قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۶ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۶

Today's news

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۹

خلاصه اخبار

تیتر اخبار:

مریضی پدر، بدو بدو، غذای محبوب، تله پاتی دقیق!، پی ام یار، خوف و رجا، لبخند شبانگاهی،خستگی فراوان، کمی نگران فردا...

دیگه واژگان کلیدی گویای کلیه جریانات امروز هست و منم خیلی خسته ام که بخوام.مشروحش رو بگم:)) 

+ نمیدونم باید خوشحال باشم یا نه که سپتامبر قرص هاشو دیگه نمیخوره!! میدونم الان سوال پیش میاد که چه قرصی؟:) و منو با قیافه خبیثانه تصور کنید که فقط خواستم حس فضولی شما رو قلقلک بدم😝

۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۰

زمین گرده..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۱

عجب!

توی یکی ازاپلیکیشن های چت داشتم ول میچرخیدم یهو شوهر دوستمو دیدم!!!! بعد اون منو نمیشناسه ولی من کاملا میشناسمش! اسمش که همون بود..عکساشم همون عکسای خودش بود بعد تازه وضعیت تاهل خودشم زده سینگل!!!!!!! امیدوارم خودش نباشه و یکی عکساشو دزدیده باشه و پروفایل زده باشه!! اخه بعد دو سال ازدواج چرا زده سینگل هاااان؟ چرااا:/

۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۹:۰۴

آشتی با کتاب!

سه تا کتاب صوتی تو این چند روز گوش دادم...خیلی بهم مزه میده:) یعنی از صبح تند تند کارامو میکنم تا وقتم آزاد شه و بشینم کتاب گوش بدم...حس میکنم علاقم به کتاب که چندسالی بود خاموش شده بود برگشته..و این خیلی خوووبه:) فعلا از نویسنده های ایرانی شروع کردم..از جلال آل احمد..اسمش منو یاد تاریخ ادبیات های دوره دبیرستان میندازه..اسم کتاباشم خب همون دوران حفظ کردیم ولی تا به امروز یه کتابشم نخونده بودم...گفتم بخونم ببینم اصن چی به چیه..کتاب مدیرمدرسه اش رو گوش دادم و کتاب زن زیادی...چیزی که دوس دارم در مورد ایشون اینه که به زبان خیلییی ساده و روان و عامیانه مینویسه..البته بعضی واژه های عامیانش یکم قدیمیه و شاید الان دیگه منسوخ شده باشه و ما استفاده نکنیم ولی در هر صورت خیلی ساده و قابل فهمه...زیادارایه های ادبی و توصیفات انچنانی توش نیست و یه جورایی داستان ها رو که میخونی انگار داری مثلا یه وبلاگ میخونی..مثلا انگار خاطرات یه نفر رو داری میخونی و حوادثی که داشته...خب من این مدل کتابو دوس دارم..چون وبلاگ خوندنم دوس دارم:)) برای همین از دوتا کتابی که خوندم راضی بودم:) ولی فک کنم فعلا برم سراغ یه نویسنده دیگه و یه تنوع بدم بعددوباره برگردم سر کتاب های آل احمد:) الان کتابی که شروع کردم دیروز اسمش، پاییز اخرین فصل سال است، هست..یه ذره توصیفات صحنه هاش خیلی زیاد و جزیی هست که منو خسته میکنه یعنی مثلا از لکه ماست خشکیده رو فلان جا رو توصیف میکنه تا الی اخر...البته باعث میشه توی ذهن تصویر دقیقی شکل بگیره ولی خب من یکم عجولمو حوصله قرتی بازی های توصیفی رو ندارمو دوس دارم اصل داستان زود شروع شه ببینم کی به کیه..اصن یه رمان دانیل استیل یه بار خریدم شیش صفحه اولش همش داشت توضبح میداد فضا چجوریه..منم حوصلم سر رفت و کتابو ادامه ندادم...حتی بعد چندسال هم سراغش نرفتم..از بس خستم کرده بود😂😂حالا ببینم این یکی کتابه رو چقد میتونم تحمل کنم و زود میره سر اصل مطلب یا نه؟😝

۲۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۵۲

امشب شب عشقه!

خب من هر شب به مادر فسقلی قول میدم فردا صبح برم خونشون! بعد صبح که میشه میبینم هی یکی میزنگه! یه چشی نگاه میکنم ببینم کیه میبینم مادر فسقلیه..منم گوشی رو میشوتم اون ور میرم زیر پتو میخوابم😁😁 بعد که خوابم تمومید پامیشم میزنگم اول دعوا که چرا هی منو از خواب بیدار میکنی؟ بعدم میگم اقا من نمیام..حوصله ژانگولربازیای اون بچتو ندارم...بعد اون فحش میدم..بعد من فحش میدم بعدم میگیم خب کاری نداری؟ خدافظظظظ.. ادب رو هم میتونید ازما بی ادبان یادبگیرید::)

خلاصه دقت کردم شبا خیلی دلم برای فسقلی تنگ میشه بعد صبحا که یادم میاد میخواد ازسروکولم بالا بره و یه بند بگه بازی بازی و چنتا ازدنده هامم با پاهاش خورد کنه، از رفتن منصرف میشم😁😂 حالا امروز مادر فسقلی از حربه ی شکم چرانی استفاده کرد و سعی داشت با دادن وعده پیتزا، منو بکشونه اونجا😍😍😍 منم سست عنصر...داشتم شل میشدم که پاشم برم که دیگه یه چی پیش اومد که از فکر پیتزا اومدم بیرون و نرفتم😓 بعد الان فکرم دوباره پیش پیتزاست:)) میخوام نقشه های پلید بکشم که به وصالش نایل بشم در این شب عزیز😝 البته دو هفتس که شبا شام نمیخورم کلا و فقط سالاد میل مینمایم ولی امروز از صب یه ضعف عجیبی داشتم و فک کنم خود بدنم نیازمند غذای بیشتری است!! برا همین امشبو یه حالی بهش میدم:))


بعدا نوشت: نمیدونم چرا شام امشب در آخرین لحظه تغییر هویت داد و شد میرزا قاسمی😂😂 به هر حال همه نعمت های خدا خوبن:) چه پیتزا باشه چه میرزا قاسمی:)

۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶

Always happy ending

باید هر روز صبح که بیدار میشم اینو به خودم بگم که:

به پایان فکر نکن

اندیشیدن به پایان هر چیز

شیرینی حضورش را تلخ می کند

بگذار پایان تو را غافلگیر کند

درست مثل آغاز

       



۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۵

ویروس کوشولو

فسقلی اومد خونمون امروز...البته هنوزم خونمونه...بعد ایشون سرما خوردن و رسما چنتا عطسه تو صورتم زد! حالا الان یه حس مریضی بر من سایه افکنده و افتادم رو تخت...نگین که ویروس بهم داده:/ الان وقت سرماخوردگی نیس واقعا! :/

۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۹

اهم اخبار...

_از فردا روزای شلوغی دارررم..یعنی خودم میخوام شلوغ کنم روزامو:)) 

_ اعتیادم به اینستا خیلی خوب شده و رو.گوشیم که ندارمش و جای دیگه هم که دارمش هفته ای یه بار یه سر مختصر میزنم و تمام..به جاش رفتم اپلیکیشن کتاب صوتی گرفتم و کتاب گوش میدم..کتابای صوتی زیادی نداره ولی حالا صوتی هم نشد همون الکترونیک پیدا میکنم..درسته کتاب واقعی خوندن یه مزه دیگه میده ولی کتابخونه مون تا خرخره پره و حتی جای یه کتاب نداره..:/ پس ترجیحا کتاب مجازی میخونیم که با کمبود جا و اتلاف کاغذ و اینا روبرو نشیم😁😁 

_ اشتهام برگشته و قد خرررس گیریزلی میخورم😂😂 و همه بسی مشعوفن..میگن بخور بخور جوون بگیری..نامردا دشمن لاغری منن:/ 

_ تا اطلاع ثانوی دیگه اسم اوشون هم نمیاریم:) البته که کدورت ها رفع شد بالاخره  و منم از خر شیطون اومدم پایین ولی یه مدت فقط باید تمدد اعصاب کنم و همچین بی دغدغه زندگی رو پیش ببرم:))

_ اون تکنیک فلاژوله هم که باید صدای زنگ درمیوردم از سیم ها یاد گرفتم؛) یعنی با چه مشقتی یاد گرفتما...حالا خدا کنه روزی که دارم اجراش میکنم جلو استاد صدای زنگشون دراد..چون بگیر نگیر داره..بعضی وقتا صدای خود سیم.میاد😝

_ بهترین اتفاق امروز خوردن ایستک و کروسان شکلاتی بلافاصله بعد شام بود:) گفتم که عین خرس دارم میخورم..اینم یه نشونش..بلکه ایمان بیاوردید😁

۲۱ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۲

برای وقتی که بزرگ شدی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید