قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۳۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۵

کنسلینگ!

ای بابا..ما قرار بود خدافظی کنیم نمیدونم چرا یهو فضا رمانتیک شد آشتی شدیم😓😓😓 

به نظرم الان که در شرف امتحانات هستیم فعلا بیخیال قضیه شم اصن..بخدا این دو روز تمرکزم در حد صفر بود..درسهامم.مونده! ایشالا بعدا که دغدغه درس نداشتم یه خاکی بر سر میکنم:/ فعلا که برگشتیم سر خونه اول!!



۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۵

ظالم طوری!

متنفرم از اینکه با آدما سرد برخورد کنم ولی بعضی وقتا مجبوری و راه دیگه ای نداری!!

دیشب خودمو بسته بودم ب تخت که ب هادسون اس ندم😒 یعنی لامصب از بس هر شب اس دادیم به هم عین این معتادا شرطی شدم..ده به بعد یا منتظرشم یا خودم دستم میره سمت گوشی...ساعت شد 11 نیم اینا...دیگه گفتم بهتره بخوابم که باز وسوسه نشم اس بدم که اوشون خودش پیام داد...منم همچین سرد و بی میل جواب میدادم که کاملا متوجه شد و گفت چرا اینجوری شدی؟ منم گفتم به خاطر همون مسایل..و میخوام سرد باشم چون برا جفتمون بهتره ..بعدم گفتم باید برم...اونم قاط زد و خیلی بهش برخورد و گفت باشه برو ب کارات برس و ول کرد رفت😓

منم خودم اینور ناراحت بودم..اونم اونور ناراحت...خلاصه که بد وضعی بود..ولی خب استارت خوبی شد برای خدافظی..یه هفته بتونم ب وسوسه اس دادن غلبه کنم میتونیم جدا شیم و اونم کم کم راضی میشه ب جدایی وقتی محل ندم بهش:/چون یه ذره مهربون شم برمیگرده برا همین خیلی باید ظالم باشم این یه هفته😂 که البته سخته...مخصوصا وقتی یاد خنده هاش و صداش میفتم...خنده اش قشنگ بود..یه لهجه خاصی هم داشت موقع حرف زدن که خیلی بامزش میکرد...و این دوتا مشخصه ازش تو ذهنم مونده کاملا...بعضی وقتا آه میکشمو میگم کاش تفاهم داشتیم یکم..حالا که جفتمون به هم علاقه داشتیم کاش یکم به هم شبیه تر بودیم و همو درک میکردیم..اونوقت چقد همه چی قشنگ میشد..چی بگم...حتما قسمت نبوده دیگه که داره همه چی تموم میشه:/

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۰

تست عشق!

دیروز سعی کردم با هادسون خدافظی کنم:/ آسون نیست خب برای خودمم..ولی هرچی داریم پیش میریم میبینم عدم تفاهم ها داره بیشتر میشه...و اینکه اون هم حاضر ب درک من نیس و ب من برچسب لجبازی میزنه..فک میکنه بهانه میگیرم یا دارم لحبازی میکنم..تازه خیلی امیدوارانه مطمعنه که زمان بگذره همه چی درست میشه و من تغییر خواهم کرد و همون دیدگاهی رو ب مسایل پیدا میکنم که اون داره! منم که عمرا خودمو تغییر بدم:/ بهش هم که میگم باور کن من تغییر نمیکنم باز حرف خودشو میزنه!!

خلاصه که ظهر یه نمه خدافظی اینا راه انداختم شب اومده انگار ن انگار باز پیام.میده...میگه من همچین.چیزی یادم نمیاد خدافظی کرده باشم😓 بخدا اصن همین چهارماه هم با همین سیریش بازیاش باعث شد من دست از بلاک کردنش بردارم ولی فک کنم پروسه سختی برای خدافظی باهاش داشته باشم چون حرف تو کله اش نمیره😒


حالا مجدد امشب یه تلاشی میکنم ببینم با عقلو منطق دلیل بیارم راضی میشه یا نه!!

الانم رفته بودم فیسبوکشو چک میکردم یکم جاسوس بازیو این حرفا...خیلی بده همه فیسبوکو فراموش کردن و دیگه آپ نمیکنن چون کلی میشه از توش اطلاعات ب دست اورد😂 منم چیز زیادی دستگیرم نشد متاسفانه و یه جورایی دوس دارم از یه جایی امارشو درارم..اخه حرفا و رفتاراش با هم مطابقت نداره و همینه که من گاهی بهش مشکوک میشم😓 دعا میکنم مث سپتامبر که یهو شخصیت اصلیش رو شدبرام اینم هر چی که هست زودی دستش رو شه برام و همه علامت سوالام برطرف شه..

البته باید اعتراف کنم که اگه اون از موضع خودش کوتاه بیاد و تسلیم بشه حالا یا ب خاطر من یا هر چی، بسی خوشحال میشم و شاید من هم.کوتاه بیام..در واقع الان من دارم به طور غیر مستقیم هم ازمایشش میکنم ببینم من براش مهمم یا اون مساله ای که خیلی روش تاکید داره...و تصمیم نهاییش خیلی چیزا رو مشخص میکنه!

۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۱

رفتنی برگشتنی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۸

هفته گذشته چه گذشت!

باورتون نمیشه چه هفته پرفشاری رو پشت سر گذاشتم..خودمم باورم نمیشه که بالاخره تموم شد و الان زندم:/ این هفته پر بود از کشمکش با هادسون و استرس های فراوان بابت درس و مشق و پروژه های ناتمام...یعنی فشار به حدی بود که هر شب تا چهارصب باید بیدار میموندم و کارا و پروژه ها رو سروسامون میدادم...اخر هفته که موقع تحویل کارا بود احساس میکردم رمقی نمونده برام..دیروز خیلی ضعف داشتم نای درس خوندن نداشتم..دوس داشتم برم زیر سرم..ولی حتی وقت اینکارم نداشتم...و زوری خودمو مجبور کردم تا دو شب درس بخونم..مجددا کشمکش های با هادسون در بین این آشفته بازار رو هم خدمتتون متذکر میشم:// خلاصه که نتیجه این تلاش های یک هفته ای قابل قبول بود..تونستم همه چیو انجام بدم و در کنارش یه مقدار وزن ناقابل هم از دست بدم که جالب نیس این قسمت اصلا..و الان بیشتر مشتاق اینم که وزن اضافه کنم ولی از استرس و فشار هی برعکس عمل میکنه بدنم..امروز هم که رفتم سرکلاس بچه ها گفتن چقد تو یه هفته لاغر شدی😓😓 البته که اونا اضافه وزن دارن و ازم رمز لاغری خواستن و شاید حتی ب من غبطه بخورن ولی ب هر حال دوس داشتم کمی از ذخایر چربیشون رو ب من ترنسفر میکردن😁 

مشکلاتم با هادسون بدمیره رو مخ....نمیدونم چرا واقعا چرا باید ایجوری باشه...دوس داشتم یه جور دیگه بود..ولی افسوس و صد افسوس که ادما با روز اولشون خیلی فرق دارن..یعنی خیلی...برای همین با وجود علاقه ای که بینمون به وجود اومده ب فکر خدافظی هستم...هادسون یه سری ویژگی های دخترکش داره که رو هوا میبرنش ولی یه سری ویژگی ها هم داره که بازم خیلی دخترا باهاش مشکلی ندارن ولی من خیلی مشکل دارم با اون ویژگی ها..جوری که همیشه مردد میشم و باعث میشه ویژگی های خوب دیگش خیلی کمرنگ شه.... از اون طرف میگم اگه منو واقعا دوس داشته باشه دست از اون اخلاقاش برمیداره و از طرف دیگه از یه ادمی که دیگه شخصیتش و باورهاش شکل گرفته نمیشه انتظار تغییر زیادی داشت...و همچنین متفاوت بودن ما در مورد مسایل ارزشی و اعتقادی هم هرازگاهی باعث بحث میشه و جفتمون از درک همدیگه عاجز هستیم...بنابراین یه جورایی فقط اگه هر دومون مصالحه کنیم و یه جورایی توافق کنیم که کمی کوتاه بیایم شاید بشه ادامه داد ولی بعید میدونم همچین چیزی امکان پذیر باشه

۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۸

Forgiveness

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۳

در حال تصمیم کبری!

درد دل کردن با دوست خیلی خوبه!

مخصوصا وقتی بشینی از غمو غصه هات براش بگی...

مخصوصا که بشینی پشت سر اوشون هی حرف بزنی.. و یه ساعت راجع ب تک تک کاراش و حرفای ناراحت کنندش بگی...

اخر سرم ب این نتیحه برسی که اصن اوشون هیچ ویژگی مثبتی نداره و سوال پیش بیاد که من تا الان به چه امیدی ادامه دادم واقعا؟ 

حتما باید قضیه رو بیشتر بررسی کنم...

۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۶

مسکن خواب!

امروز رو میتونستم برم سینما یا دور دور یا بالاخره جایی ولی انقد بی حوصلم که میخوام بخوابم بعدم بشینم درس بخونم:/


۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۸

ریشه یابی!

خب ما مجدد قهر کردیم😂😂😂😂 یعنی عدم تفاهم ب حدیه که هفته ای یه بار میقهریم😂😂 ایندفعه میخوام طولانی بقهرماااا..هر دفعه زود آشتی کردم یادگرفته چطوری سریع سرم شیره بمالیه😁 ولی یه سری حرکات بدجنسانه و شرورانه الان دارم در سرم میپرورونم که بعدا تلافی کنم😂 

از یه طرف هم میگم این دفعه جدی صحبت کنیم اصن برای همیشه از هم خدافظی کنیم! والا ما که طی هفته قهریم کلا..یه دو روز بعدش فقط خوبیم بعد دوباره ازاول....پس میشه اون دو روز هم فاکتور گرفتو کلا قهرگونه بمونیم!! حالا ببینیم چی میشه دیگه...یکم ناراحتم که چرا انقد باید اصطکاک داشته باشبم با هم...نمیدونم ب خاطر مشغله های زیاد هر دومونه.  یا چی..مشغله ها مدام برنامه هامونو بهم میریزن و این منو ناراحت میکنه..مثلا برنامه ای که از یکماه قبل چیده بودیم ب خاطر ایشون در لحظه اخر بهم خورد...و من بابتش واقعا ناراحت شدمو ذوقم ب شدت کور شد!! حالا زیان مالیش مهم نیس برام ولی انتظار داشتم لا اقل ب خاطر منم که شده یه جوری نصفه و نیمه هم که شده خودشو برسونه ولی گفت نمیتونم...ولی من فک میکنم اگه واقعا میخواست میتونس یه کاری کنه بالاخره! چمیدونم...نمیدونم مشکل از ما هست یا از گرفتاری های زندگی..یا هر دو...به هر حال هر چی که هست باعث میشه اکثر اوقات دلخورو ناراحت و شاکی باشیم متاشفانه!😒

۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۸

پیچش عظیم!

شاید باورتون نشه ولی فردا میخوام سه تا کلاسو بپیچونم و نرم و به جاش برم نهنگ عنبر 2 رو ببینم😂😂😂 بخدا انقد خوشحالم که اومده رو پرده....تنها فیلمیه که دارم با ذوق میرم میبینمش..اتفاقا دو هفته پیش هم داشتم یکشو میدیدم برا بار دهم و اخرشم نشستم گریه کردم طبق معمول😓😓 یعنی هر دفعه ببینم این فیلمو میشینم اخرش گریه میکنم:/ ولی امیدوارم نسخه دومش گریمو درنیاره😁😁 وای زودتر پرزنت کوفتیمو بدم فردا و جیم بزنم برم سینما...به شدت ب تفریح نیاز دارم..ب مسافرت..ب کمی قربان صدقه..کمی عشق...کمی فضای متفاوت که توش خبری از کتاب و تحقیق نباشه...

پ.ن هادسون خیلی سرش شلوغه این روزا..امروز که اصن یه طوری بود! انگار حوصله منم نداشت..گفت شاید حتی جمعه هم بره سر کار..والا من ب جاش خسته شدم انقد همش سرکاره!! تازه اصن غر نمیزنه..من بیشتر اون از سرکار رفتنش غر میزنم😁خلاصه که.منم گذاشتم بره استراحت کنه چون انگار ب زور جواب میداد...حالا شاید قسمت شد حضوری ببینمش ته توی قضیه رو درارم که واقعا چشه:/