قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۱

تولد 100 روزگی!

خب همانطور که مستحضر هستید وبلاگ بنده هم اکنون 100 روز شد..خب عدد 100 عدد قشنگی است بر خلاف عدد 99 که خیلی لج درار است..از آن اوایل میگفتم که روزی که وبلاگم 100 روزه شود اتفاق خوبی می افتد! خب شاید اتفاق خوب این باشد که سپتامبر عکس جدید گذاشت..و شاید اتفاق خوب این باشد که بپرسد روز دفاعت بیایم یا نه؟ شاید اتفاق خوب این باشد که بگویم بیا...شاید هم بگویم نیا!! میدانم هر چه بگویم همان کار را میکند بدون کم و کاستی!! در برزخ بدی گیر کرده ام..دوست دارم بگویم بیا ولی برایش کاری پیش بیاید و خودش نیاید! خودم را میگذارم جایش..اگر به من میگفت نیا حس خوبی پیدا نمیکردم..پس انتظار نداشته باشید که بگویم آن روز نیا!! همیشه به این جمله پایبند بوده ام که با دیگران همانطور رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود..نمیدانم این پایبندی تا چه حد خوب است چون بعضی اوقات ادمی نا امید میشود از رفتار خوبش با دیگران ولی خب چون از طرفی به قانون کارما هم اعتقاد راسخ دارم پس هرجور که هست سعی میکنم حتی در صورت بدی دیدن، خوب بمانم تا شاید خوبی را از کس دیگری دریافت کنم !! تا چند روز اینده باید تصمیم قطعی بگیرم..فعلا که بلاتکلیف مانده ام:/

پ.ن نمیدانم خوشحال باشم یا نباشم که حتی امروز هم درست حدس زدم که عکسش را عوض میکند! 

پ.ن همچنین نمیدانم خوشحال باشم یا نباشم که حتی حدس زدم سرکار هم نرفته و حس ششمم بدجور همیشه درست میگوید.

پ.ن حس ششمم متاسفانه در مورد اینکه بگویم بیاید یا نه جواب قطعی نمیدهد فعلا!

۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۲:۵۹

When the truth is not that bitter

در حال اندیشیدن هستم!! دارم فکر میکنم حقیقت اولش خیلی تلخ است...بعد کمی که بگذرد حقیقت تلخی اش را به ناراحت کنندگی میدهد و صرفا ناراحت کننده است..یک مدتی بعد حقیقت ناراحت کننده نیست بلکه خنده دار هم هست:)) دارم به حرف ها و احساس سه هفته پیشم فکر میکنم و در دل به خودم میخندم..ادم عاشق که میشود چه کارهای مسخره ای میکندها...حرف هایش که ته چرت و پرت است!! باورم نمیشد یک روز به ان روزها بخندم...روزهایی که اصلا خنده دار به نظر نمیرسید:|  به هر حال از وضعیت فعلی ام بسیار خرسندم...همینکه کلی اشتباه کردم و کلی متنبه شدم فکر میکنم خوب است...کلاس موسیقی ام را از سر گرفته ام..اصلا قصدش را نداشتم..میخواستم برای همیشه بگذارمش کنار..ولی این استاد جدید نمیدانم چه کلیدی کرد که اول کلی مخ زنی کرد بعد هم ثبت نامم کرد بعد دیروز هم گفتم من شش ماه دست ب ساز نزدم و هیچی یادم نمی اید بلکه از من نا امید شود..بعد دیدم نه! نشسته از ب بسم الله به من درس میدهد و دانه دانه نت ها را مینویسد که این می است آن فا است آن یکی سل است..تعجب کردم که انقدر وقت گذاشت آن هم ساعت 9 شب!! بدبخت چشمانش هم کاسه خون بود ولی همه نت ها را نوشت و گفت تمرین کن تا جلسه بعد..خب چون انقدر زحمت کشید میخواهم خیلی جدی دوباره عزمم را جمع کنم و زحماتش را هدر ندهم و خوب خوب یاد بگیرم:)

هفته اینده باید تاریخ دفاعم را مشخص کنم:) لطفا دعا کنید سپتامبر ماموریتی جایی باشد یا مرخصی نتواند بگیرد و کلا آن روز حضور به عمل نیاورد انشاالله!! فعلا تنها ارزویم همین است که فقط نبینمش دیگر..هیچ وقت!

۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۳۵

Changing his profile pic

او هنوز هم به چشم من زیباست...چطور این قیافه معمولی می تواند انقدر برایم جذاب باشد؟:\

یادم آمد اوایل که حسی نداشتم یک روز که در حال سخنرانی بود، تمام قد و هیکلش را برانداز کردم و کلی هم خندیدم که چقدر ضایع است و قیافه اش را نگاه کن:/ بعد بدون اینکه به حرف هایش گوش کنم بی تفاوت نگاه میکردم و در ذهنم جای دیگری بودم..اما سخنرانی دوم که چندین ماه بعد بود کاملا فرق داشت! این دفعه تمام وجودم گوش و چشم بود..یک لحظه پلک نمیزدم مبادا یه ثانیه دیدنش را از دست بدهم:)) در کل سخنرانی در چشمانم خیره بود..انگار فقط من و او انجا بودیم..او برای من حرف میزد..من برای او گوش میدادم..یک کلمه از حرف هایش را هم نفهمیدم..فقط با چشمانم میگفتم به من نگاه کن و برای من بگو..هیچ کس دیگر هم به حرفایش گوش نمیداد..خودش هم میدانست..پس فقط برای من گفت..می دانید او مرا بدون شک دوست داشت! من نیز..به هر حال روزهای خوبی بود..تعریف کردن ان روزها لذت بخش است.. شاید در اینده هم تکرار شود دوباره..خدا را چه دیدید!! ولی همیشه این نکته را اویزه گوش خود کنید که  به کسی نخندید و کسی را مسخره نکنید چون ممکن است عاشق همان فرد مسخره شوید:| 

۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۹:۴۴

جهت دلداری به خودم..

‎‫هیچ گاه بابت عشقی که نثار کسی کرده اید

و بعدها متوجه شده اید که ذره ای برای عشقتان

ارزش قائل نبوده

افسوس نخورید

شما زیباترین چیزها را بخشیده اید

شما عشق را بخشیده اید

مقدس ترین هدیه خدایی

عشقی که همانند ستاره بر دل آسمان خواهد نشست

عشق باقی ترین هدیه از جانب شماست

برای بخشیدنش اولین باشید...‬‎

۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۶

Breathe deeply

حیف این هوای دل انگیز بهاری نیست که من نشسته ام پشت میز و از این مقاله به آن مقاله میپرم بلکه یک پاراگراف به توضیحات پایان نامه اضافه کنم؟ این جایی که من هستم هوا خیلی خوب است..از آن مدل خوب هایی که دلت میخواهد بری پیک نیک اصن...آفتابش اذیت کننده نیس..گرم و نرم است..نسیم خنک هم که می وزد.صدای چند عدد پرنده هم به گوش می رسد...فکر کنم دوس دارم اینجا زندگی کنم..یعنی دارم وسو سه میشم که از قصد دانشگاه های اینحا را انتخاب کنم و خودم را بیاورم اینجا...خدا را چه دیدید..شاید زد و قبول هم شدم:) امکاناتش کمتر است خب..ولی هوا و فضایش یک جورهایی حس خوب می دهد به آدم..افسوس که از فردا باید برگردیم در هوای سرد و ابری و نمور خودمان!!

۲۰ آذر ۹۴ ، ۰۰:۱۶

I dunno why

هم اکنون زل زده ام به صفحه لپ تاپ! چون نمیدانم که چگونه ایرادات داور محترم را اصلاح کنم..چون نمیدانم که چرا سه فرضیه آخرم رد شده است! خب اصلا به من چه که رد شده اند..من دلیلش را باید از کدامین قبرستانی گیر بیاورم!! مگر من تحلیل گر مسایل اقتصادی اجتماعی هستم که دلایل علمی رد سه فرضیه را بدانم..چه توقعاتی دارند هااااا....یک سال بر سر کوفتیم که همین تحقیق فکستنی را انجام دهیم حالا هی ایراد که چرا این اینجوری درامده و اونجوری در نیامده!! خلاصه که امیدوارم فردا بتوانم یک قصه ای، آسمان ریسمانی برای رد این سه فرضیه بسازم:)

۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۹

یا ضامن آهو

حس خوبی دارم...وقتی گفت تو ضامن اهوی من شدی..تو اوج دلشکستگی بهم امید دادی...ازش خواستم دعا کنه امام رضا هم ضامن من شه..دلشکستم...خیلی:(