قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۱

چه قدر خوشبختم چقدرررر

زیر انبوهی از ترجمه...درس..سرچ..مطلب...مصاحبه و مشکلات دیگر دست و پنجه نرم میکنم:/

۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۷

مهربان شوم کمی..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۰

خواب حلال مشکلات!

بعد از پست قبلی رفتم سر رو گذاشتم رو بالشت و به مدت سه ساعت کامل خوابیدم😉😉 در این حد خسته بودمااا...ولی خوب شد..حس میکنم از مود ترس و استرس اومدم بیرون و الان قادر به جابه جایی کوه ها هستم:)) 

یه اتفاق جالبی امروز تو دانشگاه افتاد...امروز یه چندساعتی بیکار بودیمو هی با دوستم از این راهرو به اون راهرو پرسه میزدیم..انتهای راهرو یه اقایی وایساده بود داشت با کسی حرف میزد..نگاش کردم دیدم وای چه شبیه آقای حاشیه اس..بعد طرف دید من زوم شدم روش..اونم هی نگا میکرد..من نگاه..اون نگاه..بعد که اون نگا میکرد میگفتم نکنه خودشه؟ اخه یه چندبار گفته شاید بیام دانشگاه. .منم هر سری امادم که ببینمش😂😂.خلاصه که فقط فقط قدشون فرق داشت...قد اقای حاشیه خیلی بلنده...خیلی زیاد یعنی😒😓و قد این اقا معمولی بود وگرنه قیافشون مو نمیزدااا...


پ.ن اصولا کسی به من پیام بده در کسری از ثانیه جواب میدم..برا همین اگه مثلا زمان پاسخگوییم از سه دیقه بگذره میگن حتما نیست..خوابه مثلا..اگه از سه ساعت بگذره و جواب ندم هم مطمعن میشن حتما بلایی سرم اومده😂😂 اندر مزایای سرعت در پاسخگویی😎




۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۷

هیچی نیس..ترسیدی!

تا الان فک میکردم فقط یکی از اساتید ترسناکه ولی مشخص شد که نفر دومی هم هست و الان شدن دوتا استاد ترسناک...از فکر پروژه ها و تکالیف سنگینی که امروز برای هفته بعد دادن تیک عصبی گرفتم و یکی از عضلات صورتم از همون سر کلاس شروع به پرش کرد تا الان که اومدم خونه..الان هم هربار یادم میفته به تکالیفم یهو چنتا پرش میزنه😂😂 البته شایدم زیادی ترسبدم و از پسش بربیام..به هر حال نهایت نهایت تلاشمو میکنم و امیدوارم بتونم به ترسم غلبه کنمو خودمو انقد زود نبازم:/ امشب رو فقط ریلکس میکنم..دیشب فقط چهارساعت خوابیدم...ولی از فردا خیلی خیلی خیلی زیاد کار و تحقیق و مطالعه دارمممم...و ایضا تمرین موسیقی هم این وسط نادیده نگیرید...

دارم به این نتیجه میرسم که خوب شد نرفتم سر کار..یعنی واقعا همون صلاحم به نرفتن بود..وگرنه اگه میرفتم کی میخواس تکالیفو انجام بده؟ و اون موقع دیگه حتما از شدت ناراحتی سر بیابوندمیذاشتم:/

پ.ن تنها کسی که شاید کمی درکم کنه الان مستر حاشیه است که فعلا هم در دسترس نیس...البته که نمیخوام نشون بدم ترسیدم یا ب عبارتی گرخیدم ولی باید یکم غر بزنم و اونم درک کنه و بگه از پسش برمیای! یعنی به خاطر حفظ ابروم جلو اونم شده باید هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم...هوووف..فعلا فقط ارامش و تمدد اعصاب میخوام:/ 



۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱

آلو ترش برای نبودنت!

ساعت یه رب به دوازده شب

دارم آلو ترش میخورم...یعنی جوری ترشه که تمام مری و معده وجزایر لانگرهانسم از ترشیش میسوزه...

فردا پنج صب باید پاشم...

شیش هم حرکت ب سوی مرکز علم اموزی ..

امیدوارم برف نیاد...چون بوت مناسب ندارم و حسابی تو زحمت میفتم😒

جای بعضیایی که رفتن سفر هم خالیه و خالی بودنش چقد محسوسه!!😓

ولی اصن قصد ندارم به روی خودم بیارم که نبودشو حس کردم..چه معنی داره اصن😝😝

دیگه همین دیگه..ایشالا که فردا هم کلاسا تشکیل نشه زودی برگردم😂 

برم سراغ ادامه آلو ترشا😝



۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۰

ترس مفید!

ترس از استاد هم چیز خوبیه هاااا...باعث میشه تو اوج خواب راحت تو هوای سرد و زیر پتوی گرم، خودتو از تخت بکنی و مجبور کنی درس بخونی:/ بعد همه هم چشاشون گرد شه که داری درس میخونی؟ تازه اول ترمه که...و تو هم بگی: اخه از استادمون میترسم:/

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۰

اعتراف کن نیمه گمشدمی دیگه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۴

تنها در خانه!

میگن مادر همه بیماری ها پرخوریه!!

ولی من میگم مادر همه بیماری ها تنهاییه!!

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۷

نه مث که واقعا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۷

سپتامبر نامبر توو

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت که بعضی رفتارهای اقای حاشیه دقیقا مث سپتامبره😓 بعضی وقتا میرم عکسشو نگا میکنم مطمعن شم خودش نیس:/ حتی بعضی حرفاش عین اونه!! این در حالیه که نه ماه تولدشون شبیه همه، نه سال تولد و نه چیز دیگه ای..موندم تو این همه شباهت فعلا..شایدم منم که از ادمای این مدلی خوشم میاد و ناخوداگاه جذبشون میکنم..باید بررسی بشه😒