قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۴۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۸

خودت کجایی...

وقتی همه مسیری که با هم پیاده میرفتیمو پیاده رفتم، وسطش هم آهنگی که برام فرستادی یهو پلی شد و آسمونم شروع کرد به باریدن...چه هماهنگی بی نظیری:)  فقط حیف که خودت نبودی کنارم...

شده مثلا دلتون واسه یکی تنگ شه، بعد بخواین براش مسیج بدین بعد ولی منتظرید اون دلش تنگ شه و مسیج بده؟ من الان در همچین حالتی هستم:) یک دانه اپریل دلتنگه منتظر دلتنگیه شخص دیگر:))

پ.ن تو پست های قبل تر اشاره کرده بودم قراره برا ازدواج با یکی آشنا بشمااا...قرار بود این پنج شنبه همو ببینیم..ولی به طرزماهرانه ای قرار رو دارم کنسل میکنم:) راضی ام از خودم:) حوصله درگیری فکری هم ندارم اصن:) تنها کسی که حاضرم امسال برای ازدواج باهاش اشنا شم سپتامبره..الکی مثلا ما اصن همو نمیشناسیم باید اشنا شیم😂 در غیر اینصورت امسالو ترجیح میدم با ارامش و سینگل طور به پایان برسونم و تمرکزمو بذارم رو عملی کردن اهداف کاری و مالی:)

۳۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۳۱

وصال یار..

وقتی میشینم قصه آشنایی چند نفر رو میخونم که شبیه ماست و آخرش به هم رسیدن...

وقتی بغض میاد تو گلومو و قلبم درد میگیره....

وقتی دلم تنگ میشه و اشکام سرازیر میشه  ..

وقتی در حین گریه کردن دارم ترجمه ها رو میریزم رو سی دی که فردا تحویل بدم و یهو...

یهو یه سایت از قبل باز شده رو صفحه لپ تاپه...چشمم ناخوداگاه میره سمت گوشه  راست سایت..که پیوند ها و وبلاگ های افراد دیگه هست..خشک میشم..یکی از وبلاگ ها اسمه واقعیتو نوشته..اسمی که هر جا ببینمش قلبمو میلرزونه..چطور این همه مدت ندیده بودمش؟  گریم بند میاد..اینکه یهو اسمتو وسط اون همه نوشته میبینم اونم با اولین نگاه رو به فال نیک میگیرم:) ولی هنوز بذار یکم دیگه گریه کنم..دل خدا رو میخوام به رحم بیارم...


پ.ن رفتم فیلم کوچه بی نامو دیدم امروز..توصیه نمیکنمش..فقط درد و غمو رنج بهتون اضافه میشه..این فیلما حالمو بد میکنن..خودم کم بدبختی و غصه رو دلمه باید غصه بازیگرای فیلمم بخورم..وسطای فیلم نفسم بالا نمیومد از ناراحتی.. فیلم ابد و یک روز هم که بدتر از این..باز یه مشت غصه..اه اه..با این فیلماشون:/

برای خنثی شدن این غمو غصه ها، بلافاصله بعدش رفتیم من سالوادور نیستمو دیدیم..یکم حالمون جا اومد:))

۲۹ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۳۳

آی ام لوک خوش شانس:/

الان یه خاطره حرص درار شیرین یادم اومد...گفتم تا یادم نرفته بگمو برم:)

کار قبلیم، همون کار و شغلی بود که سپتامبر هم بهش مشغوله:) احتمالا کارای بعدیمم در همین حوزس..بعد خب چون سابقه کاراون از من بیشتره من هی میرفتم پیشش رفع اشکال میکردم به صورت تلگرامی!! یعنی یادمه یه هفته مدیرم نبود بعد همه کارا رو خودم باید میکردم..منم صفر کیلومتر...بعد مدیرم گفت هر وقت سوال داشتی بزنگ بپرس..ولی من جاتون خالی نمیزنگیدم در عوض همشو از سپتامبر میپرسیدم...یعنی اگه منو یه دوره کاراموزی میذاشتن پیش سپتامبر، باور کنید دو ماهه میفتادم رو غلتک😝 از بس که انگیزمو میبره بالا..حالا نحوه راهنمایی کردن سپتامبر هم در نوع خودش جالب بود:) میگفتم این فرما رو چجوری پر کنم؟ میگف یه چی بنویس بره مهم نی که...میگفتم اون یکی فرمه چی؟ میگفت همینجوری پیرینت بگیر بنداز تو پرونده😓😓 یعنی خراب وجدان کاریش شدم اصن😂😂😂 البته من چون تازه کار بودم خیلی میخواستم همه چی دقیق و پرفکت باشه ولی کهنه کارا دیگه تمرکزشون رو چیزای اصلیه نه این فرم پر کردنا و کارای فرعی:) 

حالا اینا همه مقدمه بود..خاطره اصلیه مونده...اقا من یه شرکتی رفته بودم بعد یه ماه تموم اونجا کارم طول کشید..خلاصه کار رو جمع کردیم رفتیم شرکت بعدی..بعد در تمام مدتی که من تو این شرکت بودم پس ذهنم میگفتم سپتامبر میاد اینجا یه روزی و میبینمش:) کلا من خوراکم رویا پردازی های این مدلیه😁😄 بعد گذشت و گذشت تا اینکه شبی که قرار بود برم شرکت بعدی، ایشون پیام دادن که همون شرکت فلان هستی دیگه؟ فردا میام دیدنت😓 اقا در اون لحظه من نمیدونستم گیسامو بکنم...جامه بدرم، بر سر بکوبم..چه کنم..فک کن حالا که من فردا میرم شرکت جدید این داره میاد شرکت قبلیه دیدنم😓 ای گل بگیرن شانس منو😂😂 یادم نیس چنتا استیکر گریه زدم براش ولی خیلیییییی ناراحت شدم و جریانو بهش گفتم..اونم گفت قسمت نبود دیگه😔 ولی خب اینکه رویام با یه روز تاخیر براورده شد جای امیدواریه نه؟ یه ذره باید رو تایمینگ رویاهام کار کنم که سر وقت محقق شن😝😊

۲۹ فروردين ۹۵ ، ۰۹:۱۶

اندرز صبحگاهی:)

اینجانب از ساعت شش صبح ویک آپ نموده و در زیر پتو به گوش دادن چند اهنگ جدید بسیار دامبولی دیمبولی پرداخته تا بقیه اعضای خانواده هم ویک اپ نمایند:) علت ویک اپ نمودن زود هنگامم هم صرفا دل ضعفه و گشنگی بود😊 ولی خب چون خیلییییی اصن به کانون گرم خانواده و این صحبتا اهمیت میدم ترجیح دادم رنج گرسنگی رو تحمل کنم تا همه بیدار شن و با هم صبونه برنیم😝 حالا مگه اینا بیدار میشدن امروز😐 همینجوری رنج کشیدم دو ساعت فقط😓😓 بعد خدا پدر تلگرامو بیامرزه..چون دیدم مادر گرامی آنلاینه! منم تا دیدم جفت پا پریدم تو اتاقش و دیدم بعلههههه ایشون از زیر پتو آنلاین شدنو فرت فرت هم دارن پست میذارن😐 مادر و دختری تلگرام بازیم اصن:)) بعد دیگه چون زودهنگام بود مادر فرمودند دخترم بیا چنتا اندرز بدم بهت که خیلی وقته نصیحتت نکردم!😟 راه فرار هم نبود..دیگه نشستم اندرزها رو گوش دادم و الان یه اپریل متنبه شده داره با شما صحبت میکنه! ولی محور کلی همایش نه ببخشید نصیحت این بود که اپریل جان شما سنت دیگه قد یه موجود بزرگی (!) شده که باید هر چه سریع تر به فکر یافتن شغل و استقلال مالی و این حرفا باشی و دو روز دیگه سنت بره بالا اصن استخدامت هم نمیکنن! و حقوق اندک مثقال هم بهت دادن شما دیگه لطف کن استعفا نده مثل شغل قبلیت و بمون یه چندسال کار کن حقوقت درست میشه:) البته همه این حرفا رو خودم میدونستم...یعنی بهش رسیده بودم..نگو کل اعضای خانواده هم به همین نتایج درمورد من رسیدن:) 

حالا یه جایی هست که اگه بتونم خودمو بچپونم اونجا و کار گیرم بیاد سجده شکر به جا می آرم:) دیگه هم لام تا کام حرف نمیزنم..تا 9 شبم کار میکنم ...به حقوقم هم اصن نگا نمیکنم:)) البته امیدوارم صدای دهل نباشه که از دور خوشه ولی فک کنم از محل کار قبلیم به مراتب سیستماتیک تر باشه:) حالا ببینیم خدا چی میخواد و کی اندرزهای مادر رو عملی میکنیم:)

۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۰

کوزت له شده:)

خب امروز ما صب ساعت نه و نیم در خواب ناز بودیم..این مادر فسقلی هی زنگید..هی زنگید..منم دیدم اونه جواب ندادم گرفتم خوابیدم...ولی خب متاسفانه خوابم نرفت دیگه:/ بعد هی پیام دادم بهش چرا پروندی منو؟ گفت پاشو بیا این بچه پای منو چسبیده ول کن نیس بیا بگیرش من کارامو کنم:/ آیا قیافه من شبیه بی بی سیتر هست؟ آیا من جدا کننده پای بچه از مادرم؟ آیا من با این هم تحصیلات شایسته است که برم با یه مینی اژدها سروکله بزنم؟ با اینکه جواب همه این سوالات خیر است ولی خب بنده خیلی دلرحم و مهربان بوده و بدین جهت شال و کلاه کرده و به سوی منزل نفرین شده اژدها رهسپار شدم...بعددیگه اونجا شما منو به صورت کوزت متصور بشین که هم بچه نگه میداشتم..هم کوفته قل قلی میکردم..هم سالاد درست کردمو میز چیدم..هم دو مدل کیک پختم..مجددا بچه نگه داشتم تا خود هفت عصر:/ حالا بماند که موقع کوفته کردن گوشتا اژدها خانم اومد کنترل چراغ ها رو پرت کرد توی ماهیتابه محتوی گوشت و کوفته قل قلی های خوشگلم له شدن😂😭 با دستشم یه بار دیگه باز حمله کرد یه سری دیگه از کوفته هامو له کرد...از اون طرف هم موقع کیک پختن باز کمین کرده بود بپره تو فر داغ😐😐 نوبتی چنبار از پریدن در فر نجاتش دادیم...تازه به پاس این زحمتام دم اخر جفت پا پرید رو کلیه سمت چپم😐 تا نیم ساعت حس میکردم کلیه ندارم دیگه و رسما ناقص شدم...اینم مزد کوزت شدن ما😁😐 خلاصه امروزم اینجوری تموم شد و همه کارهایی که برنامه ریزی کرده بودمو نکردم😄 فدای سرم..ایشالا فردا جبران میکنم:)


پ.ن اسم وبلاگو باید تغییر بدم به قصه های اپریلو فسقلی...والا بخدا...انقد که این بشر رخنه کرده در زندگیم و اسیب رسونده به من هیچ بنی بشری نکرده! بدبخت اصن حق سپتامبر رو داره میخوره..:)

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۴

Red victory

برد مقتدرانه پرسپولیس رو به خودم و قرمزان عزیز تبریک میگم:)

۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۲۷

تکرار تذکرات برای زکور مذکور:)

خب خداروشکر هم من و هم سپتامبر جفتمون آزمونمونو دادیم و راحت شدیم..و هر دومون هم نمیدونیم گند زدیم یا بد دادیم..و باید تا اومدن نتایج منتظر بمونیم..تعداد شرکت کننده های آزمون من که خیلییییی زیاد بود...و اگه یه نفر اسمش دربیاد و قبول شه واقعا جا داره که یه سور به کل فامیل بده:)... حالا تازه مصاحبه و مراحل دیگه مونده:/ این فقط مقدمه اش و آزمون ورودیش بود..امروز هم همه میگفتن تو مصاحبه فقط کسایی پذیرفته میشن که پارتی داشته باشن:|  و همه این آزمون و دنگ و فنگا فرمالیته و الکیه..ما که پارتیمون خداس..ایشالا خودش درستش میکنه برام:)

سپتامبرم شکر خدا از ریسنتلی درومد..یعنی تا نرم غر بزنم به جونش هااااا حرف گوش نمیده...اصن راست میگن که به مردا میگن مذکر...چون مدام باید چیزای مختلف رو بهشون تذکر بدی:) منم که اولا خواسته هامو نمیگفتم بهش، میگفتم خودش میفهمه دیگه..ولی گویا نمیفهمیده اصن:/ حالا دیگه پرروبازی درمیارم و هر چی میخوام رو میگم اونم میگه چشم و انجام میده:)) بعد هم من کلی تشکرات میکنمو قدردانی میکنم و تشویقش میکنم که بیشتر ازاین چشم ها بگه:))) کلا دارم به این نتیجه میرسم که آدم باید خواسته هاشو بگه همیشه چون طرف علم غیب نداره که بفهمه!! البته زن ها استثنا هستن..یعنی بدون حرف و با یه نگاه تا ته قضیه رو میخونن ولی اصولا افراد ذکور، طی تحقیقاتی که در بین دوستان متاهلم داشتم، باید همواره مورد تذکر واقع شوند:)) 


۲۶ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۱۷

Ideal job

امروز جاتون خالی تا ده صبح خوابیدم و خستگی این مدت رو در کردم حسابی..صبح هم خداروشکر هیشکی نبود با ضرب و شتم بیدارم کنه:) امروز سپتامبر یه امتحان مهم داره...ایشالا که قبول شه..همه بگید آمین:) خودمم فردا یه آزمون استخدامی دارم که هیچی نخوندم و با تکیه بر دانش خودم فقط شرکت میکنم..اون موقع که آزمونو ثبت نام کردم خب برام مهم بود قبول شم ولی الان چون هدفم تغییر کرده دیگه برام مهم نیس..شد شد ، نشد هم نشده دیگه:)

یه شغل اینترنتی پیدا کردم که از اوناس که حسابی وسوسم میکنه که براش فرم پر کنم..چون راحت تو خونه میشینی و کار میکنی و پولتو میگیری:) حالا این شغلو گوشه ذهنم نگه میدارم...اگه دیگه واقعا جایی کار گیرم نیاد باز میشه گفت از بیکاری خیلی بهتره و ایاب و ذهاب و تو ترافیک موندنو اینا هم نداره..یه شغل بی دردسر متناسب با تخصص من:) کلا شغل ایده آل من شغلیه که مجبور نباشم ازهشت صب تا هشت شب بیرون باشم و از خونه و زندگیم بزنم..یه جورایی شغل پاره وقت که فقط یه مقدار از تایم روزانم پر بشه و حس مفید بودن بگیرم و یه حقوقی داشته باشم به نظرم ایده اله...چون ایشالا هروقت مزدوج و بچه دارشم دوس دارم هفتاد درصد به خونه زندگیم برسم و سی درصد صرف کارم بشه:)... خب همچین شغلی با توجه به رشته من اصولا وجود نداره یا خیلییییی کم هست...ولی حالا امشب دعا میکنم که همچین شغلی برام پیدا بشه:)

۲۵ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰

اپریل دعاگو:)

بچه هااا فردا شب آرزوهاست..از وبلاگ لیلا فهمیدم:) اصن یادم نبود و انگار همین دیروز بود که شب آرزوها بود و من تند تند داشتم حاجتما میگفتم:) حاجت های امسالم تقریبا همون پارسالیاس و یه چنتا حاجت جدید و گنده هم اضافه شده برای همین باید از این شب نهایت استفاده رو برد:)) بیاین برای هم دعا کنیم:) من نمیدونم حاجتی که تو دلتونه چیه ولی برای همگی دعا میکنم محال ترین حاجتی که دارین براتون اتفاق بیفته و انقدر خوشحال شین که اشک شوق بریزین:)) برای منم اگر خواستین یه دعایی بکنید..:)