قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۷

Hurry up boy...its getting late

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۷

لذت انتقام...یوهاهاها

لذت بخش ترین اتفاق امروز این بود که ظهر یه چلوکباب توپ زدم..با سماق و پیاز فراوان و بعدش بلافاصله گرفتم خوابیدم..اونم به مدت سه ساعت😍😂😂 خیلییی هم حال داد بهمان😳 اصنم فک نکردم که درس دارم، تمرین موسیقی دارم یا چیز دیگه..چند روزه بیخیال همه چی شدمو فقط دارم استراحت میکنم..خیلی هم خوش میگذره..خخخخخ😄 

فردا هم که قراره فسقلی اینا تشریف بیارن و خب عملا تمام مدت بنده باید ایشان را زیر نظر داشته باشم که بلایی سر خودشو سر وسایل و اتاق من نیاره😁 

 چند روزه کلید کردم رو آهنگ غرور راستین...حس خوبی بهم میده..به یاد بعضیا گوش میدم این اهنگو😁 الان مثلا دارم سعی میکنم اسمشو نیارمو کاملا خودمو ریلکس نشون بدم (الکی)... تولد بعضیا هم نزدیکه...مامانم میگه براش فلان چیزو نمیخری؟ میگم نخیر پررو میشه😊 یه ذره سکوت میکنه میگه اره راست میگی! نمیخواد بخری!!.....واقعیت اصلا بحث مالیش و این صحبتا نیس و عموما من برای تولد عزیزام همیشه یه چیز کوچولو هم که شده میخرم ولیییییی مجددا روایت داریم که پررو میشه! اصنم قصد ندارم انتقام تبریک نگفتن تولدمو بگیرماا...اصلا😝

۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴

نچ نچ.نج دروغ؟😁

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۴

دلنویس:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هر دو مورد ترک دیروز رعایت نشد😂😂

دوستانی که در بلاگ، آی آر وبلاگ دارن، ایا راهی هست که بشه یه مدت وبلاگو غیرفعال کرد یا کلا باید وبلاگو حذف کرد؟ 

پ.ن فکر میکنم با نزدیک شدن به یک سالگی وبلاگم، عمر وبلاگ نویسیم به پایان رسیده..:/ و اون هیجانی که همیشه از داشتن وبلاگ تو وجودم بود کاملا در حال حرکت به سوی افول و خاموشی است!!! 

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۳

So tempting

روز هفتم...از اون روزای دلتنگیه...که هر لحظه دستم و قلبم میره سمت پیام دادن...هووووف...

باید بزنم  بیرون که یادم بره...

۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۲

مجبورم نکن:(

زمزمه هایی به گوش میرسه که من باید برگردم سر کار قبلیم😓😓 یعنی شاید مجبور شم😭😭😭 و خب اگه من از اون کار راضی بودم هیچ وقت نمیومدم بیرون ولی دیگه ببینید چقد کار نیست که من شاید مجبور شم برم دوباره اونجا...فقط برای اینکه سابقه کار داشته باشم و چند سال بعد بتونم برم جای بهتر:/ ای کاش یه کار خیلی خیلی بهتر، با حجم کار کمتر و حقوق بیشتر پیدا میشد😔 کاری که با ذوق و علاقه برم دنبالش...البته کار قبلیمم هفته اول دوست داشتم ولی من تو اوج فشار کاری رفتم سرکار و ماه رمضونم بود و اینه که خیلی سخت بهم گذشت و یه جورایی انگار زده شدم ازش😫 و الانم همش نسبت به اون شرکت و آدماش یه حس نه چندان خوشایند دارم:( کاش مجبور نشم برم..کاش یه جای بهتر، ادمای بهتر، و کار بهتر....

۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۵

جان فشانی داوطلبانه!

امروز که رفتم کلاس، اصلا حالو حوصله نداشتم...از قبل رفتن هی گفتم خدایا من امروز نرم پای تخته دیگه...بخدا گناه دارم..هر جلسه من قربانی بقیه میشم😁 بقیه هم چون سنشون کنه ریلکس میشینن اون ته کلاس و به صورت نو استرس جلسات رو سپری میکنن!!

خلاصه امروز نمیدونم افتاب از کدامین جهت برامده بود که یکی از همون فنچولا رو استاد برد پای تخته و من انقده خوشحال بودم:)) بعد که درس جدید رو استاد داد،  چهارپنج تا شکل کشید و گفت فلانی( یکی دیگه از فنچولا) بیا پای تخته اینارو جواب بده!! اونم گفت من نمیام...مریضم!! هی از استاد اصرار هی از اون فنچول امتناع! در همین لحظه بنده به صورت نا خوداگاه دست بلند کردم گفتم استاد من داوطلبانه بیام؟😂😂 و عرض کردم من از بس پای تخته بودم ترسم ریخته بذارین من بیام..( اخه این فنچولا از استرس نمیان پای تخته) .... حالا درس هم جدید بود منم بلد نبودم ولی گفتم بذار برم کار خودمه😂😂😂 این شد که این جلسه هم رفتم پای تخته😝😝 ولی یه خوبی پای تخته رفتن حتی وقتی درس بلد نیستی اینه هی اشتباه مینویسی هی استاد غلط میگیره و در نتیجه کامل مطلب برات جا میفته..من اوایل هی میگفتم وای ابروم میره فلان..ولی الان بیخیال این قضیه شدم و الان میبینم واقعا پای تخته رفتن اثر داره😉

۲۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۹

ترک اندر ترک!

چالش نو شوگر ما خوب پیش رفت امروز!! به جای کیک و شیرینی صبحگاهی، خرما خوردم با یه لیوان شیر...به جای بستنی عصرگاهی، یه دونه هلو انجیری خوردم ولی به جای شکلات شبانگاهی دیگه متاسفانه جایگزین هلثی طوری پیدا نکردم😂😂 البته رفتم گشتم تو یخچال و شکلات بدون قند پیدا کردم و یه تیکه کوچیک خوردم که دیگه شب راحت بخوابم😝 در کل راضی ام و روز سختی نبود...از اون ور اون ترک پی ام دهیی به سپتامبر بیشتر داره بهم فشار میاره...شیش روزه تو ترکم...ولی اصن هر روز عین روز اوله😒یعنی اراده من در ترک عادات غذایی و نخوردن مثال زدنیه ولی در ترک عشق..😓😓 لامصب خیلی بهم هم فشار وارد میکنه...عین این معتادام قشنگ...فقط بدن درد نمیگیرم😂 ولی علایم روحی و روانی ترک کاملا مشهوده😩 به هرحال دیگه فعلا تیریپ قهر برداشتم مثلا بلکه عبرت بگیره..بعد اصن عین خیالش نی😂 حالا ببینم چی میشه و میتونم متنبه اش کنم یا نه؟😜

۲۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۳

سکوت چیز خوبی است..سکوت کنید!!

من فقط در شگفتم از این همه انسان فضولی که تو اینستان....یعنی انگار نظر ندن میمیرن!!! بخدا منم پیج های زیادی فالو میکنم ولی نظری نمیدم که شما چرا لباست اینجوریه؟ چرا جوراب نپوشیدی؟ چرا لباس شوهرت این شکلیه؟ خوبه اینا خدا نشدن وگرنه یعنی قیامت میشد😒 حالا خداروشکر منکه اصن عکس از خودم نمیذارم که ملت همیشه در صحنه بخوان منو پند و اندرز بدن ولی چنتا پیجی که فالو میکنم و نظرات رو میخونم، واقعا دلم به حالشون میسوزه که چقد باید از دست این کامنتای مردم حرص بخورن بدبختا....به نظرم در این زمینه دچار فقر فرهنگی شدیدی هستیم...کاش یه ذره یاد بگیریم اگه حرف قشنگی نداریم که بزنیم لا اقل سکوت کنیم:/


پ.ن مثلا الان خود من چون حرف قشنگی ندارم به سپتامبر بزنم چند روزه سکوت کردم خفن😁 اونم که کلا تو باغ نیس...مثلا فک میکنه اخ اخ چقد دارم درس میخونم و سرم شلوغه!!! و عمرا اگه بفهمه از دستش ناراحتم...