قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۰

اپریل متنبه!

دیشب به دلیل قطعی اینترنت نقشم عملی نشد😒😒

الانم از مود سرکار گذاشتن اومدم بیرون.... چون نشستم فک کردم دیدم اگه هادسون این شوخیو باهام میکرد ناراحت میشدم! پس بهتره بیخیالش شم... یادمه ماه پیش هم از سر شوخی یه حرفی بهش زدم که اگه هادسون اون حرفو بهم میزد واقعا ناراحت میشدم.. اونم ناراحت شد و روزهای بعد هم بابت همون حرف هی تلخی کرد!! خلاصه که میخوام زیاد آزار و اذیتش نکنم چون دودش تو چشم خودم میره و بداخلاقیای بعدش برام تحملش سخت تره!! مخصوصا تو چت خیلی شوخی کردن ریسکه.. حالا رو در رو یه سری حرفا رو میزنم که لحنم کاملا مشخصه شوخیه ولی تو چت قضیه جدی برداشت میشه!! 

اصن فک کنم قطعی اینترنت دیشب هم از نشانه های الهی بود که باعث شد نقشه من خنثی شه و کدورتی پیش نیاد😋😋 خداوند را شاکریم🙂

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۵

هادسون آزاری:)

آیا اینکه هادسونو مجبور میکنم ساعت ١٢ شب بره عکس بگیره از خودش بفرسته برام حاکی از خبیث بودن یا ستمگری بنده است؟ خیرررر

آیا بعد از اینکه رفت عکس گرفت و فرستاد و توی عکس از خواب و خستگی چشاش دوتا نخود شده بود، عذاب وجدان گرفتم؟ بلییییی

آیا حتی مادر هم سرکوفت زد که چرا انقد اذیت میکنی بنده خدا رو؟ بلیییی

آیا مجددا این کارو باهاش میکنم؟ احتمال زیاد😈😈


پ. ن امشب که یه نفشه دارم براش کلی بذارمش سرکار😆😆 خدا کنه قهر نکنه فقطططط... 😌😈 و انشالا دعوامون نشه😂😂😂

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۳

روزمرگی

خب بعد بحث اون شب من دیگه پیام ندادم تا یازده شب فرداش... حسمم میگف که هادسونم از این وضع خستست و حوصله ناز فراوون منو نداره!! بعد دیگه همونطور که اخر شب قطع امید کرده بودم دیدم آقا منت نهادنو اومدن حال و احوال و بعدم پرسیده بود باز قهری؟😆😆 منم گفتم بلهههههه😁 بعد دوباره بحث کردیمو من ناراحتیامو گفتمو اونم یکم توجیه کرد قربون صدقه و اینا و دیگه آشتی شدیم،،،کلا دعواهای ما رو جدی نگیرید... تهش آشتی میشیم فردا شب😂😂 بعد تازه کلی خوشحال بودیم سه هفتس دعوا نکردیم😁 و اینکه مسایل مربوط ب دعوامون سطحی شده و زیاد مساله جدی نیس،،خلاصه این از این،،،

بعد امتحانمم که جمعس... و باور کنید اصن حسو حال خوندنش نیس.. بعد هادسونم میبینم که داره خر میزنه بدتر حرصم درمیاد😑😑 اصن پسر درس خون باشه خیلی رو مخه... من خودم درس خونم نسبتا ولی این دیگه شورشو دراورده😂 بعد از الان نگران نتیجه امتحانم که باید مسلما ب هادسون بگم که چه نتیجه ای گرفتم و خیلی ضایعس... هر روز ب این مساله فک میکنم و یکم تحریک میشم درس بخونم😖 

به شدت دلم تفریح میخوااااد و عملا از تابستونم امسال هیچ بهره ای نبردم،،،مخصوصا که همش امتحانام تو تابستون بود و اولین ساله که به نظرم تابستونم گند خورده توش😑

مساله دیگه هم همین روزمرگی و تکرار هر روزه کارام و برنامه هام هست... حتی نسبت ب هادسونم حس تکرار و روزمرگی بهم دست داده!! هم من هم اون این روزا فقط چپیدیم تو خونه و درس میخونیم و طول مکالماتمون کوتاه شده شدیدا چون حرف خاصی غیر درس نداریم،،،البته هر دو هم کم حرف هستیم شخصیتا🙄 و کلا حرف خاصی نداریم ب اون صورت!! در مورد هادسون که نمیشه کاری کرد ولی در مورد خودم باید بعد امتحان یکم تنوع تو زندگیم ایجاد کنم که زندگی روتینم جذاب تر شه!! 


۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۵

در جستجوی راه حل

خب دیشب باز ناراحتی پیش اومد... سر مسایل مسخره... و تا بدین لحظه هیشکی اقدام ب منت کشی نکرده! ا ز اونجایی که من واقعا از این وضع خسته شدم رفتم سراغ یه کتابی که یه دوستی تو اینستا معرفی کرده بود.. اول کتاب یه تست رابطه بود و از روی همون تست جوابش گفت رابطه شما مشکلات جدی داره که واقعا هم همینطوره!! و اگه غیر از این، جواب تست چیز دیگه ای در میومد عجیب بود.. حالا نشستم ب خوندن کتاب... دارم متوجه رفتارهای اشتباهم میشم... به نظرم وقتی کتابو تموم کنم تحولات زیادی رخ خواهد داد...

اسم کتاب: رازهایی درباره مردان

پ.ن درسته هفته دیگه امتحان دارم ولی انقد ذهنم درگیر مشکلات همیشگی این رابطس و براش دنبال راه حلم که ترجیح میدم این کتابو مطالعه کنم فعلا😑😑 شکر خدا حجم کتابش زیاد نیس😁 ولی یه سری رفتارهایی که باید براساس این کتاب انجام بدم خیلی سختهههه ...کلی  باید خود کنترلی کنم.. خدا خودش بهم صبر بده😐

۲۴ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۰

سوالات مفهومی!

جالب بود که چند روز پیش به خودم قرل دادم که قدرشو بدونم و امشب پرسید قدرمو میدونی؟ و منم یه بعله محکم گفتم😆😆

انشالا اونم قدرشناس باشه!!

ده روز دیگه امتحان دارم و کلییییییی درس نخونده،،، به هادسون حسودیم میشه،،،اون کلی خونده و قبول میشه احتمال.زیاد،،، الانم که دارم دست و پا میزنم برای این امتحانه بیشتر به خاطر اینه که آبروم جلو هادسون نره... وگرنه امکان قبولیم خیلی پایینه.. حالا سعیمو میکنم لا اقل زیاد افتضاح رد نشم.... بعدشم که مجددا دانشگاه شروع میشه و نگم براتون که اون پروژه دانشگاه هم انجام ندادم هنو😑😑😑 خلاصه که وضعیه اسفناک!!  

همین دیگه... بقیه زندگی شکر خدا خوبه... و خبر خاصی نیس.... 


پ. ن پریشبا که هادسون پرسید چقد دوسم داری نمیدونستم چقد😑چند روزه دارم فک میکنم چقد دوسش دارم.. به درصد یا عدد مشخصی دست نیافتم هنوز😅 ولی گفتم صد در صد نیس... بعد گفت چرا؟ منم گفتم نمیدونم😑


۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۰

نیمه پر لیوان

به خودم قرل دادم امروز که قدرشو بدونم.... 

۲۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۲

خواب تراپی

غر دارم فراوووون.... ولی حال نوشتنشو ندارم..... هادسون ادم لجبازیه... منم لجبازم... حتی توی دوست داشتن... جوری که منتظره ببینه من چی میگم همونو بگه عینا.... 😑😑 حالم گرفته است.... فقط میخوام بخوابم و به هیچی فک نکنم:/ خواب درمان معجزه آسای غصه های منه... خدایا شکر که خوابو قرار دادی برامون...


۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۷

سان شاین:)

خب خداروشکر هادسون اهل قهر نیستو با دو جمله تونستم ناراحتیش رو برطرف کنم...😁 ولی اگه من بودم مسلما پدرش درمیومد تا از دلم دراره😁 

به خاطر مساله ای باید بره شهرستان دو هفته و چندان از این قضیه خوشحال نیستم😒 

چون غرور وافری هم دارم اصن نمیگم که همو ببینیم قبل رفتن وبعد بره...الکی مثلا یعنی برام مهم نیس😁 بعد هم که برگرده من دانشگاهم شروع میشه و دوباره حسابی گرفتار میشم😫😩 


تنها کاری که ازم برمیاد اینه که ببینم خودش پیشنهاد دیدار میده یا نه😝😝  که بازم بعید به نظر میرسه...


پ.ن امروز دوبار ناهار خوردم و الان دلم کلی ژله بستنی یا همون سان شاین میخواد نمیدونم چرا😭😭 علت اشتهای زیاد امروزمم کشف نکردم هنوز ولی همه خیلی خوشحالن از این حال من😂😂



۱۷ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۵

فقدان همراه اول!

اقا نمردیم و هادسون هم از پیام ندادن بنده ناراحت شد!!  البته از قصد اینکارو نکردم... و متاسفانه یه بلایی سر گوشیم اومد که دیگه گوشیم نابود شد و نتونستم بهش پیام بدم که چی شده! بعد تا دیروقت هم مهمونی بودم و دقیقا همون عصر تو مهمونی گوشیم ناک اوت شد... یعنی دقیقا داشتم اون تایم فک میکردم که برم یه گوشه ای جایی و بهش اس بدم که من امشب تا دیروقت مهمونی ام... بعد گلاب به روتون این فکرا رو داشتم تو دسشویی انجام میدادم و انقد ذهنم درگیر بود که یادم نبود گوشیمم تو جیبم هس و خلاصه که گوشی شوت شد در چاه دسشویی😐 یا به عبارتی همون چاه توالت:/ منم وسواسیییییی... گوشی رو برداشتم با ابدو صابون شستم... اخه میدونستم گوشیم ضد آبه و چیزیش نمیشه ولی خیلی چیزیش شد و کلا روشن نشد دیگه😒😑😑خلاصه که نصفه شب که برگشتم خونه سریع پریدم پای لب تاب ببینم تو تلگرام پیامی چیزی ازش دارم یا نهههه که دیدم بلههههه بچه شاکی شده و معترض شده و این داستانا که در نوع خودش جالب توجه بود... اخه معمولا همیشه این منم که از این پیامای شاکی طور مینویسم و میگم کارات برات مهم تره و فلان و بیسان... ولی گویا اونم الان درک کرد که وقتی پیام نمیده یه شب من چقد حس بدی بهم دست میده و چرا فرداش شاکی میشم از دستش.... ولی بامزه بود... اخه از این رفتارا ازش ندیده بودم و برا همین الان که دیدم گفتم آخیییییی 😂😂😂 الهییییییی...... البته که فردا باید منت بکشم زیاااد... ولی اسمش منت کشی نیس بیشتر دلجوییه... فقط امیدوارم مث من زیاد لجبازی نکنه و زود از دلش دربیاد... 


پ.ن اغراق نکردم اگه بگم کل مهمونی کوفتم شد و همش داشتم به هادسون فک میکردم و اینکه حتما فک کرده فراموشش کردم.... و حتی این پیامای شکایت امیزش هم پیش بینی کرده بودم... ولی چقد  وقتی ناراحت میشه گوگولی میشه😁😁 حالا هادسون به کنار... با درد نداشتن گوشی و در ضمن نداشتن پول چه کنم؟

۱۳ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۵

اندر مزایای تلفن!

بله...همونطور که مستحضر هستید، توی دعوا که حلوا پخش نمیکنن و ما هم مسلما هنگام دعوا حرفای خوبی نزدیم...اوشون هم که تازه تقصیر رو انداخت گردن من😓 یعنی فرافکنی تا کجاااااا....که ادم مقصر باشه بعد بگه تقصیر هر دومونه! حالا من این وسط چیکاره بیدم خدا میدونه:/ منم اقا قاط زدددددم یه بای گنده فرستادم گفتم شمارمو پاک کن اصن😩 یعنی چنان خون جلو چشامو گرفته بودا...بعد همه اذیت های قبلیشم یادم میومد.. اصن یه وضعی...هیچی...اون جمله اخرو که گفتم اونم قاط زدو دیگه هی زنگید...منم خو جایی که هستم انتن نمیده زیاد..نمیتونس منو بگیره..در نهایت گرفت و منم گفتم بذا ببینم چی میگه...بله... متاسفانه من وقتی صداشو شنیدم و گفت عزیززززم و فلان خندم گرفت و اصن یادمون رفت تا ثانیه قبل داشتیم گیس های همو میکشیدیم:/ مسخره هم خودتونین😂😂 تو دعواهای قبل هم زنگ میزذ منتهی من هی قطع میکردم چون میدونستم خندم میگیره😂 بعداینبار گفتم بذا حالا بردارم جدی ولی حرف میزنماااا...بعد که صدا و لهجشو میشنوم کلا مودم عوض میشه😁😂 خلاصه خودش هم بیچاره تعجب کرده بود که من خندم گرفته...یعنی خودشو اماده کرده بود که با یه شیر درنده مواجه بشه بعد دید نه بابا بچه شیر هم نبوده طرف😂گفت اها پس فقط تو چت بلدی سر من داد بزنی😳 البته مجدد یه سری حرفا رو با لحن عادی و نه دعوا گفتیم...فک.کنم از این به بعد دعواهارو تو تلفن کنیم بهتره..چون لحنمون خشن نمیشه..یعنی رومون نمیشه خشن شبم..نه من نه اون..ولی تو چت...اصن طرفو با اسفالت یکی میکنیم:/  😟😲 خلاصه که امیدوارم رفتار دیشبش هم یکم اصلاح کنه و منم زیاد گیر ندم و  یه چند هفته اوکی باشیم:)