قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

قصه های یک اپریل به زندگی برگشته:)

داستان های واقعی دخترکی بزرگ!

درباره بلاگ
آخرین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۱۵

استاد با اخلاق!!

خب هادسون امشب داره از اون شهر برمیگرده و همونطور که پیش بینی میکردم میره پیش دوستش😓 اول که فهمیدم نمیاد پیش من اومدم یکم غر بزنم بعد گفتم بیخیال حالا من هفته پیش و هفته قبلش دیدمش دیگه بذارم یکم هم با رفیقش خوش باشه بچه😝 خلاصه که گفتم خوش بگذره و غر خاصی نزدم...اینکه میگم هادسون رفته یه شهر دیگه برا کار فک نکنید حالا رفته جای خیلی دور..همش دو ساعت فاصله هس با جایی که بنده زندگی میکنم😂 ولی خودم توهم میزنم که نه دوره و خودم خودمو جو زده میکنم😓

بعد دیگه نشستم هی اخر هفته ها رو شمردم  چون هادسون اخر هفته میتونه یه روزه بیاد و برگرده...دیدم ای بابا...هفته دیگه ما سفریم..هفته بعدش اون سفره... و جالب اینه که جفتمونم مقصد سفرمون یکیه ولی ما یه هفته زودتر میریم اون یه هفته دیرتر:/ دیگه دیدم بهتره اخر هفته ها رو نشمرم:/

امروز استاد موسیقیم یه تیکه سنگین انداخت بهم ...چون فهمید دارم میرم سفر و دو جلسه غیبت میکنم و خیلی هم تهدید کرد غیبت میزنم برات! انگار مدرسه اس:/ منم لبخند زدم گفتم مشکلی نیس:)) اونم زورش گرفت!! قشنگ تخریبم کرد..تخریباش هم فقط برای منه.با بقیه فقط میگه و میخنده!! جا داره یادی کنیم که ادعای عاشقی هم داشتن ایشون:) خداروشاکرم که شخصیتشو کامل داره بروز میده!!..دوستم امروز بهم میگف مشکل استاد چیه با تو؟ گفتم هیچی بابا ولش کن..ولی مشکلش اینه فک میکنه من رباتم و هر چی میگه باید بگم چشم😂 منم دو بار گفتم نه دیگه کلا باهام چپ افتاده!! .احساس میکنم باید دنبال یه استاد دیگه باشم که شرایطمو درک کنه و به این مساله واقف باشه که زندگی ادم تک بعدی نیس و جنبه های مختلف داره!  مخصوصا من که هم درس های سنگین دارم..هم باید برم سرکار و هم چیزای دیگه..بعضی روزا فک میکنم شاید مجبور شم موسیقی رو بذارم کنار..ولی فعلا تا جایی که بتونم ادامه میدم... ولی امیدوارم واقعا یه استاد با فهم و اخلاق پیدا کنم...از اول هم به خاطر اخلاق این استادم نمیخواستم برم باهاش کار کنم و هی دوستام گفتن بیا و فلان.منم از درد مجبوری رفتم..نمیگم پیشرفت نکردم...خیلی هم پیشرفت کردم اتفاقا و خودم کاملا متوجه میشم که بهتر شدم ولی این زخم زبونا ازار دهندس و ترجیح میدم پیشرفتم کندتر باشه ولی با استادی باشه که با شخصبت باشه و گیر الکی به ادم نده...ترجیحا هم متاهل باشه که بحث های عشقی هم پیش نیاد:/😂😂 شیطونه میگه هادسونو بردارم ببرم براش یه فس بزنتش انقد منو اذیت نکنه...چون هادسون حرکات رزمی بلده یه فوتش کنه تمومه😂 

خلاصهههههه سرتونو درد نیارم...من باید امشب و فردا رو یه مقاله کار کنم و فردا هم باید تحویل صاحابش بدم زودتر تموم شه بره..این صاحاب مقاله هم یکم داره برام دردسر ساز میشه و میخوام زودتر مقاله رو تموم کنم که مسایل حاشیه ایش در نطفه خفه شه😂😂 

پس برم که بترکونم😍

۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۱

Me or ur friend

تقریبا یه هفته ای هست که هادسون رفته شهرستان برای کار جدیدش..ولی احساس میکنم یه ساله که رفته...یعنی خیلی به نظرم دیر داره میگذره..حالا تا اخر امسال هم باید بمونه اونجا...خودش هم که میگه دپرس شده چون عملا هیچ تفریحی نداره و فقط داره کار میکنه..حالا گفت اخر هفته شاید یه سر بیاد پیش بنده!! البته شاید هم بره خونه دوستش چون اینجا هم جا و مکان که نداره..البته من تاکید کردم پیش دوستت نریااا..بیا پیش من که روحیه ات عوض شه😂😂 حالا ببینم منو انتخاب میکنه یا دوستشو😛 

این هفته منم درس خوندم کمی ولی باید بیشتر بخونم که هنوز موفق به افزایش ساعات درسی نشدم:/ تمرینات گیتار هم که داره روزی به چهارساعت میرسه ولی استاد میگه هنوز باید تلاشتو بیشتر کنی...😓والا تو کل کلاس کسی یه ساعت هم تمرین نمیکنه فقط زورش به من میرسه:/ البته سر یه قضیه ای باهام بد لج کرده و کلا اخلاقش خیلی عوض شده این یکی دوماه..ولی همینکه دیگه باهام سرسنگینه خوبه..دوس ندارم باز روش وا شه😂

فعلا همین دیگه...برم یکم اکسل کار کنم...حس درس که ندارم😜


۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۳

Stressed out

میگن مردا وقتی دغدغه ها و مشکلات زندگیشون زیاد میشه دیگه از فاز احساسی بیرون میان!!! اومدم بگم که این مساله در مورد زنان هم صدق میکنه حتی!! چون دو روزه که فکر کارا و درسای ناتموم افتاده به جونم و اصلا نه حس دلتنگی دارم نه حس عشق و نه چیزی..فقط میخوام طبق برنامم پیش برم و کارام تموم شه که دلم آروم بگیره:/

البته بی پولی هم در از بین رفتن این حس ها موثره! مخصوصا زمانی که میدونی قبض موبایلت سر به فلک کشیده و پول نداری و در نتیجه جرات نمیکنی به کسی زنگ بزنی:/ مثلا امروز دوس داشتم با هادسون تلفنی بحرفم ولی خب چون تلفنای ما یک ساعت کمتر نمیشه و بسته اینترنت هم خیلی خریدم این مدت و فردا هم تمام.پول توی کیفمو باید بدم کلاس گیتار، کلا منصرف شدم:/  

خلاصه که یکی از انگیزه هام از اینکه برم سر کار اینه که دغدغه قبض موبایل نداشته باشم😂😂

۱۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱

بیقرار با قرار😂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۱

تابستون تموم نشو:/

تو پست قبلی گفتم قراره استارت درس خوندنو بزنم...اومدم بگم بسی نادمو پشیمانم چون هنوز درس خوندنو شروع نکردم...البته خب یه کار مقاله بهم تحمیل شده و درگیر اون بودم...حالا ایشالا کاراشو بکنم بعد استارت بزنم..

از الان دارم فک میکنم یعنی هادسون کی قراره برگرده؟ اصن برمیگرده؟ بعد اگه برگرده میشه همو ببینیم و افکار مزخرفی از این دست..البته بشینم پای درس از این افکار مزخرفم هم کاسته میشه😁نکته قابل توجه اینه که تو پست قبل گفتم رفته شهرستان در حالی که نرفت و عملا فردا داره میره...:/ 

یه مدته فوبیا گرفتم که اشنایی کسی اینجا رو نخونه:/ برا همین دست و دلم به نوشتن نمیره...حالا یا رمزی مینویسم یا کلا نمینویسم:/

داریم به نیمه مرداد میرسیم و متاسفانه اصن نمیفهمم تعطیلات داره چظوری میگذره!! کاش یکم تفریح میکردم...سفری چیزی...

دیگه همین دیگه...شماهایی که موقعیت سفر دارید برید و حالشو ببرین..جای منم خالی کنید😛


۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵

دیدار اخر

امروز خیلی غافلگیرانه به زیارت یار نایل گشتیم و دیگه اگه خدا بخواد  از فردا هیچ بهانه ای برای درس نخوندن ندارم😂 چون این هفته بهونم دلتنگی بود که دیگه از امروز به بعد کاربرد نداره😝 

هادسون هم دیگه مهاجرت کرد به شهر مورد نظر تا اطلاع ثانوی و منم هی غرغر کردم امروز و گفت سعی میکنم ماهی یه بار یه سری بزنم😞 

بریم که دوباره به زندگی پر از درس و امتحانمون برگردیم..سلام کتاب ها...سلام امتحان..😩


۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۱

غمگینه خوشحال!

بالاخره بعد از یکسال و کلی فلاکت، هادسون یه کار پیدا کرد که فعلا یه مدت باید بره ببینه از پسش برمیاد یا نه..هم خوشحالم هم ناراحت..خوشحالم چون غصه کار نداشتنشو دیده بودم و منم غصه میخوردم، ناراحتم چون باید بره یه شهر دیگه و خب دوری چیز چندان دلچسبی نیس..ولی چاره ای نیس..ناچاره بره .منم ناچارم درد فراق رو تحمل کنم..نمیدونم قبل رفتنش بتونیم همو ببینیم یا نه...سه چهاربار قرار گذاشتیم که هر دفعه کنسل شد..یعنی از دلتنگی دیگه بعضی شبا میخوام منفجر شم و دلتنگ که میشم عین ننه پیرزنا هی بهش غر میزنم تا جایی که دعوامون میشه گاهی😓😂 به جرات میتونم بگم دلیل اکثر دعواهامون یا دلتنگیه یا دوباره همون دلتنگیه😂

یه عادت خوبی رو دارم در خودم پرورش میدم که البته چندبار هم وا دادم ولی به هر حال دارم مقاومت میکنم و نتیجش خوب بوده..اونم اینه که مستحضر هستین که منو هادسون خیلی دعوا داشتیم و داریم(!) ..بعد من یه مدت موقع قهرمون میرفتم با دوستام یا خواهرم درد دل میکردم..درسته ادم اروم میشه همون موقع ولی تبعاتش اصلا جالب نیس..الان یه مدته وقتی قهرم به هیچ بنی بشری چیزی نمیگم..خودمون دوتا وقتی اروم شدیم میحرفیم و اشتی میشیم، کسی هم این وسط دخالت نمیکنه و ما رو به سمت جدایی سوق نمیده!!  


یه کار دیگه ای هم چند روزه شروع کردم و نتیجش جالب بوده..اونم اینه که به صورت شفاهی هی به خودم میگم کلی اتفاقای هیجان انگیز تو راهه..کلی عشق..کلی محبت..و میبینم که چیزایی که جذب میکنم اتفاقای واقعا خوب و قشنگی هستن😍 شما هم امتحان کنید...حس خوبی به ادم میده😉 


در مورد درس غر بزنم یا دیگه اشباع شدین؟ نهههه در مورد اینم غر نمیزنم دیگه.

پس.بیایید با درس های خود آشتی کنیم😂😂


۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۵

بیکاری اجباری!

آقا امشب انقد که بحث های فلسفی کردیم اصن یادم رفت بهش بگم که امروز سالگرد چه روز مهمی بود😓 جفتمونم اصلا به روی خودمون نیاوردیم که دیشب چقد دعوا  کردیم و چند روز هم قهر بودیم..یعنی البته همیشه همینطوره...سریع دعواها رو فراموش میکنیم😂

امروز حالم بهتر بود و نرفتم دکتر...یعنی چون یکم تنش های عصبیم کم شده بود از درون حس بهتری داشتم و رنگ و روم برگشته بود...اما همچنان حال ندارم برای آزمون روز جمعه خودمو اماده کنم...فک کنم همینجوری برم سر جلسه...😒

هادسون شاید به خاطر کار جدیدش کلا بره یه شهر دیگه...با اینکه میتونم سر همین مساله تا صبح بهش غر بزنم چیزی نگفتم چون برای بهتر شدن زندگیش باید بره و چاره ای نییس..حالا فعلا امیدواریم که بتونه استخدام بشه ...وضعیت اشتغال خیلی ناجوره..هادسون نزدیک یک ساله که کار گیرش نیومده..یکی دیگه از دوستام هم با وجود سابقه و تحصبلات خوب بعد چندماه هنوز نتونسته کار پیدا کنه..خودمم که در همین وضعم..بیچاره جوونا😢