قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۳۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۹

حوادث پی در پی!

ایا شایسته است که شب قبل از عروسی، با یک موتوری تصادف کرده، و همچنین چند ساعت بعد خطر تصادف ما را تهدبد کند و سپس دل درد و حالت گلاب به روی در ما ایجاد شود و نیز در اسانسور هم گیر کنیم؟ باور کنید شایسته نیست:/ مخصوصا این دل درده که اصن گریبان گیر شده :/ 

بزرگان میفرمایند : خو کمتر غذا بخور...از قحطی که نیومدی:/

۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱

یک ساله!

گویا وبلاگم یک ساله شده:)) از هفته پیش منتظر بودم عدد مربوط به عمر وبلاگم بشه 365... بعددیگه انقد مسایل مختلف پیش اومد که بالکل یادم رفت...الانم یهو اتفاقی یادم اومد و دیدم که بعلهههه عددمربوطه شده 366:)) الان بعد گذشت یکسال هنوزم نمیدونم خوبه که خاطراتمو اینحا مینویسم یا نه.. بعضی وقتا پشیمون میشم، بعضی وقتا میگم خب فوقش همرو پاک میکنم...بعضی وقتا هم که خاطره قبلیا رو میخونم میخندمو برام جالبه...حالا در حال حاضر هم حس خاصی به وبلاگم ندارم و برای همین تصمیم قطعی در موردش نمیگیرم.. 

در شرف عروسی دو نوگل هستیم و بنده انقد مشتاقم (!) که حتی قصد ندارم لاک بزنم...چه برسد به باقی قضایا! 😂😂 لباس هم نخریدم و یه لباسی که ازقدیم الایام داشتمو میخوام بپوشم...هرچی هم مادر فرمودن بیا یه لباس بخر گفتم مگه من عروسم که بحوام انقدخرج کنمو خوشگل کنم؟😁😁 قرار بشینم یه گوشه یا همش دنبال فسقلی باشم..پس کلا قید لباس و مو و ارایش انچنانی رو باید زد...اصن هر چی ادم ساده تر شیک تر😝😝 ارایشگاه هم که نمیخوام برم و کاملا خودکفاگونه میک اپو موهامو عین همیشه که مثلا میرم بیرون درست میکنم:))) الان هم به تنها چیزی که دارم فک میکنم شام عروسیه😊😊

۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۹

چطور احساس خوشبختی کنیم:))

اگر سوسیس مضر نبود، هر روز صبحونه دوست داشتم سوسیس بخورم..البته به شکل بندریش😝😉

همچنین اگر خامه و کیک هم چاق کننده نبودن، بعد سوسیس بندری بسیااااار میچسبه!

در همین لحظه احساس بی نهایت خوشبختی میکنم چون هم سوسیس بندری زدم و هم بلافاصله روش خامه و کیک زدم:)))

پیش بینی میکنم تا سه روز اینده هم همین مدل صبحونه رو ادامه بدم تا حس خوشبختی کاملا در ضمیر ناخوداگاهم نهادینه شه😂😂




۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۲۶

بت شکنم:)

بت ها را باید شکست....

۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۸

مهربونم دیگه:)

درسته که بی احساسه! و ضدحاله همیشه..ولی باعث نمیشه که بهش،کمک نکنم و از ساعت 10 تا الان مشاوره درسی ندم بهش..،

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۵۵

افتخار کن به خودت:/

توی بی ذوقی و بی احساسی واقعا تکی و مدال طلا بهت میدم:/ آفرین ادامه بده:/ که مثل تو ندیدم تو کل عمرم:/

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۵

دوست داشتن بچگانه!

امروز فسقلی خونمون بود و تمام مدت گیر داده بود به میز ارایش و متعلقات ارایشی و ایضا شونه سر من!! هر چی قابل پرت کردن بودو برداشت پرت کرد پایین...با شونم هم تمام میز رو گرد گیری کرد...یه رب هم موهای خودشو شونه زد..بعدم دیدم شونه رو داره میبره تو دسشویی با خودش:/ خلاصه که انقد رفت رو اعصابم منم دعواش کردم و شونه رو کشیدم از دستش بعدم بغلش کردم اونم در همون حال که لگد و جیغ میزد چنتا چنگ هم انداخت به ما..و بالاخره پرتش کردم از اتاقم بیرون! درم بستم:))) اقا اونم یک جیغ و گریه ای راه انداخت اصن یه وضی!! بعد منم باید اماده میشدم برم رادیولوژی و بعدشم کلاس..خلاصه که زدم از خونه بیرون! بعد از سه ساعت که اومدم خونه، فسقلی از خواب بیدار شده بود و دوید سمتم و دستاشو طرفم دراز کرد که بغلش کنم...یه لحظه عذاب وجدان گرفتم که چرا چند یاعت پیش اون رفتارو باهاش داشتم و دعواش کردم...ولی خب بعدش عوضش کلی ماچش کردمو باهاش رقصیدم...اونم میخندید و خیلی حالش خوب بود..اصنم کینه ای ازم به دل نداشت که دعواش کردم و همچنان عین قبل بود باهام...بعضی وقتا که دوست داشتن و محبت بچه ها رو میبینم میگم چی میشه که وقتی بزرگ میشیم نحوه دوست داشتنمون انقد عوض میشه؟ چرا دیگه ادما رو انقد ساده و بی شیله پیله دوست نداریم؟ منتظریم فقط ببینیم فلانی چی گفت یا چیکار کرد که قید همه خوبیاشو بزنیمو بهش دیگه محل ندیم...یا تلافیشو سرش دراریم مثلا.. اصن یهو از بره تبدیل به گرگ میشیم..البته منظور شماها نیستین..منظور خودمم...دوست داشتم ادما رو مثل بچه ها دوست داشته باشم...فارغ از هرچیزی...زلال، بی الایش، صاف و ساده..😳 کلا بودن با بچه ها خیلی چیز به ادم یاد میده...و یادمون میاره که چقد خوب بودیم و الان چقد تغییر کردیم...خوشبختانه و از طرفی هم بدبختانه من قرار هست تا اخر این ماه خیلی با فسقلی باشم...سعیمو میکنم ازش این اصول کلیدی که مدت هاست فراموش کردم رو یاد بگیرم😜

۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۱

همتونو شکل پیتزا میبینم الان:)

پایان نامس که داره از درو دیوار میریزه رو سرم:/ از ظهر تا الان داشتم پایان نامه دوستمو درست میکردم ..هنوزم تموم نشده! بعد الان یه بنده خدایی اومده میگه تو رو خدا فصل چهارمو ببین درسته؟:/ هر چی گفتم بلد نبستم بخدا...خودمم دادم مشاور امار برام انجام داده میگه نه اون روز دوتا سوال امارمو جواب دادی بلدی دیگه😓😓 استاد مشاور هم نداشت دلم سوخت براش.. گفتم باشه ولی هیچیو تضمین نمیکنم 😂 حالا قشنگی ماجرا اینحاست که از دو ظهر تا الان هیچی نخوردم و نخواهم خورد..فردا ازمایش دارم اخه...اپریل رو به موت...اپریل گشنه..اپریل هلاک😭😭😭 

۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۷

رکورد زنی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۰

از سری فیلم های نپسندیده!

فیلم امکان مینا رو هم دیدیم...و خب اینم کلا نپسندیدم:)) مخصوصا که مربوط میشد به مسایل سیاسی و گروهک های سیاسی و اینجور چیزا...منم کلا با سیاست بیگانم و اصن فیلمایی با این محتوا دوس ندارم:/ سالن سینما هم بسی خلوت بود:/