قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۴۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵

از هر طرف سخنی

این اولین سفریه که سازم باهام نیس..همیشه هر وقت هر جا میریم با خودم میبرمش و الان چقدر جاش خالیه:(( یه قطعه سختم استادم داده که وقتی برگردم مسلما نمیتونم تو دو روز درش بیارم و این یعنی این هفته کلاس کنسله کلا و برای جلوگیری از رفتن آبرو نمیرم خودم:)) 

ظهر هم که داشتم چرت میزدم همش کابوس میدیدم که سر کلاسم و درس جدید رو یادم رفته تمرین کنم و اصن نمیتونم بزنم..انقد استرس داشتمو ناراحت بودم تو خواب که وقتی بیدار شدم گفتم خداروشکر خواب بود:) در این حد یعنی بنده به درس و کلاسم متعهدمااا:)) 

پ.ن این روزا به طرز عجیبی عاشقی از سرم پریده و به حال و هوای قدیمم که فک میکنم خندم میگیره:/ نمیدونم چی داره میشه که اینطوریم...دوباره اون حس سرد شدنه خیلی غلبه کرده و چند روزی هست که برای سپتامبر اس ندادم چون اصلا دلم تنگ نشده که برم سمتش😓😓 یه جورایی دوباره حوصلشو ندارم..و جالبیش اینه که اصنم ناراحت نیستم..توی پستای قبلی گفتم باید مهربون باشم..خیلی مهربون تر...ولی نمیدونم چرا احساس میکنم مهربونی نسبت به سپتامبر یه جور اسراف محبته..برای همین بیشتر سعی میکنم محبتمو بدم به بقیه تا اون:) خلاصه که نشستم فک کردم دیدم اصولا اینجوریه که بعد دو هفته یه سلام چطوری میده..منم یه دو سه روزی باز دلم غنج میره ولی روز سه به بعد باز حوصلشو ندارم...خلاصه که همینجوری فعلا بی حوصله طور ادامه میدم و از زندگی شخصیم لذت میبرم..این رابطه ما هم نهایت دو سه ماه دیگه ادامه پیدا کنه. بعدش دیگه رسما تمومه...و چه خوبه که تموم شذنش ناراحتم نمیکنه:))) و چقد منتظرم که یه نفر بیاد تو زندگیم که بتونم معنی واقعی عشق رو باهاش بفهمم:)

۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۶

No mood 4 writing

سفر فعلا داره خوش میگذره...:) کلی هم جاهای دیدنی دیدم ولی اصن حس نوشتن و تعریف کردنش نیست:/ فک کنم چون تو اتاق خودم نیستم حس نوشتن نمیاد:)) 

۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۵

جاده مرا میخواند...

چند روزی به سفر باید رفت....

حلال کنید دوستان

تا وقتی برگردم ایشالا:)

۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۵:۱۵

بستنی سحرگاهی:)

و از عجایب اپریل آنکه در ساعت پنج صبح پاورچین پاورچین و در تاریکی به سراغ یخچال رفته و بستنی پریما دبل میکس بری کش رفته و همانجا سر پایی نوش جان میکند:) تجربه بسیار جالبی بود:) با تشکر از مخترعین این بستنی پرکالری و خوشمزه که از همین کله سحر، روز ما رو ساخت و شیرین کرد:)

۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۲

روز از نو:)

امرووووز روز خیلی خوبی بود واقعا..از تک تک لحظه هاش سعی کردم لذت ببرم و بردم...اول که صبح تا 9 خواب بودم و در اوج خواب یادم اومد که وقت قرصمه و یهو عین بمب از جام پریدم و بدو بدو رفتم قرص رو با یه شیرینی و لیوان آب خوردم...حال جسمیم خیلیییی خیلیییی بهتره..هر چند لاغر شدم و دوتا قلمبه ماهیچه ای که به زور باشگاه دراورده بودم پریده رفته ولی ضعف بدنی ندارم و سرحالم شکر خدا....بعد اومدم باز افتادم تو تخت...دیدم مامان فسقلی اس داده پاشو بیا میخوام برات ناهار ماکارونی بپزم:)) منم که نقطه ضعفم ماکارونیه! حالا حال هم نداشتم لباس بپوشمو برم و با بچه هم سروکله بزنم ولی چون نقطه ضعفمو به شدت فشار داده بود گفتم باوشههههه:)) اخه اشتهامم برگشته و اصن نمیتونم اون غذاهای ساده و بی طعم دوران مریضی رو بخورم دیگه .دلم غذاهای خوشمزه میخواد:) خلاصه با مادر فسقلی شرط کردم که ماکارونی رو چرب و چیل نکنه و به روده و معده ما رحم کنه جان خودش:)) قبل رفتنم یه ذره به زوور او.آر.اس خوردمو رفتم..دیگه تا خود ده شبم چتر بودم اونجا و تمام مدت این فسقلی یا چسبیده بود بهم یا داشتم باهاش،بازی میکردم، یا بغلم بود یا داشت خنج میزد یا گازم میگرفت..کلا منو عروسک یا کیسه بوکسش میدونه:/ هر بلایی بخواد سرم میاره و خودشو تخلیه میکنه..منم انقد اینو دوس دارم که یه ذره دعواش میکنم..و مدام فقط دلم میخواد بخورم این کوچولوی با نمکو...واقعا بچه ها فرشتن..دلم میخواد بهش بگم بزرگ نشو. همین قدی بمون..الان تو سنیه که من واقعا میمیرم براش یعنی:)) دیگه ماکارونی هم خوردم جاتون خالی، ته دیگ سیب زمینی هم خوردم..بعدم چون خیلیییی اصن مریضم باز پاشدم کیک براونی پختم...اخه کلا من در این کیک تخصص دارم..بعد از چند وقت پیش مادر فسقلی گفت ما هوس کردیم بیا بپز...دیگه منم گفتم یه حالی بهشون بدم و این دفعه درحجم بیشتری پختم که قشنگ بخورن سیر شن..اتمام حجتم کردم که این دیگه دفعه اخر بودا:) بعدم چون بازخیلی مریضم به مادر فسقلی گفتم پاشو شام یه چی دیگه بپز برام، چون ازبعد ماکارونی روده هام دارن قل قل میکنن معلومه حال نکردن...اون بیچاره هم دیگه یه باقالی پلو با مرغ توپ بار گذاشت که از صدتا ماکارونی بهتر بود و روده های عزیز هم ظاهرا خیلی خوششون اومده چون جیک نزدن:) بعدم که دیگه تشریف فرما شدم خونه خودمون:)

پ.ن ازمیزان جراحت های امروز ناشی از فسقلی تا بدین لحظه میتوان به پنج عدد جای خنج زدگی، یک عدد گاز بزرگ روی بازو، ضربه هد بر دماغ، ضربه تک پا به صورت عمودی بر مثانه، ضربه هد بر لگن راست اشاره کرد:)) ولی هنوز زندم خداروشکر:))

۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۳

مهربان تر از آنچه هستی:)

دیروز قبل از اینکه حالم یهو بد شه ،یه چند کلمه ای با سپتامبر حرفیدیم و خندیدیم..خیلی کوتاه...بعد، یه ساعت بعد که به شدت ریختم بهم و هر لحظه فک میکردم دارم سقط میشم همون وسطا فقط به این فک کردم که اگه بمیرم خوشحالم که لا اقل با درد دلتنگی سپتامبر نمردم و چند کلمه ای باهاش حرفیدم...و یه لحظه به خودم گفتم اپریل! ببین چقد زندگی مسخرس و تو از یه لحظه بعد خودت خبر نداری. پس دست از این مسخره بازیات بردار تا لا اقل به جای بازی  مزخرف کی دلش تنگ شد و کی اول سراغ گرفت، اگه یه لحظه بعد مردی لا اقل خوشحال باشی که با کسایی که دوست داشتی  چند کلمه ای حرف زدی:) اصن از دیروز دیدم خیلی به زندگی عوض شد...و این که بدونیم هر لحظه ممکنه نباشیم باعث میشه کمتر به خودمون سخت بگیریم..کمتر دو دوتا چهارتا کنیم و بیشتر مهر بورزیم:)

۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۲

در ارزوی قورمه سبزی:)

و از نشانه های بهبود میل دوباره به قورمه سبزی و بستنی است:)

۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۴۹

گویا مساله جدی بود!

امروز به طرز فجیعی حالم بد شد و مرگو جلو چشام دیدم:/

توضیح نمیدم چون یادآوریشم حالمو بد میکنه..دو ساعت پیشم رفتم دکتر و سرم وغیره...کاشف به عمل اومد عفونت روده گرفتم..و قضیه خیلی از مساله ویروس جدی تر بود..الان که سرم زدم ماشالا الله و اکبر اصن حالم بهتر شد کلی...امیدوارم همینطور بمونم..آنتی بیوتیکامم از امشب شروع میکنم:)

چقدر قدر سلامتیمونو نمیدونیم...یعنی واقعا این مریضیا خوبه که به آدم یاداوری کنن تو روزای عادی چه نعمت بزرگی داریم و بهش بی توجهیم:) پس لطفا قدر بدونید:)

پ.ن از دیگر نعمت های الهی بعد سلامتی، اشتها داشتن برای غذاست. که این چند روز چون از دستش دادم خیلیییی دلم براش تنگ شده:) قدر اینم بدونید:)

۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۳۵

هم بیمار میدوستمت!

زنگ زدم مادر فسقلی که  اونم همین مریضیو گرفته!! اونم که بدتر من..همه علایمشم مث من!!:/ اون دکتر هم رفته البته ،چون علایمش دیگه خیلی حادتر بود و عملا از دل درد چیزی نمیتونسته بخوره حتی آب! که دکتر گفته ویروسه درمان نداره..باید دورش طی بشه! با تشکر از دکتر محترم:) ولی اینکه یه نفر دیگه هم مریضبتو داشته باشه و همدرد باشین و با هم به ویروس لعن و نفرین بفرستین حس خوبیه! :)) از غم و اندوهم کاسته شد؛)

۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۲۷

از عشق تو تب کردم:)

خب میریم که راند دوم بیماری رو داشته باشیم: تب و مخلفات!!!

ایشالا راند آخره دیگه نه؟