قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۲

سبک بال

تنها حرکت مثبت این روزام اینه که نه به اینده فک میکنم نه به گذشته:))

شبا هم نگرانی هامو میسپارم دست خدا و راحت میخوابم:)

همه چیز اروم داره پیش میره.. خبری از دست و پا زدن و تقلا نیس..خبری از رویا پردازی های شبانه نیس....خالی خالی..رهای رهاااا

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۹

Leave it to him


سرانجام روزی

به حکمت همه اتفاقات

زندگی پی خواهی برد

پس فعلا از

سردرگمی هابگذر...

ازمیان اشکهالبخند بزن

واعتمادکن به علم و

حکمت خدای مهربانی

که ازهرکسی

نسبت به بندگانش دلسوزتر است

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۴۸

امان از رویاهای صادقه

پنج روز گذشته و من هنوز رو به راه نیستم...شایدم توقع زیادی دارم که زود حالم خوب بشه!! شاید هفته دیگه یه فرصت دیدار پیش بیاد..نمیدونم برم یا نه....یعنی فک کنم هر ادم عاقلی بود نمیرفت اصولا ولی خب در حال حاضر بنده عقل و منطقم تعطیله!! شایدم میخوام که دیگه یه دیدار اخر داشته باشمو خداحافظ فوراور...از همون فوراور ها که در طول روز بهش فک میکنم ولی وانمود میکنم که چقد ادم خوشحالیم و اصن عاشق کسی نیستمو...سپتامبر کیه؟  عشق کیلو چند؟ غیره.....

اندازه یه دفتر 200 برگ میتونم غمنامه بنویسم...ولی خودم که میام وبلاگمو میخونم بدتر هی یادم میاد و ناراحت میشم..برا همین بیخیالش شدم...

لازمه بگم که من دو سه هفته پیش خواب این اتفاقو دیده بودم؟:/

نمیدونم حکمتش چیه که همیشه زودتر از حوادث، خبرش بهم میرسه..فقط هم در مورد مسایل سپتامبری از این خوابا میبینم ولی خب اصلا جالب نیس..لا اقل اگه تو خواب میدیدم راه حل چیه باز بهتر بود ولی اینکه اون قضیه رو ببینی و کاری هم از دستت برنیاد خیلیییییی ستمه:(


۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۹

اپریل ترسان:/

یعنی وضعیت طوری شده که پیام میده استرس میگیرم میگم خدایا این دفعه دیگه قرار چی بگه...:/ 

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۱۲

کورسوی امید

من هنوز عین احمقا امید دارم..حتی وقتی که دارم گریه میکنم و از زور ناراحتی میخوام بمیرم....ته ته ته دلم یه نور ضعیفی هست که خاموش نمیشه...دلم میخواد خاموشش کنم تا تموم شه و امید واهی بهم نده ولی....توی عمق بدبختیم میادو میگه: اپریل، صبر کن...اپریل درست میشه همه چی...درست میشه...


پ.ن توصیه میکنم یه دو هفته ای وبلاگمو نخونید چون قراره همش غرغر و غمنامه باشه:/

پ.ن خداروشکر که مریض شدم و رنگم عین گچ دیوار شده و تمام مدت انرژی ندارم و دراز کش هستم ولی همه فک میکنن چون مریضیم جسمیه اینجوریم و هیشکی یه درصدم فک نمیکنه چیشده و چقد از درون ضربه خوردم:/ باز خوبه که مجبور نیستم الکی خودمو شاد نشون بدم...وگرنه عذابم دوبله بود..راحت میگم حالم بده و همه میگن اخی، اره بخواب استراحت کن:/

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۹

بیدارم نکن..

دیشب یه خواب خیلیییی خوب دیدم...انقد خوب که همه تیکه های شکسته قلبم چسبید به هم...ولی صبح که بیدار شدم هنوز همون دختر شکسته دیروز بودم...

۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۹

شکلات سخنگو

منطقی تر که فکر کنم ، مقصر اصلی خودمم..با این حال نه خودم رو سرزنش میکنم و نه باید خودم رو زیادی ناراحت کنم...ادمی که شکلات خیلی دوس داره، ضجر جوش های بعدشم تحمل میکنه دیگه...و نمیشینه به شکلات فحش بده که چرا باعث میشی جوش بزنم:/اگه شکلاتم زبون داشته باشه خب جواب میده مگه تقصیر منه که دوسم داری؟ یا مگه من ازت خواستم؟ یا خب دوسم نداشته باش که اذیت نشی:/منم گاهی ضجرایی رو به خاطر دوست داشتنش تحمل میکنم و هیچ اعتراضی هم به اون وارد نیس به هر حال...و اعتراضی هم کنم همون جوابای شکلات سخنگو رو دریافت خواهم کرد:/ تنها راه اینه که فقط گاهی شکلات رو دوس داشته باشم..نه هر روز...

۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۵۲

چرت اما واقعی!

چند روز پیش فال گرفتم...هرهر خندیدم و گفتم چقد چرت....و از بس چرت بود گفتم خدایی اینا همش سرکاریه...دیشب فهمیدم فال کاملا درست گفته... زارزار گریه کردم...و فهمیدم هر چیزی که ما راجع بهش اطلاعی نداریم لزوما چرت نیست! چه بسا حقیقتی باشه که ما ازش بیخبر یاشیم...


پ.ن...تو زندگیم چند شب خیلی بد داشتم که تا صبحش بیدار بودم از ناراحتی...دیشبم یکی از همون شب ها بود که به جمع شب های بدم اضافه شد. و تا صبح بیدار بودم ..زندگیه دیگه..دو شب میری عروسی و مهمونی و تا صب از خوشی نمیخوابی...یه شبم مثل دیشب یه حقیقت تلخ دیگه رو میفهمی و از ناراحتی نمی خوابی!

خدایا میشه هر چی حقیقت تلخ راجع به سپتامبر هست رو کلا در یک شب برملا کنی و هی هرماه هر ماه نباشه...یه دفعه بگو راحتم کن...هی ذره ذره که برملا میشه ضجراوره واقعا...:/


پ.ن یه چیز جالب اینه که این شب های سخت، منو ابدیده کردن...واقعا به نظرم ظرفیت تحمل و غصه ام خیلی رفته بالا...ولی از اون طرف هر دفعه میزان غصه ای که بهم وارد میشه داره بزرگتر میشه...حقایق دارن تلخ تر میشن ولی به همون اندازه منم ظرفیتم رفته بالا..از سپتامبر هیچی ک بهم نرسید لا اقل باعث شد به یه همچین ظرفیت بالایی دست پیدا کنم...یه جورایی باعث خودسازیم شده غیر مستقیم...

۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۴۲

از همون شب های تلخی که میشکنم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۱

انچه گذشت...

جاتون خالی ما ساعت سه صبح از عروسی برگشتیم:/

عروسی بسیار پر خرجی بود:/

همچنان معتقدم اگه خودم ازدواج کنم، حاضرم از بخش عمده ای از پول عروسی بزنم ولی در عوض با همسر عزیزم برم سفر و خوش گذرونی دو نفره داشته باشیم:)

شام انقدر دیر سرو شد که از شدت خستگی چیز زیادی نتونستم بخورم:/

و مساله ناراحت کننده بعدی این بود که کباب کوبیدش خیلی خشک بود و گوجه هم در کنارش سرو نمیشد که بد ضدحالی بهم زد😂😂😭😭

عروس و داماد خیلی خوب و شیک و خوشگل بودن...و از بیشترین قسمت عروسی که لذت بردم همین خود عروس دوماد بودن:))

اها کیک و بستنی خوشمزه ای هم سرو کردن که من اشتباه کردم و گفتم چون نزدیک شام هست فقط یه قاشق میخورم...که بتونم شام خوب بخورم که متاسفانه بعدا پشیمون شدم و گفتم کاش همونا رو میخوردم لا اقل:/

الان هم احساس میکنم کل بدنم گرفته و درد داره..از بس هوا اخر شب سرد بود و من رسما میلرزیدم:/ پاهامم که اصن نگم براتون چقد دیشب با اون پاشنه ها تحت فشار بود...

در کل شب خوبی بود..ایشالا خوشبخت بشن و همچنین همه جوونا این روز قشنگ رو تجربه کنن😊😜