قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۲۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۳

Hello 95...Byebye 94

خب دوستان عزیزم بسیاااار خوشحالم که از فردا قراره بپریم تو سال 95:)) چون از چندماه پیش یه حس مبهم به من میگه سال 95 بهترین سال منه:)) و بهترین سال برای همه..برای همینم دوست دارم زودتر واردش بشیمو این 94 پر فراز و نشیب رو پشت سر بذاریم:)

احتمال خیلی کمی هست که بنده فردا موقع تحویل سال بیدار باشم..نیس خیلی ساعتش برای من زوده😂 امروزم انقد کار کردمو خسته هستم که مطمعنا کمه کم تا 10 صبح باید بخوابم خستگیم در بره...باز نصفه شب عید بود میتونستم خودمو بیدار نگه دارم ولی صبح زود بیدار شدن؟ اصن حرفشم نزنین😝 اصن نبینم از این شوخیا با من بکنیداااا که برخورد میکنم باهاتون😄😀

سپتامبر جان هم از ماموریت برگشت شکر خدا و سال تحویل پیش خانوادشه:) هر دفعه میره ماموریت من هی چشم انتظارم برگرده..هی میگم زود برگرد..حالا دوری و نزدیکیش کلا فرقی نداره ها ولی من باید متذکر شم که جاش خالیه..اونم هی میخنده میگه باشه باشه😊 یعنی انقد که من پیگیرشم فک نکنم مامانش باشه😂

خلاصه طبق قرار قبلی که با خودم گذاشتم اصولا تصمیم گرفته بودم هیچ گونه تبریک تولد، ولنتاین، سال نو و غیره نگم به سپتامبر..ولی بیشتر که فک میکنم این تصمیمو اون کودک درون لجبازم گرفته و یه جورایی صرفا برای حرص دراری این تصمیمو گرفتم که مثلا وانمود کنم بهش اهمیت نمیدم😓 ولی خب واقعیت برام راحت تره رفتارم جوری باشه که هستم..یعنی سال جدید میخوام دیگه به هیچ عنوان نگاه نکنم اون چیکار کرد؟ چنتا پیام داد؟ فلان....من کار خودمو میکنم...دست از این حساب کتابای خسته کننده باید برداشت😟  اگه بخوایم مثل یه ادم عاقل و بالغ و تحصیل کرده رفتار کنیم خوبه که تبریک بگیم حتی اگه فرد مورد نظر تبریک نگه!! مخصوصا عید نوروز که دیگه خیلییییی تابلوعه😁😁

دارم به سالی که گذشت فک میکنم...احساس میکنم خیلی عوض شدم..در جهت مثبت...خوشحالم..همینکه میتونم احساساتمو کنترل کنم...همینکه حتی چند روزم سپتامبر اس نده مثه قبل غمبرک نمیگیرم...همینکه اگه اس بدم و دیر جواب بده یا اصن نده، دلم نمیشکنه..حسابی مقاوم شدم و از این بابت خیلی راضی ام از خودم...حالا ایشالا سال بعد باید بهتر از اینی بشم که هستم😉😍


۲۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۳

بشکنه این دس!

اقا ما پریشب خواب بودیم، ساعت یک شب..این سپتامبر پیام داده بعد هم رفته خوابیده! فقط میخواس منو بیدار کنه نصف شب😐  خب من از خواب پریدم جوابشم دادم گرفتم خوابیدم..بعد دوباره جواب منو 7 صب داده با چهارتا اسمایلی..باز من پریدم و همچین خیلی متعجب که روز تعطیل این چرا هفت صبح بیداره😮 ولی چون تو عمق خواب بودم و کله سحر هم منو پرونده بود دیگه نپرسیدم چرا بیداری..ولی تو ذهنم گفتم حتما میخواد بره کوهی جایی...بعد اواسط روز گفتم نههه این حتما باز رفته سفر به من نگفته😒 خلاصه هی تجزیه و تحلیل کردم و آخرش گفتم اصن به من چه😝 بعد شب ساعت یک، من هی فکر کردم بهش هی فک کردم بهش تا پیام داد..کلا ما نیست تله پاتیمون قویه، هر وقت کارش دارم بهش فک میکنم خودش متوجه میشه پیام میده😂😳 یهو گفت اومدم ماموریت سمت اب های نیلگون خلیج فارس😮منم که حدسیاتم درست درومده بود کلی ذوق زده شده بووودم..بعد فهمیدم این جایی که رفته کلا جای دیدنی نداره😓 سپتامبرم گفت فردا کامل بیکارم هیچ جا هم نیست برم..منم دلسووووز..تا ساعت دو شب رفتم مکان های دیدنی اونجا رو سرچ کردم براش..یه دوتا پارک تفریحی پیدا کردم..الان پیام دادم برو اینجاها...میگه مگه بیکارم برم پارک؟😟😑تو دلم گفتم همون علاف و بیکار بشین کنج هتل..😠اصن حیف این همه سرچم.. منو باش دلم سوخت واسش...اصن درک نمیکنه دیگه...دست خودش نیس😒 اصن امیدوارم بیلیت گیرش بیاد همین الان برگرده..پارک برو که نیس..لا اقل برگرده سر خونه زندگیش😄 

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴

Dancing in prayer

امروز فسقلی خانم اومد خونمون از ظهر و به نوبت تا عصری که بره کلیه انرژی تک تک اعضای خانواده رو گرفت و شاد و خندون به خونشون رفت😓😳من که انقد این چند روز ندیده بودمش دلتنگش بودم که همش ماچ ماچش کردمو کلی هم بغلش کردمو باهاش دویدم اونم کیف کرد..بعد فقط هر بار بغلش میکردم برای تعیین جهت که کدوم ور بریم پای مورد نظرشو هی چندبار میزد به من:/ یعنی کاملا حس اسب بودن یا بلا نسبت دور از جون .... بودن بهم دست داده بود...انقدم پاشو محکم میزد که خب نمیشد نرفت..تا نمیرفتی همینجور میزد:/ این از ....سواری فسقلی خانم..بعد پاشدم اومدم تو اتاقم نماز بخونم مثلا..یعنی یکی بخواد نماز بخونه رسما بدبخته..یه یه ساعتی باید دنبال مهر و تسبیحش بدوعه!! هیچی دیگه..چهل دیقه مهر رو گرفته بود تو دستش نمیداد...بعدم که داد و رفت بیرون یهو رکعت دوم هجوم اورد تو اتاق اومده وایساده رو جا نماز جلو من پایکوبی میکنه و میرقصه😂😂یعنی چندبار تا مرز ترکیدن از خنده رفتم سر نماز ولی هی کنترل کردم..بعد که رقصش تموم شد تیز کرد برا مهر دزدیدن..منم حین سجده یه حرکت زدمو مهر رو قاپیدم..خلاصه هی اون شیرجه میرف برا مهر دزدیدن هی من شیرجه میرفتم..اصن کمدی بودا برا خودش..اخرشم موقع تشهد و سلام اومده فیس تو فیس نشسته بغلم😂😐😑 این بود خاطرات یک نمازگذار بی بی سیتر سه روز مانده به سال جدید😂😄

۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۵۷

Home sweet home

آخیش...بعد از کلی تو جاده بودن برگشتیم خونمون...یه دوش آب گرم گرفتم و آب پرتقال به دست رفتم زیر پتووو...در حالت افقی الان دارم پست میذارررم...خدایا شکرت که سالم رفتیمو اومدیم..و شکرت برای این تخت و پتوی نرم و گرم و آرامش الانم:)) فردا هم امیدوارم فسقلی بیاد خونمون و باهاش کلی بدو بدو کنم..اصن من انقد کودک درونم فعاله ها هر جا بچه ها و بزرگا جمع باشن دوس دارم برم تو جمع بچه ها:/ برم دنبال بازی و کارای این مدلی...حالا فسقلی کوچولوعه هنوز ...فقط منتظرم بزرگ شه باهاش برم شهربازی سرزمین عجایب و کورش و اینجورجاها:))) هر وقت میریم کورش دلم میخواد برم شهربازیش ولی خب سنی ازم گذشته زشته دیگه...تنها بهانه ای که میتونم داشته باشم برا رفتن فسقلیه:)) 

دیروز داشتم بعد مدت ها فیلم آتش بس رو میدیدم..هم سینما رفتم..هم سی دیشم داریم هم چنبارم تو تی وی دیدم..بعد خب تاکید این فیلمه آشتی با کودک درونه..من که فک کنم یه مدت باید قهر کنم باهاش بلکه شخصیت اصلی خودم نمود پیدا کنه😂😂  خیلی سعی کردم محل ندم بهش  ولی کودک ما سرتغ تر از این حرفاس...😝 الانم کودک درون امر فرمود برم یکم استراحت کنم...پیشنهادش خوبه..قبول میکنم:)


۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۱

Be urself baba

آقا ما اومدیم مثلا کلاس بذاریم واسه سپتامبر که مثلا من اصن تلگرام چک نمیکنم و برام مهم نیست و اینا...آنلاین بودنمم نبستم که خب بفهمه من چند روز چند روز هم چک نمیکنم تلگرامو!! حالا اون بدن درد ترک تلگرام بماند...اونم تو روزای کاملا بیکاری که به شدت حوصلم سر رفته بود و دلم لک زده بود واسه تلگرام😓حالا این وسط یکی نیس به من بگه تو در این زمینه شانس نداری دختر جان:/  تلاش بیهوده نکن!!!بیخود کلاس الکی نذار برا اون بنده خدا...هیچی دیگه...سه روز چک نکردم بعد زارت تا اومدم چک کردم این سپتامبر هم همون موقع انلاین شدنم اومد پیام داد!! خب زودتر پیام میدادی! اخه همون لحظه؟ اد همون لحظه که خیره شدم به اسمت😤 اصن نفهمید من ترک تلگرام کردم..اونم سه رووووز...سه روز پاکی میدونید یعنی چی؟😁کلا هر وقت من انلاینم اینم انلاین میشه فک میکنه من همش رو خطم😟بالاخره اینم تجربه ای بود دیگه..تا من باشم بیخودی ترک تلگرام نکنم😑 الکی این همه سختی متحمل شدم..چه کاری بود خب😝

پ.ن از ظهر حرف استاد تو گوشمه..هر وقت در زمان حال بهترین کاریو که میتونستی انجام بدی انجام دادی، نگران آینده نباش:) یعنی نگرانی معنایی نداره..متزلزل نباش..هر چیو انتخاب کردی برو مرحله بعد...نمون تو مرحله اول..بپر تو بعدی..من باید جرات کنمو بپرم مرحله بعد..بپر اپریل..بپررررر👼

۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۰۲

فرشته نگهبان

زنگ زدم استادم...چقد بهم روحیه داد...اصن از این رو به اون رو شدم:))) هر چی حس بد بود ناپدید شد...خدایا شکرت...استادم یکی از فرشته هاییه که تو سر راهم قرارش دادی..مراقبش باش:))

۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۸

اتاق تنهایی

از عجایب خلقت اینکه لب دریا دلم برا اتاقم تنگ شده!! منو برگردونین به اتاقم پیلیزززز...لب دریا و ساحل تنهایی صفا نداره که:/ ولی اتاقم برای تنهاییام بهترین جای دنیاست:))

۲۱ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۴

خاص معمولی

الان داشتم به وبلاگ آدمایی که میشناسم و میخونم فک میکردم...معمولا با اینکه خیلی کنجکاوم بدونم چه شکلی هستن ولی به نظرم بهتره به همون تصویر ذهنی که ازشون دارم اکتفا کنم:) اخه یادمه یه بار وبلاگ یه نفرو دنبال می کردم که ماجرای خودشو عشقو می نوشت...بعد انقد از اون طرف تعریف میکرد که من تو ذهنم اصن یه قیافه خاصی در نظر گرفته بودم...بعد از مدتی عکسی رو گذاشت از خودش و عشقش که اصن کاخ ارزوهام فرو ریخت:)) یعنی زمین تا اسمون با تصور من فرق داشت...برا همین این اواخر کلا سعی میکنم چهره هیشکیو تصور نکنم:)) البته خب در این شکی نیس که ما کسایی رو که دوس داریم خیلی زیبا میبینیم و اگه یه غریبه از بیرون به اون فرد نگاه کنه شاید اصن نفهمه که ما از چه زیبایی هایی داریم حرف میزنیم:/ مثلا خود بنده...وقتی کلی تعریف و تمجیدو اینا از سپتامبر کردم برا دوستم گفت عکسشو بفرس..فرستادم...بعد قیافه دوستم و احساسش این بود:|  بعد گفت اینه؟:/ بعد گفتم حالا قیافشو ولش کن...صداشو نشنیدی.... خیلی خوبه..بعد یه تیکه صداشو دادم...همچنان قیافه دوستم :|  بعد فهمیدم کلا چیزی که من میببنمو میشنومو دوستم نه میبینه نه میشنوه...خلاصه که از من اصرارو از دوستم انکار...آخر سرم گفت خاک تو سرت...این که خیلی معمولیه بابا:/

نکته اخلاقی اینکه کلا راجع به عشقتون از کسی نظر نپرسین!! چون فاز شما و اونا خیلی فرق داره:)) و نه اون طرف قانع میشه و نه شما زیر بار میرین:) یه چی تو مایه های اینکه اونا مو میببنن و شما پیچش مو:)

۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۱۵

I can find u anyway

آیا اپریل فضول است؟خیر.....آیا کنجکاو است؟ بسیار زیاد...

خب حالا که فهمیدین فضول نیستم یه اعترافات کوچیکی کنم و برم..الان رفته بودم تو وبسایت شرکت سپتامبر اینا...اخه خیلی اتفاقی فهمیدم یه مراسمی داشتن و احتمال دادم که عکساشو تو سایت بزنن:) هیچی...احتمالات منم که رد خور نداره.اوه...همین الان حلال زاده اس داد...خلاصه دیگه امشب حسم میگف عکسا اومده...رفتم دیدم بعلهههههه....در چند زاویه ایشون تو عکسا حضور داشتن خیلی جزیی!! هر چی گشتم یه عکس درست حسابی که توش از روبرو قشنگ مشخص باشه پیدا کنم نبود!! ولی همون چنتا کج و کوله هم خوووب بود..به دهن بنده باید شیرین بیاد دیگه که اومد😊 تازه یه عکس بود از کلی ادم از پشت سر...بعد من تونستم سپتامبرو از پشت سر هم شناسایی کنم...یعنی در این حد به ابعاد و طول و عرض و ارتفاعش اشراف کامل دارم... در نهایت اینکه چنتا از عکسای کجو کولشو سیو کردمو ماموریتمو به پایان رسوندم😉الان یه ذره از کارم شرمنده شدم..هی به خودم گفتم اپریل خجالت بکش انقد میری تو زندگی ایشون سرک میکشی🙈 ولی خب اصولا من فقط راجع به آدمایی که دوسشون دارم انقد کنجکاو میشم...دست خودمم نیس دیگه:) خدا منو ببخشه😇

۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۰۱

پایان ترجمه ام آرزوست!

اون ترجمه بودااا...که باید تا دوشنبه تحویل میدادم:|  امرور چهارشنبس...خب دیگه چه خبرااا؟😂😂😂 معلومه ترجمه رو تموم نکردم یا قشنگ بحثو حرفه ای عوض کردم؟😝 خب راستش من تا دیروز فک میکردم ترجمه رو تموم کردم خیلی هم خوشحال بودم...بعد یهو رفتم متن اصلی رو یه ورق بزنم که ببینم جایی رو از قلم ننداخته باشم..اقا چشمتون روز بد نبینه..یهو دیدم هشت صفحه مقدمه کتابو ترجمه نکردم😓😓 اصن انقد بد خورد تو ذوقمو ناراحت شدم کلا بستمش گذاشتمش کنار..الانم میبینمش جیغ میکشم فرار میکنم ازش😁😁 حالا دیگه تا بعد عید وقت دارم تمومش کنم.. فعلا یکم ازش فاصله میگیرم تا خاطرات بدشو فراموش کنم😳