قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۵ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۱۲

اولین روز فراغت

خب خدمت رسیدم که دوران فراغت رو با شما هم درمیون بذارم☺

اولین حرکتی که بعد از اتمام امتحانات زدم خوابیدن به مدت ده ساعت بود😁 در واقع سر امتحان اخری نه خواب داشتم نه خوراک...یعنی از استرس قادر به تناول و آرمیدن نبودم:/ وسطاش هم پاچه هادسونو میگرفتم..جوری که روز قبل امتحان یه دعوای قشنگ کردیم..منم اعصابم کامل ریخت بهم..و با همون وضع اعصاب هم تا چهارصبح فرداش بیدار موندم و درس چپوندم تو مغزم😒 البته که شبش اومد یه ساعت منت کشید بنده خدا و منم نو اعصاب بودم همچنان ولی دیگه بخشیدمش😂😂 اخه اونم امتحان داشت گفتم بیشتر از این پاتیناژ نریم رو اعصاب هم..خلاصه...روز امتحانم قرار بود یه دیدار مختصری داشته باشیم و منم نمیدونستم به امتحانم فک کنم به دیدار فک کنم چه کنم..این شد که ساعت 12 شب دیدم نه این قبافم شبیه کتاب شده و مناسب دیدار فردا نیس....پاشدم رفتم حمام..ابرو برداشتم..خوشگلاسیون کردم که بعد امتحان حس دیدار داشته باشم😂 یعنی این دوساعت تایم زیباسازی رو درس میخوندم والا ب صرفه تر بود..ولی به هر حال نمیشد هم با اون قیافه خسته و داغون رفت سر قرار!

بعد خب تو محیط دانشگاه هم ما هی سعی داریم تابلو نشیم مثلا..یعنی همو میببنم فقط از دور  یه سری تکون میدیم به هم که کسی شک نکنه..ولی هفته پیش بد تابلو شد و رسما همه دیدن که من پیچوندمو رفتم پیشش:/ به هرحال این سری برگمو زودتر دادم..اونم شکر خدا رفته بود بیرون دانشکده وایساده بود و من برا اینکه دوستام خفتم نکنن با سرعت میدویدم که از دانشکده بپرم بیرون😂 یعنی ب هادسون رسیده بودم تا یه رب داشتم فقط نفس نفس میزدم:/ به اونم گفتم بدو بدو الان دوستام میان...دیگه جیم زدیم رفتیم بیرون..و من یه نفس راحت کشیدم:) 

بعدش هم به مناسبت پایان امتحانات رفتیم یه ناهار زدیم و راجع ب دعواهامون حرف زدیمو خندیدیم..یعنی یکی از تفریحاتمون اینه که تو واقعیت که راجع ب دعواهای چتیمون میحرفیم خندمون میگیره😂 نیس خیلی موضوعات دعوامون مهمه!! منم دیگه نکاتی که باید رعایت کنه رو دوباره بهش متذکر شدم اونم لبخند ملیح طور زد یعنی اوکی...بعد هرچقدم سعی کردم ببینم چی نیاز داره یا دوس داره که برا تولدش بخرم چیزی دستگیرم نشد..و اونم گفت نبینم بری چیزی بخریا..تو سرکار نمیری حقوق نداری که بخوای چیزی بخری..هر وقت ب جمع کارمندان پیوستی اجازه داری بخری😁 خو واقعیت هم اینه که من پول تو جیبی یه ماهمو دست نزدم که برا ایشون یه چی بخرم و بسی سخت گذشته بهم این ماه...ولی حالا تولد یه بار در ساله و راه دوری نمیره😝 حالا هفته دیگه دوستم قرار باهام بیاد یه جا سراغ داره که ست کیف و کمربند اینا داره قیمتاشم خوبه..احتمالا از این چیزا بخرم..اینم از بحث تولد..

بعد دیگه امروزم بعد دو هفته که کنج اتاق بودم تمام مدت، رفتم بیرون..روحم تازه شد..شبیه این پرنده هایی بودم که از قفس خلاص شده بودن😁 امروزم کلا استراحت میکنم ولی فردا باز باید درس رو شروع کنم..یه پروژه هشت نمره ای مونده که هنوز انجام ندادم و دو هفته وقت دارم تحویلش بدم..و بعدش هم که مجددا ترم جدید شروع میشه😛 

شما در چه حالین؟ امتحانات تموم شده انشاالله؟

۲۸ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۴

فراغت!

و بالاخره اتمام امتحانات را از همین پست اعلام مینمایم:)

۲۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۶

کمپوت شده هستم

خب امروز بنده ساعت هشت و نیم صب رفتم بیرون، ساعت هفتو نیم عصر اومدم خونه:/ اینو گفتم که علت له بودنمو بدونید و دلتون برام بسوزه😂 

امتحانو هم من هم هادسون هم کلیه کسانی که اون امتحانو داشتن گند زدن:/ یعنی تنها عاملی که باعث دلگرمیم شد همین بود که همه بالاخص هادسونم گند زد😁 بعد امتحان یه دوساعتی با هم گپ و گفت داشتیم و تلافی این مدت حرف نزدن رو دراوردیم😝 

چند وقت دیگه که دور نیست، تولد هادسونه...موندم هدیه بهش بدم؟ ندم؟ چی بخرم؟ همون تبریک کافیه؟ چیکار کنم دقبقا...بعد دوتا چیز هس که خیلی لازم داره...ولی گرونن..سلیقشم نمیدونم چطوریاس..خلاصه که بلاتکلیفی ماه ایندم جور شد ب امید خدا😀 اگه تصمیمی گرفتم خبر میدم حتما...

۲۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۵۵

Long time no see

اوه...باورم نمیشه اخرین پستم بیست روز پیش بوده:/ به هر حال فصل امتحاناته و منم که کاملا غرق شده در امتحانات...جوری که اصن با هادسون در حد یه رب میحرفیم...البته که تلگراممونم فیلتره و باید اس ام اس بدیم و اونم چون زمان بره ترجیح میدیم سریع تمومش کنیم و بریم پای درس...فردا جفتمون یه امتحان سخت و مشترک داریم..از یه ور هیجان امتحان دارم از اون ور هیجان دیدن یار...نمیدونم ب کدوم بعد قضیه فک کنم:/ 

همیشه وقتی قرار هس تو دانشگاه ببینمش استرس دارم...چون هم باید دوستامو بپیچونم...هم حواسم باشه کسی نبینتمون..هم سریع از دانشگاه بزنیم بیرون و هم موارد دیگر!! حالا از چند روز پیش نشستم فکر همه اینارو کردم که خیالم راحت باشه...

امتحان فردا رو یه دور خوندم با مکافات و جان کندن! حالا مونده دوره کردن...ایضا حمام رفتن و رسیدگی به قیافه خسته طورم خودش پروسه ایه که احتمالا تا پاسی از شب ادامه داره....ایشالا فردا به خیر بگذره و این بار صد کیلویی که رو شونه هامه برداشته بشه...

حالا علاوه بر این امتحان، یه امتحان دارم هفته بعد که اصن نگم براتون...یعنی قطر و اندازه کتابا دیدنیه...دو جلد هم هست..پر فرمول و مساله..از اولین امتحان من فقط به این یه دونه امتحان فک کردم و براش نگران شدم...ولی ایشالا از پسش برمیام و درس عبرت میگیرم که نذارم برا شب امتحان درسامو:/

پ.ن احتمال درس عبرت گرفتنم کمه البته..ترم بعدم میذارم برا شب امتحان یحتمل😂😂

۰۱ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۱

خوشختی از یاد رفته

شبی که زلزله اومد، اگه میمردم حسرت چیزی تو دلم نبود..

چون هم یار رو دیده بودم و هم تنها شبی بود که قبل خدافظی بهش گفته بودم دوسش دارم...

امیدوارم روزی هم که قرار واقعا بمیرم هم عزیزامو دیده باشم و هم بهشون گفته باشم دوسشون دارم...

از اون شب، شبها بابت اتاق گرمو نرمو تخت خوابمو حس ارامش و خواب راحت و سقف بالای سرمو همه چیزا و ادمای دورو برم خداروشکر میکنم...چه نعمت هایی داریمو ازشون غافلیم.