قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۱۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۷

قهر نکن بت نمیاد:)

یکی از القابی هم که میشه بهم نسبت داد، آشتی دهنده زوج های جوان است😁😁 یه دوستی دارم که تا حدی میدونم رابطش با بی افش چجوریه و پسره هم اخلاق و شخصیتش تا حد زیادی شبیه سپتامبره...البته به مراتب از سپتامبر بهتره😝برا همین در زمینه چگونگی رفتار با موجودات این مدلی میتونم دوستمو راهنمایی کنم😊 حالا اینا یه دعوای سخت داشتن سر یه مساله ای که خودم هم تحربش کردم..البته من دعوا نمیکنم اصولا و یه مدل دیگه مساله رو رفع میکنم ولی این دوستم دیگه آمپر چسبونده بودو وضعیت بحرانی شده بود...خب من میدونم جفتشون مدت زیادیه که به هم علاقه دارن و یه جورایی حیفه که سر مسایل بیخودی ادم عشقو علاقشو از دست بده..اینه که نشستم کلی فک زدم و دوستمو به راه راست هدایت کردم..و از ته دل ارزومه آشتی کنن و بهم برسن و این حرف و حدیثا بینشون پیش نیاد دیگه... کلا یکی از علایقم اینه که همه این زوج های جوونی که با هم قهرن رو برم آشتی بدم..انقد کیف میده...حالا فعلا قرار صبر کنیم ببینیم این دوستمون فردا پس فردا اشتی میکنن یا نه😍😍😉 ولی دلم روشنه..چون آخرای فک زدنام دیدم دوستم میگه دلم براش تنگ شد و این علامت خوبیه که از خر شیطون اومده پایین و عصبانیت فروکش کرده😇

۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۸

Keep calm

دیشب در حد مرگ عصبانی و ناراحت بودم. بیشتر عصبانی... البته من خیلی به ندرت عصبانی میشم و یا حرفی بهم برمیخوره..در کل جنبم خیلی بالاس ولی دیشب واقعا خیلی زودرنج بودم و فقط منتظر یه جرقه بودم که آتیش بگیرم..ولی خوشحالم که با اون حال بدم کار احمقانه ای نکردم  و دوباره نرفتم گالری عکس پاک کنم و بلاکش کنم و از این کارای مزخرف!و فقط مثل همیشه گریه و رازونیاز کردم با خدا و صبح هم گوشیمو خاموش کردم..و عصر وقتی حالم جا اومد گوشیمو باز کردم،نفس عمیق کشیذم و اثری از اون عصبانیت نبود..:))) ولی شب سختی بود...خدایا اون حرفا و دعاهای دیشبم هم کلا چرت و پرت بود..داشتم هذیون میگفتم..تو که دیگه منو میشناسی..پس جدی نگیر حرفامو😊😜

پ.ن واقعا موقع عصبانیت نباید یه کلمه هم حرف زد..فقط باید صبر کرد تا عصبانیت فروکش کنه..راضی ام از این تجربه😚😄

۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۶

پیری در جوانی!

دو گروه از آقایون محترم هستن که بنده بهشون علاقه ای ندارم: 

دسته اول کسایی که میگن زن نباید کار کنه!

دسته دوم کسایی که میگن زن باید حتما کار کنه!! 


فک کنم کاملا مشخص باشه چرا هر دو دسته نامناسب هستن! و من با هر دو دسته متاسفانه برخورد داشتم و هنوز نتونستم با دسته ی مابین برخوردی داشته باشم😊


این روزا با دیدن زندگی ها متاهلی سوالای زیادی تو ذهنم ایحاد شده..با دیدن زندگی هایی که با عشق شروع شدن و الان مشکلات مالی داره عشقو کمرنگ میکنه و زندگی هایی که از اول پول بوده به مقدار کافی ولی عشق کمرنگ بوده...زندگی رو دیدم که دو نفر که روزای اول عاشق هم بودن چقد توهین امیز با هم حرف میزدن انگار نه انگار که اونا همون عاشقان! خلاصه که چیزایی میبینمو میشنوم که دارم به تنهایی زندگی کردن تا مدت های مدید راغب میشم😓 یکی از فانتزیام اینه که کلا برم خارج از کشور تو یکی از دهکده های قشنگ فرانسه یا سوییس، وسط اون دشت های سرسبز واسه خودم زندگی کنم و چنتا حیوون خونگی هم داشته باشم. البته این فانتزی برای سن من زوده یکم..معمولا آدمای بازنشسته همچین فانتریایی دارن ولی خب اینکه من الان این فانتزیمه یعنی کلا از زندگی خستم و میخوام بازنشسته کنم خودمو از زندگی😒

۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۷

عجب هفته ای بود

این روزا همه دارن با تنهایی خودشون حال میکنن و به شدت درگیر کار و زندگی خودشونن...منم که بالاخره از شر اون مصاحبه خلاص شدم و باید منتظر نتیجه باشم...سپتامبر هم شدیدا درگیر کار هست جوری که جمعه ها هم میره سر کار یا ساعت نه و نیم ده که میرسه خونه باز تو خونه ادامه کاراشو انجام میده..تا آخر این ماه وضعیت به همین منوال خواهد بود و منم این چند روز انقد درگیری فکری داشتم که وسوسه پیام دادن نداشتم و الانم که میدونم اصن وقت نداره فعلا سراغش نمیرم:))) 

بعد مصاحبه نه چندان جالبم،حسابی روحیم به  هم ریخته بود ولی امروز که رفتم سر کلاس موسیقی و کلی با بچه ها از ته دل خندیدم خدا رو شکر کردم..درسته همه میگن موسیقی به چه دردت میخوره و زیادی داری براش وقت میذاری ولی واقعا وقتایی که ادم از نظر روحی در وضع خوبی نیس خیلی کمک کنندس!

از خود فرآیند مصاحبه هم که اصن نگم براتون چون یاداوریشم ناراحتم میکنه..حتی بابامم هی پرسبد چی شد چی نشد و گفتم هیچی! در واقع نمیخواستم اصن یه کلمه راجع بهش صحبت کنم! تنها اتفاق خوبش این بود که اون روز یه پسره بود اونجا که خیلی شبیه پسر عموی(!) سپتامبر بود...یعنی فک کنم اگه آمارشو درمیاوردم یه نسبتی با فامیلای پدریش پیدا میکرد😝😝 حالا اینکه چطوری من پسرعموی سپتامبر و کشفیدم و قیافشم دیدم خودش اصن یه جریان جنایی پلیسی هست😂😂 ولی خب دیگه من در زمینه آمار دراوردن کاملا مهارت دارم و گاهی هم ناخواسته اطلاعات به دستم میرسن😊😜

خلاصه که یه چند روزی میخوام فقط استراحت مطلق باشم و نه به کار نه به درس نه به هیچی فک کنم و چند روز فقط آروم و بی دغدغه زندگی کنم بلکه یکم فشارهای این یه هفته تخلیه شه:) 

الان تنها آرزوم اینه با فسقلی برم شهربازی..و به بهانه فسقلی سوار همه ماشبنا و بازی ها بشم و واسه خودم ذوق کنم..اصنم سنی ازم نگذشته...و تا زمانی که این کودک درون ما شیطون باقی بمونه،منم همون دختر 18 ساله خواهم بود😁😁😉



۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۴۷

شمارش معکوس:)

حس دانشجوهای شب امتحانی رو دارم😁😁 کلی درس نخونده...استرس...حرف زدن با اینو اون و اینکه تو چی خوندی و نخوندی😜 یه سالی بود این چیزا یادم رفته بودا...ولی بعدش که این سختیا تموم میشه، بعد امتحان، حس بعدش فوق العادس...منتظر همون حس بعدشم😊

۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۲

درست بشین تو دلم:)

به هر حال اشکان اشکبوس هم به دل میشینه خب😍😊

۱۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۰۳

هرج و مرج:/

آقا خیلی بد شد این ماه مبارک تموم شدا:/ امروز بالکل نظم و ترتیب غذایی ما ریخت بهم...به عنوان نمونه، صبح بعد از یک ماه عدم خوردن صبحانه، خودمون رو با صبحانه ای مفصل خفه کردیم..یعنی خفه کردنی که از هشت صبح تا چهار عصر من کاملا سیر بودم! بعد خب چهار عصر که گشنم شد وقت ناهار نبود که! گفتیم ناهارو بیخیال شیم شام بخوریم مثلا! بعد برای اینکه از چهار تا نه شب نمیریم گشنگی، یه مشت خرت و پرت فاقد هر گونه ارزش غذایی خوردیم😓😓 بعد حالا نه شب شد از بس آت و آشغال خورده بودیم باز سیر بودیم😂 بعد الان در ساعت 11 شب بالاخره گفتیم به یاد سحری هایی که نصفه شب میخوردیم، حالا چند ساعت زودتر شام بخوریم:) اخه کلا خونه ما شام در دیرترین حالت 9 شب دیگه میل شده رفته..و ساعت 11 همه در حال مسواک و اماده شدن برای خوابن! اینه که الان معده تعحب خواهد کرد که چه وقت شامه😁😁 به هر حال الان که فک میکنم دیگه از سحر بیدار شدنو افطار خبری نیس خیلی غصم شده😩 دلم تنگ میشه برا اون روزا...شب زنده داریا...آها ساعات خوابمم کلا بهم ریخته و چون یک ماه تموم تا سحر بیدار بودمو با طلوع افتاب میخوابیذم، دیشب که ساعت 11 رفتم تو رختخواب تا خود ساعت 2 عین جغد بیدار بودم😓😒 خلاصه هم باید سیستم تغذیه رو مجددا راه اندازی کنم هم سیستم خوابمو😊 

پ.ن هفته دیگه مصاحبس! من فاقد آمادگی لازم! من بدبخت! من درس بلد نیس! من در سفر! من حس درس نداشت! من اما نو استرس😂😂 زندگی ارزش استرس ندارد! پوستتون خراب میشه چون😝 پس شاد باشید و لبخند برنید..به جهنم سیاه همه سختی ها و ناراحتی ها😄


کلمات کلیدی: نفس عمیق، رضایت، آرامش، چه عجب بالاخره، بعد شیش روز ، دختر خوب، وفادار، پشتیبان، ساندویچ رست بیف، خدایا شکرت😊

۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۵

پند اخلاقی روز عید:)

اپریل جان، عزیزم لطفا، خواهشا، جان اون سپتامبر، دست از این کارا و افکار مزخرفت بردار....بیخود هم برای کاری که نمیتونی انحام بدی نقشه نریز:/ یه ذره هم درک متقابل داشته باش...انتظاراتتم کم کن...یعنی یه ماه بتونم اینحوری باشم به خودم جایزه میدم:)

۱۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۰۹

Pour toi

من دنیا اومدم تو رو ببینم و برم....

۰۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۲۴

گارسون ها رو دوست دارم:)

از سری تفریحات سالمم اینه که میرم رستوران، از بین گارسونا یکی پیدا میشه که منو یاد سپتامبر میندازه:/ یا شایدم کلا من ذهنم توهم داره همرو شبیه اون میبینه😂😂 به هر حال در هر دو حالت هم ادم خوشحال میشه هم ناراحت...  الان قبل این پست یه طومار غرغر نوشته بودم ولی پاک کردمش که بیشتر از این جو منفی ایجاد نشه😳 و گفتم دو خط راجع ب سپتامبر بنویسم بلکه از این حالت غمبرک زدگی در بیام😛 فردا هم روز شلوغیه..هم بیرون باید برم هم اینکه باید تنبلی این چند روزمو جبران کنم😗 

پ.ن دوست دارم جواب سوالایی که تو ذهنمه رو پیدا کنم:/ کاش میشد از خودش بپرسم😒