قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۱

عقب گرد

متاسفانه من ب رفتار قبل برگشتم و همین مساله باعث دعوا شد:/

مجددا یه تجدید رفتار باید کنم😒😒


۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۲

خونه اول!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۹

گمشده

بعضی وقتا مث الان از خدا میخوام نیمه گمشدم رو برسونه زودتر..😁 واقعا مشتاقم ببینم کیه!!

۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۷

Friend or love?

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۲۶

مگه میشه؟

امشب از هادسون پرسیدم از عشق های قبل از من بگه..و اینکه عاشق کسی بوده یا نه...جوابش این بود: منو عشق؟

واقعا باورش سخته برام که تا به این سن تا حالا عاشق کسی نبوده باشه! یعنی خداییش همه 18 سالگی به بعد دیگه یه بار هم که شده دلشون برای یکی ریخته..البته الان که سن عشق و عاشقی به 13_14 هم رسیده!!! خلاصه که همیشه گفته عشقی نداشته!!! البته جدی و خشک بودنش رو که در نظر بگیریم و بیخیالیش نسبت ب مسایل عاطفی، تا اندازه ای مساله رو توجیه میکنه..چون هیچ دختری با بی احساسی کنار نمیاد..بخش عمده دعواهای ما هم اون اوایل سر همین قضیه بود..ولی رفته رفته بهتر شد...دوس دارم راجع ب این مسایل درموردش بدونم..اگه بفهمم عشقی هم داشته ناراحت نمیشم ولی خب کلا حس میکنم ادم توداری هست منم هنوز که هنوزه روم نمیشه فضولی کنم:/ 

البته از حق نگذریم اینکه ادم فک کنه طرف قبلا عشقی نداشته و عشق اولشی هم در نوع خودش لذت بخشه! البته بزرگی میفرماید اقایون چون عشق زیاد دارن سعی کنید عشق اخرشون باشید😂😂😂



۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۳:۰۶

Lack of time

مستحضر هستین که مدتیه پست نمیذارم! علتش هم اینه با هادسون دیگه جنگ و دعوا ندارم که نیاز داشته باشم بیام خودمو اینجا تخلیه کنم😂😂 یعنی ببینید یه تصمیم کبرای من و تغییر رفتار چه تحول شگرفی ایجاد کرده😂😂 الان به رفتار گذشته ام که فک میکنم اصن خودم میگم اپریل چند سالت بوده شما؟🙈🙈 ولی شکر خدا دیگه متناسب با سنم دارم رفتار میکنم😀 تو فکرم هادسونو ببینم..جفتمونم تا خرخره گرفتار! هفته قبل قرار بود بریم یه چنتا کار رو پیگیری کنیم که نشد. الانم جفتمون انقد درگیریم که هیشکی اصن پیشنهاد نمیده بریم بیرون..ولی اخر هفته رو شاید یه حرکتی بزنیم برا تنوع و فاصله گرفتن از درس و این چیزا.

علت بعدی کم پست گذاشتن اینه که کارهای منزل هم کلا ب من واگذار شده تا اطلاع ثانوی..و وقت استراحتمم میرم ظرف میشورمو جارو میزنمو آشپزی و اینجور کارا..همون کزتینگ خودمون😀

علت بعدی هم که کنسرت اموزشگاهیی ماه بعده که واقعا بین این مشغله ها نمیدونم چطور باید تمرین کنم:/

 ولی خب ب هر حال همه این مشغله ها یه روز تموم میشه و میدونم دلم برای این روزا تنگ میشه..پس سعی میکنم لذت ببرم از این جنب و جوش ها😍 

امیدوارم شما دوستان وقت داشته باشید برید بیرون و ار هوای عالی این فصل لذت ببرید..جای منم خالی کنید😍😍



۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۸

یافتم! یافتم!

رفتم فیلم " ملی و راه های نرفته" رو دیدم! بعد غمباد گرفتم و برگشتم:/ 

یعنی هدفم از سینما رفتن مقابله با عصر دلگیر جمعه بود ولی خب خود فیلم اندازه ده بیستا عصر جمعه غم انگیز بود و دردناک!! یعنی از حجم درد دختر توی فیلم کلا نمیدوستم چه کنم:/منم حسااااس...همینجور هیییی غصه خوردم با تمام وجود..یه جاهایی دیگه داشت اشکم هم میومد که به ریمل و خط چشم رحم کردم و اشکامو کنترل کردم😀 

حالا الان نشستم دارم چیپس و پفک و های بای و مخلفات میخورم که یکم غمو غصه رو بشوره ببره..بلکه انتهای عصر جمعه شاد باشه:)

حالا بگم براتون که در راستای رابطه با هادسون چه حرکت عظیمی زدم:)

اقا ایشون بچه خوبیه در کل فقط یه رفتار خاصی داشت که منم اتفاقا خیلیی به اون رفتار حساسم و اصن هر چی میگفتم ب خودم که اپریل بابا انقد حساس نشو..مساله مهمی نیس..ولی انقد بحث و دعوا پیش میومد سر این قضیه که حساسیت من دوبرابر شده بود!!! آماااا....دیشب که احتمال دادم باز همون قضیه داره پیش میاد گفتم که اینجوری نمیشه..و باید من نوع رفتارمو عوض کنم..چون رفتار قبلیم و برخوردهام به هییییچ عنوان جواب نمیداد!! از طرفی هم دعواهای همیشگی واقعا خستم کرده بود! این شد که کاملا رفتار متضادی در پیش گرفتم و در نتیجه هیییبچ بحثی پیش نیومد و هیچ کس ناراحت نشد و حتی هادسون هم که احتمالا شگفت زده شده بود از درک متقابل من اذعان کرد که من رو با این رفتار خیلی بیشتر دوس داره!! خودمم که خیلی راضی بودم و دیدم چقد نحوه لحن و برخورد آدم  میتونه یک رابطه رو متحول کنه:).. فک کنم بزرگترین دستاورد امسالم همین  باشه که تونستم بالاخره یه راه حلی برای دعواهامون پیدا کنم:) 


یک هفته طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتم! با اینکه سخت بود ولی خب همین تلاش کردن ها هست که ب زندگی ادم معنا میده.. به عنوان جایزه امروزو ب خودم کامل استراحت میدم... یه رمان جدید رو شروع میکنم و شکلات و پاستیل میخورم و در حالی که هوا بد سرد شده و بارون میاد، خودمو میپیچم لای پتوی گرم و نرم تا و یه چندساعتی هم ب رویاپردازی اختصاص میدم:)😁 رویا پردازی از تفریحات سالم و مفرحیه که همیشه انجام میدم اگه بیکار باشم:) 

هادسون رفته شهرشون و چندروز نیس... میخواستم این هفته که بیکارترم ببینمش اگه بشه که نیس متاسفانه! برای همین باید یه برنامه تفریحی با دوستام جور کنم که انرژی بگیرم و هفته بعد هم بتونم پرفشاررر درس بخونم:)

فعلا به عنوان اولین مرحله استراحت خواب نیاز دارم،،دو شبه که درست حسابی نخوابیدم،،،الان باید کاملا جبران کنم:)

پس تا بعدددد


۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۲

شوخی جدی طور!

بدبختی دلمم نمیاد اذیتش کنم و تلافی کنم کاراشو😒

فعلا کاراشو میذارم پای اوضاع گره خورده زندگیش و نا امیدی و غم و غصه هاش...هرچند انقدری مغرور هست که چیزی ب من نگه!!

پ.ن بعد این همه مدت هنو نمیتونم فرق شوخی و جدیشو بفهمم:/ امشب تازه فهمیدم یه مساله ای رو که چند روز پیش راجع بهش حرف میزدیم شوخی میکرده و جدی نمیگفته:/ اخه حالت شوخیشم جدیه!! باید از این ب بعد بیشتر دقت کنم:/

۱۰ مهر ۹۶ ، ۰۳:۰۵

😑

ساعت سه نصفه شب ... در حال سرچ و ترجمه تکالیف دانشگاه!

فک نمیکردم هفته دوم مهر مجبور باشم تا سه نصفه شب بیدار بمونم و مشق بنویسم! اصولا در فرجه امتحانات ادم شب زنده داری میکنه ولی گویا این ترم از اول میخواد پرفشار و سنگین شروع شه!

تازه این هفته که جلسه دوم هست میرم دانشگاه، پرزنت هم دارم! به هر کی گفتم باور نکرد انقد بدبخت باشم😂😂 ولی واقعیت همینه! این هفته به خیر بگذره خیلی خوشحال خواهم شد!

فعلا برم بخوابم که ب شدت خواب بر من غلبه کرده...