قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۳

بشکنه این دس!

اقا ما پریشب خواب بودیم، ساعت یک شب..این سپتامبر پیام داده بعد هم رفته خوابیده! فقط میخواس منو بیدار کنه نصف شب😐  خب من از خواب پریدم جوابشم دادم گرفتم خوابیدم..بعد دوباره جواب منو 7 صب داده با چهارتا اسمایلی..باز من پریدم و همچین خیلی متعجب که روز تعطیل این چرا هفت صبح بیداره😮 ولی چون تو عمق خواب بودم و کله سحر هم منو پرونده بود دیگه نپرسیدم چرا بیداری..ولی تو ذهنم گفتم حتما میخواد بره کوهی جایی...بعد اواسط روز گفتم نههه این حتما باز رفته سفر به من نگفته😒 خلاصه هی تجزیه و تحلیل کردم و آخرش گفتم اصن به من چه😝 بعد شب ساعت یک، من هی فکر کردم بهش هی فک کردم بهش تا پیام داد..کلا ما نیست تله پاتیمون قویه، هر وقت کارش دارم بهش فک میکنم خودش متوجه میشه پیام میده😂😳 یهو گفت اومدم ماموریت سمت اب های نیلگون خلیج فارس😮منم که حدسیاتم درست درومده بود کلی ذوق زده شده بووودم..بعد فهمیدم این جایی که رفته کلا جای دیدنی نداره😓 سپتامبرم گفت فردا کامل بیکارم هیچ جا هم نیست برم..منم دلسووووز..تا ساعت دو شب رفتم مکان های دیدنی اونجا رو سرچ کردم براش..یه دوتا پارک تفریحی پیدا کردم..الان پیام دادم برو اینجاها...میگه مگه بیکارم برم پارک؟😟😑تو دلم گفتم همون علاف و بیکار بشین کنج هتل..😠اصن حیف این همه سرچم.. منو باش دلم سوخت واسش...اصن درک نمیکنه دیگه...دست خودش نیس😒 اصن امیدوارم بیلیت گیرش بیاد همین الان برگرده..پارک برو که نیس..لا اقل برگرده سر خونه زندگیش😄 

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴

Dancing in prayer

امروز فسقلی خانم اومد خونمون از ظهر و به نوبت تا عصری که بره کلیه انرژی تک تک اعضای خانواده رو گرفت و شاد و خندون به خونشون رفت😓😳من که انقد این چند روز ندیده بودمش دلتنگش بودم که همش ماچ ماچش کردمو کلی هم بغلش کردمو باهاش دویدم اونم کیف کرد..بعد فقط هر بار بغلش میکردم برای تعیین جهت که کدوم ور بریم پای مورد نظرشو هی چندبار میزد به من:/ یعنی کاملا حس اسب بودن یا بلا نسبت دور از جون .... بودن بهم دست داده بود...انقدم پاشو محکم میزد که خب نمیشد نرفت..تا نمیرفتی همینجور میزد:/ این از ....سواری فسقلی خانم..بعد پاشدم اومدم تو اتاقم نماز بخونم مثلا..یعنی یکی بخواد نماز بخونه رسما بدبخته..یه یه ساعتی باید دنبال مهر و تسبیحش بدوعه!! هیچی دیگه..چهل دیقه مهر رو گرفته بود تو دستش نمیداد...بعدم که داد و رفت بیرون یهو رکعت دوم هجوم اورد تو اتاق اومده وایساده رو جا نماز جلو من پایکوبی میکنه و میرقصه😂😂یعنی چندبار تا مرز ترکیدن از خنده رفتم سر نماز ولی هی کنترل کردم..بعد که رقصش تموم شد تیز کرد برا مهر دزدیدن..منم حین سجده یه حرکت زدمو مهر رو قاپیدم..خلاصه هی اون شیرجه میرف برا مهر دزدیدن هی من شیرجه میرفتم..اصن کمدی بودا برا خودش..اخرشم موقع تشهد و سلام اومده فیس تو فیس نشسته بغلم😂😐😑 این بود خاطرات یک نمازگذار بی بی سیتر سه روز مانده به سال جدید😂😄

۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۷

Home sweet home

آخیش...بعد از کلی تو جاده بودن برگشتیم خونمون...یه دوش آب گرم گرفتم و آب پرتقال به دست رفتم زیر پتووو...در حالت افقی الان دارم پست میذارررم...خدایا شکرت که سالم رفتیمو اومدیم..و شکرت برای این تخت و پتوی نرم و گرم و آرامش الانم:)) فردا هم امیدوارم فسقلی بیاد خونمون و باهاش کلی بدو بدو کنم..اصن من انقد کودک درونم فعاله ها هر جا بچه ها و بزرگا جمع باشن دوس دارم برم تو جمع بچه ها:/ برم دنبال بازی و کارای این مدلی...حالا فسقلی کوچولوعه هنوز ...فقط منتظرم بزرگ شه باهاش برم شهربازی سرزمین عجایب و کورش و اینجورجاها:))) هر وقت میریم کورش دلم میخواد برم شهربازیش ولی خب سنی ازم گذشته زشته دیگه...تنها بهانه ای که میتونم داشته باشم برا رفتن فسقلیه:)) 

دیروز داشتم بعد مدت ها فیلم آتش بس رو میدیدم..هم سینما رفتم..هم سی دیشم داریم هم چنبارم تو تی وی دیدم..بعد خب تاکید این فیلمه آشتی با کودک درونه..من که فک کنم یه مدت باید قهر کنم باهاش بلکه شخصیت اصلی خودم نمود پیدا کنه😂😂  خیلی سعی کردم محل ندم بهش  ولی کودک ما سرتغ تر از این حرفاس...😝 الانم کودک درون امر فرمود برم یکم استراحت کنم...پیشنهادش خوبه..قبول میکنم:)


۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۲

فرشته نگهبان

زنگ زدم استادم...چقد بهم روحیه داد...اصن از این رو به اون رو شدم:))) هر چی حس بد بود ناپدید شد...خدایا شکرت...استادم یکی از فرشته هاییه که تو سر راهم قرارش دادی..مراقبش باش:))

۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۸

اتاق تنهایی

از عجایب خلقت اینکه لب دریا دلم برا اتاقم تنگ شده!! منو برگردونین به اتاقم پیلیزززز...لب دریا و ساحل تنهایی صفا نداره که:/ ولی اتاقم برای تنهاییام بهترین جای دنیاست:))

۲۱ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۴

خاص معمولی

الان داشتم به وبلاگ آدمایی که میشناسم و میخونم فک میکردم...معمولا با اینکه خیلی کنجکاوم بدونم چه شکلی هستن ولی به نظرم بهتره به همون تصویر ذهنی که ازشون دارم اکتفا کنم:) اخه یادمه یه بار وبلاگ یه نفرو دنبال می کردم که ماجرای خودشو عشقو می نوشت...بعد انقد از اون طرف تعریف میکرد که من تو ذهنم اصن یه قیافه خاصی در نظر گرفته بودم...بعد از مدتی عکسی رو گذاشت از خودش و عشقش که اصن کاخ ارزوهام فرو ریخت:)) یعنی زمین تا اسمون با تصور من فرق داشت...برا همین این اواخر کلا سعی میکنم چهره هیشکیو تصور نکنم:)) البته خب در این شکی نیس که ما کسایی رو که دوس داریم خیلی زیبا میبینیم و اگه یه غریبه از بیرون به اون فرد نگاه کنه شاید اصن نفهمه که ما از چه زیبایی هایی داریم حرف میزنیم:/ مثلا خود بنده...وقتی کلی تعریف و تمجیدو اینا از سپتامبر کردم برا دوستم گفت عکسشو بفرس..فرستادم...بعد قیافه دوستم و احساسش این بود:|  بعد گفت اینه؟:/ بعد گفتم حالا قیافشو ولش کن...صداشو نشنیدی.... خیلی خوبه..بعد یه تیکه صداشو دادم...همچنان قیافه دوستم :|  بعد فهمیدم کلا چیزی که من میببنمو میشنومو دوستم نه میبینه نه میشنوه...خلاصه که از من اصرارو از دوستم انکار...آخر سرم گفت خاک تو سرت...این که خیلی معمولیه بابا:/

نکته اخلاقی اینکه کلا راجع به عشقتون از کسی نظر نپرسین!! چون فاز شما و اونا خیلی فرق داره:)) و نه اون طرف قانع میشه و نه شما زیر بار میرین:) یه چی تو مایه های اینکه اونا مو میببنن و شما پیچش مو:)

۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۱

پایان ترجمه ام آرزوست!

اون ترجمه بودااا...که باید تا دوشنبه تحویل میدادم:|  امرور چهارشنبس...خب دیگه چه خبرااا؟😂😂😂 معلومه ترجمه رو تموم نکردم یا قشنگ بحثو حرفه ای عوض کردم؟😝 خب راستش من تا دیروز فک میکردم ترجمه رو تموم کردم خیلی هم خوشحال بودم...بعد یهو رفتم متن اصلی رو یه ورق بزنم که ببینم جایی رو از قلم ننداخته باشم..اقا چشمتون روز بد نبینه..یهو دیدم هشت صفحه مقدمه کتابو ترجمه نکردم😓😓 اصن انقد بد خورد تو ذوقمو ناراحت شدم کلا بستمش گذاشتمش کنار..الانم میبینمش جیغ میکشم فرار میکنم ازش😁😁 حالا دیگه تا بعد عید وقت دارم تمومش کنم.. فعلا یکم ازش فاصله میگیرم تا خاطرات بدشو فراموش کنم😳

۱۵ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۵۶

Miracles are on the way

من همچنان از پریروز در حال ترجمم ولی تموم نمیشه نمیدونم چرا😓😓😩 البته یه ده صفحه اخرش مونده ولی خب  با یه حالت جون کندن همراهه!! 

رفته بودم مشهد، برای مشکل دوست صمیمیم دعا کردمو دیروزم باهاش حرف زدم گفتم نگران نباش من دعات کردم دیگه مشکلت رفع میشه...حالا همین یه ساعت پیش اس داد و یه خبر خیلی خوشحال کننده داد بهم..به احتمال هشتاد درصد مشکلش در حال رفع شدنه و واقعااا از ته دل براش خوشحال شدم...میدونستم دست خالی برنگشتم از اونجا...حالا این اولین معجزه بود..منتظر بقیش باشید:)

کلا یه ارامش خوبی گرفتم از وقتی که برگشتم..یه جوری که انگار خیالم راحته..انگار همه گفتنی ها رو گفتمو همه کارامو انحام دادم و حالا باید بشینم منتظر نتیجه های خووب فقط..خدایا شکرت به خاطر اینکه دوباره حس امید به زندگی و ارامشو بهم برگردوندی:))  

به خاطر این حس های خوبم، خیلی مشتاق عیدم...البته نه اهل خرید عیدم نه چیزی...ولی همش احساسم میگه قرار یه اتفاق خوب بیفته..حالا یا برای خودم یا کسایی که دوسشون دارم..من اماده دریافت هر گونه رویداد خوشایندم..لطفا کاعنات رویداد خوباتون رو به سمت من روانه کنید به صورت مسلسل وار:)  

۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۱۴

Keep translating

بنده امروز به طرز خفن طوری باید بشینم تا پاسی از شب یه فصل کامل از یه کتاب رو ترجمه کنم و از این تنبلی خانمان برانداز دست بردارم دیگه:) از دیشب نقشه کشیده بودم دیگه هشت صبح بیدار شم و استارت کار رو بزنم..البته این فقط یه نقشه بود و بس...در واقعیت اینجانب ساعت 11 بیدار شدم:/ و تا الانم یکم تمرین موسیقی کردم که البته هنوز یه نیم ساعت دیگه هم باید بتمرینم..ترجمه هم که داره غضبناک از اون پشت مشتا بهم نگاه میکنه😲😲😲 ایشالا تا دوشنبه که باید همه فصلا رو تحویل بدم همرو به نحو احسن انجام دادم:)) 

حالا بذارید یکم تنبلیمم توجیه کنم که از عذاب وجدانم کاسته شده:) والا دیروز فسقلی اومد خونمون و نذاشت ترجمه کنم...سه روز قبلم که سفر بودم...قبلترشم که درگیر کنسرت موسیقیم بودم:) دیدید که چقد دلایل قانع کننده ای داشتم..اصنم تنبلی از خودم نبوده:)

خب دیگه برم واقعا دست به کار شم که وضعیت اضطراریه😓

۱۳ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۰

Thx:)

خدای مهربونم ممنونم برای همون چیزی که خودت میدونی...:)

My graceful God,thank u  for what u know urself!

Mon dieu gentil merci pour ce que tu sais toimeme


دیگه زبون دیگه ای بلد نیستم:)

پ.ن: دلم برا کلاس زبانایی که میرفتم تنگ شد یهو!

پ.ن: آخ الان یاد امتحانای فاینالو روزای پرسش کلاسی افتادم دلتنگیم برطرف شد:)))