قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۴۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۵

مخ زن نباشید لطفا!

واقعا اون جوکه راسته که دخترا اگه بخوان یه قرار دسته جمعی بذارن صدتا برنامه میریزن اخرش هم کنسل میشه ولی پسرا ماشالا بشمار سه همه اکیپ میشن و بدون برنامه میتونن دور هم جمع شن!! الان ما از سه روز پیش برا فردا داریم برنامه ریزی میکنیم مثلا! بعد هنوز معلوم نیس قرار کجا بریم...و هر کس یه نظری داره:/ بعد میترسم با این همه تمهیدات آخر کنسل هم بشه برناممون:/ حالا ببینیم در نهایت چی میشه فردا:)

مامان سپتامبر همچنان بیمارستانه..دیگه داره نزدیک پنج شیش روزی میشه...اصن فک نمیکردم انقد مشکلش جدی باشه که انقد نگهش دارن و گفتم خب نهایت فرداش میاد خونه دیگه. ولی هنوزم مشکل داره و شاید فردا مرخص شه:/ منم که هی عین این فضولا میرم میپرسم مامانت مرخص شد؟ بهتره؟ 😂😂😂 

هنوزم سپتامبر وقت نکرده پروژه رو یه نگاه بندازه!😓 احتمالا آخر هفته میره سراغش..طی هفته مشغلش زیاده به این کارا نمیرسه..مخصوصا الان که هی در رفت و آمد بیمارستان هم هست...

پ.ن مامان فسقلی میگه تو دلت پیش سپتامبره که رو هر کی یه عیب میذاری!😓 منم گفتم نههههههه....میگه فلانی قیافش که خوبه دیگه...میگم نه زیادی مردونس...من مردونه_ پسرونه میخوام..( تو دلم) مث سپتامبر مثلا!! میگه خاک تو سرتتتت...این خوبه بخدا...میگم نه خیلییییی زبون باز بود..تو که ندیدی چطوری حرف میزد ..از اون مخ زنای حرفه ای! مجدد گفتش تو دلت پیش سپتامبره من میدونم😒

حالا کار نداریم دلم کجاست....ولی از پسرایی که خیلیییییی بلدن مخ بزنن اصلا خوشم نمیاد:))

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۰

حافظه ی ماهی طور!

نمیدونم من با این حافظه خوبم چرا یادم میره که بعضیا چه رفتار نامناسبی باهام داشتن!! یعنی کاملا یادم میره...تا اینکه دوباره طرف همون رفتار نامناسب رو باهام انجام میده و یهو یادم میاد که آها این آدم قبلا هم همین رفتارو باهام کرده بود و سر همون رفتار ازش آزرده شدم:// یه ذره نیاز دارم حافظمو در این قسمت تقویت کنم:)

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۰

تنهایی محض

چقد امروز احساس تنهایی و بی کسی کردم:/

خیلی دلم شکست...دوست دارم حتی به خاطرش گریه کنم:(

۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۷

اپریل توانمند:)

همگی به افتخارم پاشید یه کف مرتب بزنید که خستگیم در بره..پروژه سپتامبر رو دیشب با اقتدار کامل تموم کردم:))) دس دس...یعنی تخمین زده بودم سه روز حداقل طول بکشه ولی به لطف خدا ظرف کار و تلاش به مدت 14 ساعت طی یه روز و نیم تموم شد😍😍😍😍 خودم که از ذوقم بالا پایین میپریدم...یعنی عمرا خود سپتامبر انقد خوشحال شده باشه...بعد دیگه از ذوقم همون دیشب اس دادم بهش..ایشونم کلا تا امروز و این ساعت انلاین نشدن😓😓 این ذوق ما خشک شد کورید اصن😂 ولی خب الان که گفتم بهش واقعا خوشحال شد😉😉 

مامانش هم هنوز مرخص نشده و بیمارستانه...ظاهرا هنوز حالش مساعد نیس😔😔 امیدوارم بهبودی کامل پیدا کنه و مرخص بشه زودتر..بیمارستان بودن واقعا عذاااابه..خدا نصیب هیچکس نکنه😩


۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۰

عنوان ندارد:)

دیروز عصر حدودای ساعت هفت، بعد از اینکه سپتامبر پروژه اش رو فرستاد منم سریع استارتو کار رو زدم و در همون حین که نمیدونستم از درد بیچارگی چه خاکی بر سرم بریزم یهو خانواده تصمیم گرفتن که افطار رو بریم بیرون...منم خب به هییییچ بنی بشری نمیتونم بگم پروژه سپتامبر رو من دارم انجام میدم چون مطمعنا هر کی بفهمه دو دستی میزند بر سرم و خواهد گفت خاااااک😓😁 بعد یه ذره هی گفتم من درس دارم و اینا که مثلا نریم ولی کسی توجه نکرد😁 هیچی دیگه پاشدیم رفتیم و حدود ساعتای 11 برگشتیم...و من از خود ساعت 11 تا 5 صبح داشتم رو پروژه سپتامبر کار میکردم و البته منظور ازکار این بود که فقط داشتم هی میخوندم ببینم چیکار کرده و چی ب چیه:/ وسطاشم سوالامو تو تلگرام ازش میکردم...خودش که مونده بود تو کف فعالیت من😂😂 میگفت فعالیتت تو حلقم...و منم تا دلم خواست سلطه گری کردمو و هی بهش گفتم ببین تا وقتی پروژه دست من داری خیلیییی باید با من مهربون باشی و هر چی میگم بگی چشممم...اونم جیک نمیزد فقط میگفت چشم:) بعد وسطای همون اس بازیا و اینا حرفامون ازحالت سوالات علمی رفت به سمت سوالات خب چه خبر و اینا...که فهمیدم الان تو بیمارستانه😱😓 و مامانش حالش بد شده و بستریش کردن و سپتامبرم دیگه اون شب قرار بود تا صبح بمونه پیش مامانش...دلم سوخت براش...گفتم همون خوب شد این پروژه اش رو داد من...خیلییییی ایشون وقت آزاد داره هی هم از این اتفاقا براش میفته...خلاصه یه ذره راجع به مریضی مامانش حرفیدیم که امیدوارم مشکلش جدی نشه و سریع مرخصش کنن:)  بعدهم دیگه ساعت حدودای دو نیم شد که گفتم برو استراحت کن و خدافظی کردیم...منم همچنان مطالعات علمیمو ادامه دادم و بالاخره فهمیدم موضوع پروژه از چه قراره و در حد دو صفحه هم مطلب نوشتم براش ولی هنووووز مونده که کامل شه...نهایت سعیم اینه تا اخر ماه وقت بذارم روش و هر چی میتونم بهش اضافه کنم ولی دیگه بیشتر سه چهار روز نمیتونم تایم بذارم چون مصاحبه خودم نزدیکه و باید برم سراغ اون...ایشالا که خدا تو جفتش کمکم کنه😍😳

۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۶

پشیمونی سود داره ایا؟

سپتامبر پروژه اش رو فرستاد بالاخره... ولی چشمتون روز بد نبینه..چنان داغون و در هم بر همه که با عرض معذرت به غلط کردن افتادم...یعنی یه چیز قاراش میش و خرتوخریه که فک کنم یه هفته فقط باید بخونم ببینم چی ب چیه. تکمیل کردنش بماند....اقا من پولشو میگیرم...نظرم عوض شد اصن...الانم ذهنم مث چی درگیر شده و همش دارم فک میکنم از کجا شروع کنم...اصن استرس گرفتم😂😂😂 خلاصه که بدبخت شدم رفت😓😓

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۱

زندگی ام را به تو میسپارم:)

یه خواننده بلژیکی- ایتالیایی هم هست به اسم لارا فابیان که حتما همتون میشناسید انشاالله😁 سبک کاریش و خوندنش در همون سبک اهنگای سلین دیون هست که مورد علاقه منه منتهی من تا به امروز متاسفانه هیچکدوم اهنگاشو نپسندیدم...یعنی یه چنتایی گوش دادم و دیگه وقتی دیدم فایده نداره بیخیال شدم و چه بسا اگه ادامه میدادم شاید چنتا اهنگ خوب که خوشم بیاد پیدا میکردم..به هر حال، چند وقت پیشا موزیک ویدیو جدیدشو دیدم و ریتم اهنگو خوشم اومد...یه چند خطی از شعرشو هم که فهمیدم خیلی عاشقانه و خوب بود..امروز اتفاقی این اهنگو توی یکی از کانالا گذاشته بودن...الان فک کنم چهار پنج باره دارم پشت هم گوش میدم اهنگو...به شدت عاشقانه و قشنگه...و وسوسه ای خانمان برانداز داره منو تحریک میکنه اهنگو بفرستم برای مخاطب خاصم😂😂😂 ولی دوز عاشقی اهنگ خیلیییییی بالاست...یه ذره روم نمیشه بفرستم😂😓😓 بعد هم نمیدونم اصن اهنگ فرنچ خوشش میاد یا نه..البته ترجمش رو هم مسلما میفرستم براش، اگه بخوام بفرستم ولی خلاصه اینکه اهنگ خوبیه و بالاخره موفق شدم یه اهنگ این خانم خوش صدا رو دوست بدارم:) 

نام اهنگ: زندگی ام را به تو میسپارم_ Ma vie dans la tienne_Lara Fabian


http://server4.xytune.ir/server4/l/lara%20fabian/studio/ma%20vie%20dans%20la%20tienne/02%20Lara%20Fabian%20-%20Ma%20vie%20dans%20la%20tienne.mp3

۲۶ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۸

جریمه دیرکرد!

بنده الان به صورت یه لنگه پا، یعنی در واقع به صورت یه چشم باز یه چشم بسته منتظرم آقای سپتامبر تشریف بیارن و پروژه شونو بفرستن به ایمیلم:/ حاالا خوبه دیشب کلی بهش گفتم قبل افطار بفرست...نذار 12 شب😓😓 الانم که 12 شبه و خبری نیست! یعنی اگه بازم از دستوراتم تخطی کنه مجبورم میشم ازش پول بگیرما...از الان بگم😜😜

پ.ن تعداد ضرباتی که امروز از فسقلی خوردم انقد زیاد و متعدد بود که دیگه حضور ذهن ندارم توضیح بدم😓😓 واقعا امروز با زبون روزه و یه فسقلی رو مخ و کنگفوکار و جیغ جیغو خیلی بهم سخت گذشت..موقع خداحافظی به مادر فسقلی گفتم: ایشالا دفعه بعدی که میام عید سعید فطر خواهد بود!😁

۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۱

اپریل، ناجی افسانه ای:)

رفتم به صورت خیلی فضولانه عکساشو از تو سایت شرکتشون پیدا کردم...یه عکسش بود که از پشت سر از دور داره با چند نفر راه میره به سمت سالن...قشنگ از مدل کله اش فهمیدم خودشه! یعنی به چنان درجه ای از عرفان رسیدم که از پشت سر هم در میان خیل عظیم جمعیت پیداش میکنم😂😂 بعد عکسه رو سیو کردم..رفتم ادیت کردم و روش یه فلش صورتی گذاشتم و براش فرستادم و گفتم ببین از پشت سر هم پیدات کردم😜😝 کلییییی حال کرد و خندید...یعنی اصن دختر انقد باهوش و نخبه مگه داریم اصن؟ بعد جوک میسازن میگن دخترا خنگن! نابود باد هر که اون جوکارو ساخته..ارزو میکنم کچل و چاق شه😊😊 خلاصه حرفیدیمو اینا تا اینکه ازم برای پروژه اش کمک خواست..اتفاقا من هفته پیش خودم خواستم بهش پیشنهاد کمک رو بدم ولی فک کردم شاید مثلا چمیدونم به غرورش بر بخوره و اینا..که سکوت کردم..بعد الان که گفت دیگه با وجود مصاحبه و بدبختیای دیگم قبول کردم😁 و برام دعا کنید ضایع نشم فقط و بتونم درست انحام بدم کارشو...تازه بهم گفت هرچقدم بگی بهت پولشو میدم و چقد میشه و اینا که منم گفتم باید فک کنم چون نرخا بالاست و میخوام نرخ بالا بگم😂 ایشونم فرمودن غلد کردی😓😓 منم تهدید کردم همه رو غلط مینویسم😄 یعنی وسط کار جدی هم ما آدم نمیشیم همچنان گیس،و گیس کشی داریم ولی در نهایت که قصد ندارم پول بگیرم...چون میدونم خودش هم بود پول نمیگرفت..البته شایدم میگرفت:/ ولی به هرحال من هیچ وقت از دوستام پول نمیگیرم و به جاش میگم دعا کنید برام..چه چیزی بهتر از دعای خیر بقیه😍

پ.ن ظرف پنج روز پروژه سپتامبر رو باید تموم کنم...یعنی می شود آیا؟ خدایا آبروم نره فقط جان هر کی دوس داری😂😛

۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۷

تحصیل شبانگاهی

آقا من امروز کلی حرف داشتم که بیام اینجا بزنم ولی از بخت بلند و قشنگم، کلا بلاگ ترکیده بود و وا نمیشد:/ حالا الان که وا شده هیچکدوم از حرفام یادم نیس و در میان انبوهی از درس و کتاب و لب تاپ نشستم و چشمامم میسوزه...باد کولر هم خیلی نرم و نازک جلد کتابا رو تکون میده..همه هم خوابن و همچنان بنده باید بیدار باشم و به کسب علم بپردازم...

این کلمات کلیدی پست قبل بدجوری ذهنمو درگیر کردن امروز...جوری که از صبح تا افطار هیییییچ کار مفیدی جز زل زدن به سقف به صورت درازکش روی تخت انجام ندادم...یک صفحه درس نخوندم یعنی و از ساعت 11 دیدم چقد استرس گرفتم و شروع کردم به خوندن و خوندن...دوستان خیلیییی دعا کنید...ماه دیگه یه مصاحبه مهم دارم...قبول شدنش میتونه خیلی زندگیمو متحول کنه...و من به این تحول نیاز دارم...البته به تجربه ثابت شده در مورد چیزی اصرار نکنم..سعیمو کنم و نتیجه رو واگذار کنم به خدا و اگه به صلاحم هست قبول شم و اگه نه هم که هیچی...

حالا فردا هم با این حجم درس و استرس قول دادم برم پیش فسقلی:/  قرار بود دیروز برم که زدم زیرش...دیگه باید این بار برم حتما:))