..یعنی کلا چون دیر ب دیر عکس عوض میکنه من بعد یه مدت هی میرم تذکر میدم که وقت تعویض عکسه...خلاصه پارسال بود فک کنم باز رفتم به جونش غر زدم که عکس جدید میخوام..گفت ندارمو جایی نرفتم عکس بگیرمو اینا..بعد دیگه به خاطر گل روی من رفت از تو ارشیو یه عکس پیدا کردو گذاشت. .الان که یهو دستم خوردو عکسه وا شد همه این جریانا و صحبتامون برام زنده شد..بعد یهو این دل ما غنج زدگی پیدا کرد که منجر به یه حس دلتنگی شد..در نهایت یه پست براش فرستادم از اونا که حاصل دست رنج خودمه و هربار میدید کلی به به و چه چه و ایول و اینا در میکرد..بعد خیلی هیجان زده نشستم که باز بیاد به به بگه:)) بعد ده مین اومده فقط یه دونه اسمایلی داده:/ خب بعد سه سال من از نحوه و سرعت تایپش، و از تعداد و نوع اسمایلی هاش میفهمم کی حالش خوبه، کی بده، کی خستس، کی شارژه و روی مود و غیر..با این اسمایلی فهمیدم یه چیزیشه...حالا رومم نمیشه بپرسم چته😓 شروع کردم از جایی که امروز رفته بودم یه چند خط براش نوشتم بعد دیدم معذرت خواهی کرده که چون جراحی دندون کرده خیلی درد داره ونمیتونه زیادجواب بده😢😩هیچی دیگه...منم گفتم اپریل بمیره..دردو بلات تو سر دشمنات...(تو دلم گفتم البته😜)...و گذاشتم بره استراحت کنه...ولی خب خوبه که از نحوه چت کردنش میشه امار دراورد😳 ولی من اصن رو به موتم باشم تو چت نشون نمیدم..یعنی اگه نگم چمه هیشکی نمیفهمه ولی سپتامبر کلا تابلو میشه..حرفم نزنه من میفهمم...البته در هوش و ذکاوت منم شکی نیست😊